اسم:زیر یک اسمان

اسم:زیر یک اسمان
قسمت ۱۲: استراحت اجباری

ایزوکو با جعبه‌ی کمک‌های اولیه‌ای که در کوله‌اش داشت، کنار باکوگو نشست.

«بازوت رو بده.»

باکوگو اخم کرد. «لازم نیست.»

«کاچان، زخمت عمیقه.»

بعد از چند ثانیه سکوت، باکوگو بالاخره بازویش را جلو آورد.

ایزوکو با دقت زخم را تمیز کرد و بانداژ بست.

باکوگو به او خیره شده بود.

«تو همیشه این‌قدر نگران بقیه‌ای؟»

ایزوکو لبخند زد. «خب... قهرمان‌ها باید مراقب هم باشن، نه؟»

باکوگو چیزی نگفت، اما نگاهش را از ایزوکو برنداشت.

---

قسمت ۱۳: پیام اضطراری

ناگهان دستگاه ارتباطی‌شان روشن شد.

صدای آیزاوا از آن پخش شد:

«توجه. مرحله‌ی نهایی تغییر کرده است. در بخش شمالی جنگل یک "مصدوم" قرار دارد. شما باید او را پیدا کرده و به نقطه‌ی تخلیه برسانید.»

ایزوکو سریع نقشه را باز کرد.

«اگر از مسیر رودخانه بریم، زودتر می‌رسیم.»

باکوگو سری تکان داد.

«پس حرکت کن، دکو.»

هر دو به سمت شمال جنگل راه افتادند، بی‌خبر از اینکه مرحله‌ی بعدی از همه‌ی مراحل قبل سخت‌تر خواهد بود.

---

قسمت ۱۴: رودخانه‌ی خروشان

بعد از یک ساعت پیاده‌روی، آن‌ها به رودخانه‌ای رسیدند که بر اثر باران شب گذشته بسیار خروشان شده بود.

ایزوکو با نگرانی گفت: «باید ازش رد بشیم.»

باکوگو اطراف را بررسی کرد.

«اون طرف، یه درخت افتاده. می‌تونیم از روش رد بشیم.»

آن‌ها با احتیاط روی تنه‌ی درخت قدم گذاشتند.

اما درست در وسط راه، پای ایزوکو روی چوب خیس سر خورد.

«ووااا!»

ایزوکو تعادلش را از دست داد و به سمت رودخانه سقوط کرد.

در آخرین لحظه، باکوگو دستش را گرفت.

چشم‌های هر دو برای چند ثانیه به هم دوخته شد.

باکوگو با عصبانیت فریاد زد:

«دکو! حواست کجاست؟!»

ایزوکو که هنوز دست باکوگو را محکم گرفته بود، آرام گفت:

«ممنون...»

باکوگو با یک حرکت او را بالا کشید.

اما این بار، هیچ‌کدام بلافاصله دست دیگری را رها نکرد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

اسم :زیر یک اسمانقسمت ۹: سقوطزمین زیر پای ایزوکو ناگهان فرو ...

کاچان اگه اون موقع دستم رو می گرفتی همه چی عوض میشد😖

اسم: زیر یک اسمان قسمت ۶: طوفان نیمه‌شبنیمه‌های شب، صدای رعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط