رمان لیچا

رمان لیچا

پارت ۳

دشمن:به به دخترا عثمان بی اسیر دشمن شدن
فاطمه :فکر کردی از اینجا بیرون نمیام کارا اشتباهی کردی
دشمن :آخ میخوای چی کار کنی راستی اون دختر خواهرته بیچاره تو باید فقط ازش مراقبت کنی تو نمیتونی از خودت مراقب کنی میخوای از اون مراقبت کنی
فاطمه :نشونت میدم کیا ضعیف هستن
دشمن عثمان بی رفت و یه سرباز گذاشت
..«بالا خاتون حلیمه خاتون و فاطمه خاتون نیستن
بالا:چی
عثمان :کجان
...:نمیدونم نیستن
همه دنبال حلیمه و فاطمه گشتن

حلیمه:چی کار کنیم
فاطمه :میرم
حلیمه :چطور
فاطمه :الان وقته شهر نشون بدی خواهر من هستی یا نه من یه نقشه دارم
حلیمه :بگو
فاطمه تو گوش حلیمه همه چیز میگه
حلیمه:باشه
فاطمه:هوو با توم
سرباز:بله
فاطمه :بیا اینجا این چیه اینجا
سرباز :ببینم چی
که فاطمه محکم کوبید تو سر سرباز و سرباز بی هوش کرد بعد با کلید ها خودشونو آزاد کرد و شمشیر اونو برداشت
فاطمه:چه ساده لوح
حلیمه سرباز انداخت تو زندان و رفت سرباز دوم هم همین طور بی هوش کرد و شمشیر اونم برداشت و داد به حلیمه
فاطمه:بریم وقتشه نشون بدیم دخترای عثمان بی و بالا خاتون ضعیف نیستن
حلیمه :بریم
فاطمه:گفتی دختر عثمان ضعیف هستن
و با شجاعت ایستادند
دشمن:سربازا بکشینشون
فاطمه خاتون و حلیمه خاتون باهم جنگیدند و برنده شدند و رسیدن پیش بالا خاتون و عثمان بی
بالا:حلیمه فاطما چی شده خوبین
فاطمه:چیزی نیست خوبیم
حلیمه :فقط ....گرفت
عثمان :چی خوبین
حلیمه:من خوبم اما فاطما دستش رو برید
بالا :چی ببینم چی شده
بالا دست فاطمه رو میگیره حلیمه همه چیز تعریف می‌کنه و بالا دست فاطمه رو درمان می‌کنه بعد از چند روز فاطما و حلیمه بلاخره باهم جور شدن و خواهر هستن
دیدگاه ها (۳)

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

رومان قطره قرمز (پارت 9)

پارت دوم | یک قدم تا دشمنباران آرام روی شیشه‌های ماشین می‌زد...

دید پنهان ,انفجار اشکار

اسلاید بعد لباس پسرا برای باربزن بریم ؟؟لتس گو (تابع قوانین ...

#متولد_شده_در_جهنم 🌋✨#قسمت :: #2باد شدیدی اومد و اون موجودات...

پارت ۳۷

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت پنجویو تهیونگات ادرس خونه رو گف...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

پارت ۹ 🖤جیمین تا آخر مسیر چیزی نگفت. فقط گاهی از آینه به جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط