part
part36
.
.
به خاطر اینکه کریس مشکوک نشه چند خیابون پایین تر پیاده شد و اونهمه راه فا. کی رو پیاده اومد تا بالاخره رسید، در رو با کلید یدکی که یونجون بهش داده بود باز کرد و داخل شد و با تاریکی مطلق روبرو شد که فقط با نور ماه کمی روشن شده بود مگه این پسر خوناشامی چیزی بود؟ دو تا از چراغا رو روشن کرد و با یونجون روی کاناپه مواجه شد که نشسته بود و ساعدشو به پیشونیش تکیه داده بود میخواست بی توجه بهش به اتاق بره که یونجون مانعش شد
_خوش گذشت؟ باهم صمیمی شدین انگار
+ به.. توچه؟
یونجون پوزخند عصبی زد و به بوم نزدیک تر شد تا جایی که که بوم بین اون و دیوار گیر کرد و نفسای داغ یونجون به پوست نرمش میخورد یون دستشو به دیوار تکیه زد و سرشو جلوتر برد
_که به من ربطی نداره؟ اگه بازم اونجوری نزدیکش بشی عواقبشو تضمین نمیکنم بوم!
بوم نفسش بند اومد و قلبش لرزش عجیبی کرد
+ تو.. تو مستی؟
_خب.. نمیدونم.. مگه من همیشه مست نیستم؟
یونجون در حالی که حالت چهرش جوری بود که ادای فکر کردنو در میاورد گفت و سرشو نزدیکتر برد تا جایی که نفساش به لبای بوم میخوردن چشماش قرمز شده بود.. بوم چشماشو روی هم فشار داد که صدای پوزخند یونجونو شنید چشماشو باز کرد ولی یونجون دیگه ازش دور شده بود و به حموم رفته بود، حتی حواسش نبود که نفسشو حبس کرده سریع اکسیژن زیادی رو وارد ریه هاش کرد و سرشو از افکار مزاحمش تکون داد و وارد اتاق شد و خودشو روی تخت پرت کردو به اتفاقات امروز فکر کرد و همینطور چشماش سنگین تر شدن..
...
هوی چرا قطارمو شکستی؟
به پسر بچه اخموی روبروش که قطار شکسته ای رو تو دستش گرفته بود توپید، پسر بچه قطار شکسته رو زمین انداخت و دست به سینه شد
_خوب کردم، خودشم مگه تو بچه ای هنوز با قطار بازی میکنی؟
خم شد و تیکه های قطار قرمز شکستشو تو دستاش گرفت و با عصبانیت به پسر بچه نگاه کرد
ازت متنفرممم! کاش هیچوقت نمیومدی خونمون!
و از اتاق بیرون رفت.
حدود صبح بود که بچه چشماش کوچیکشو باز کرد و پا شد تا به دستشویی بره که چیزی چشمشو گرفت.. قطارش صحیح و سالم روی زمین بود و یه کاغذ زرد رنگ کنارش؛ خم شد و کاغذو برداشت
"ببخشید"
با خوشحالی و ذوق بچگانه اش قطارشو بغل کرد
(یعنی شب درستش کرده؟)
سرشو بلند کرد و دید پسر بزرگتر توی چهارچوب در ایستاده و نگاهش میکنه خجالت زده بود و سرش پایین ولی هنوزم همون اخم روی صورتش دیده میشد و با نگاه تخسش به زمین خیره بود
تو قطارمو درست کردی؟ وقتی خواب بودم؟
_نه پس خودش درست شد
بچه لبخندی به پسر اخموی روبروش زد
ممنون.. ببخشید گفتم ازت متنفرم من خیلی ازت خوشم میاد! از امشب بهت اجازه میدم روی تخت من بخوابی!
هردو خنده ای کردن..
......
چشماشو باز کرد و با سقف سفید اتاق یونجون روبرو شد
(این چه خوابی بود دیدم؟)
بلند شد و روی تخت نشست و چشماشو باز کرد تا هوشیاری کاملشو بدست بیاره
(یعنی.. ممکنه بخشی از خاطراتم بوده باشه؟پس یعنی اون بچه خانواده من بوده؟) با همین افکار بلند شد تا دوش بگیره.
.
.
.
به خاطر اینکه کریس مشکوک نشه چند خیابون پایین تر پیاده شد و اونهمه راه فا. کی رو پیاده اومد تا بالاخره رسید، در رو با کلید یدکی که یونجون بهش داده بود باز کرد و داخل شد و با تاریکی مطلق روبرو شد که فقط با نور ماه کمی روشن شده بود مگه این پسر خوناشامی چیزی بود؟ دو تا از چراغا رو روشن کرد و با یونجون روی کاناپه مواجه شد که نشسته بود و ساعدشو به پیشونیش تکیه داده بود میخواست بی توجه بهش به اتاق بره که یونجون مانعش شد
_خوش گذشت؟ باهم صمیمی شدین انگار
+ به.. توچه؟
یونجون پوزخند عصبی زد و به بوم نزدیک تر شد تا جایی که که بوم بین اون و دیوار گیر کرد و نفسای داغ یونجون به پوست نرمش میخورد یون دستشو به دیوار تکیه زد و سرشو جلوتر برد
_که به من ربطی نداره؟ اگه بازم اونجوری نزدیکش بشی عواقبشو تضمین نمیکنم بوم!
بوم نفسش بند اومد و قلبش لرزش عجیبی کرد
+ تو.. تو مستی؟
_خب.. نمیدونم.. مگه من همیشه مست نیستم؟
یونجون در حالی که حالت چهرش جوری بود که ادای فکر کردنو در میاورد گفت و سرشو نزدیکتر برد تا جایی که نفساش به لبای بوم میخوردن چشماش قرمز شده بود.. بوم چشماشو روی هم فشار داد که صدای پوزخند یونجونو شنید چشماشو باز کرد ولی یونجون دیگه ازش دور شده بود و به حموم رفته بود، حتی حواسش نبود که نفسشو حبس کرده سریع اکسیژن زیادی رو وارد ریه هاش کرد و سرشو از افکار مزاحمش تکون داد و وارد اتاق شد و خودشو روی تخت پرت کردو به اتفاقات امروز فکر کرد و همینطور چشماش سنگین تر شدن..
...
هوی چرا قطارمو شکستی؟
به پسر بچه اخموی روبروش که قطار شکسته ای رو تو دستش گرفته بود توپید، پسر بچه قطار شکسته رو زمین انداخت و دست به سینه شد
_خوب کردم، خودشم مگه تو بچه ای هنوز با قطار بازی میکنی؟
خم شد و تیکه های قطار قرمز شکستشو تو دستاش گرفت و با عصبانیت به پسر بچه نگاه کرد
ازت متنفرممم! کاش هیچوقت نمیومدی خونمون!
و از اتاق بیرون رفت.
حدود صبح بود که بچه چشماش کوچیکشو باز کرد و پا شد تا به دستشویی بره که چیزی چشمشو گرفت.. قطارش صحیح و سالم روی زمین بود و یه کاغذ زرد رنگ کنارش؛ خم شد و کاغذو برداشت
"ببخشید"
با خوشحالی و ذوق بچگانه اش قطارشو بغل کرد
(یعنی شب درستش کرده؟)
سرشو بلند کرد و دید پسر بزرگتر توی چهارچوب در ایستاده و نگاهش میکنه خجالت زده بود و سرش پایین ولی هنوزم همون اخم روی صورتش دیده میشد و با نگاه تخسش به زمین خیره بود
تو قطارمو درست کردی؟ وقتی خواب بودم؟
_نه پس خودش درست شد
بچه لبخندی به پسر اخموی روبروش زد
ممنون.. ببخشید گفتم ازت متنفرم من خیلی ازت خوشم میاد! از امشب بهت اجازه میدم روی تخت من بخوابی!
هردو خنده ای کردن..
......
چشماشو باز کرد و با سقف سفید اتاق یونجون روبرو شد
(این چه خوابی بود دیدم؟)
بلند شد و روی تخت نشست و چشماشو باز کرد تا هوشیاری کاملشو بدست بیاره
(یعنی.. ممکنه بخشی از خاطراتم بوده باشه؟پس یعنی اون بچه خانواده من بوده؟) با همین افکار بلند شد تا دوش بگیره.
.
- ۱.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط