عاشقم باش پارت هفتم

عاشقم باش پارت هفتم


ارسلان : دیدم دیانا از تخت افتاده مجبور شدم تو خواب بغلش کنم که نیفته😐
صبح شد
مامان ارسلان: پاشید بچه ها عقد دیر میشه🥳
دیانا : جانم
مامان ارسلان: ماشاالله تو بغل هم می‌خوابید😬
دیانا: اصلا حواسم نبود دیدم ارسلان بقلم کرده نمی‌دونستم چی بگم ... اممم آره دیگه🤐
ارسلان : خواستم دیانا ول کنم که دیدم مامانم بالا سرمون بیشتر بقلش کردم چون کار دیگه نمی‌تونستم بکنم😑
دیانا : مامانش رفت بیرون ... وای ولم کن ارسلان
ارسلان: انگار من دلم میخواد بقلش کنم حالا😶
دیانا: ببین بیا لج نکنیم من به عنوان رفیق بهت کمک میکنم خب؟(بچم عاشق شده😍)
ارسلان : باشه پس برو حاضر شو
دیانا : باشه
2 ساعت بعد... !
ارسلان : عقد کردیم ولی دیانا بود با کلی استرس
مامان ارسلان: خوشبخت بشین دیانا خانوم پسرم میخواست بابا بشه اسم قشنگ بزارین😊
دیانا : با حرفی که مامان ارسلان زد من رفتم تو فکر ....🤨
ارسلان : عشقم نفسم ..🥰
دیانا : اممم جانم
ارسلان: به چی فکر می کنی
دیانا : ببخشید مامانت رفت ؟
ارسلان : نه همه رفتن
دیانا : وای ارسلان بدبخت شدیم🤯
ارسلان : چیشد
دیانا : اگه بچه دار بشیم🧐
ارسلان : نه بابا
دیانا : دارم میمیرم از استرس
ارسلان : نه هیچی نیست
دیانا : باش
ارسلان: خیلی خوشحالم
دیانا: ......
دیدگاه ها (۱)

عزیزان چون از پارت یک تا اخرین پارت به پونزده لایک نرسیده پا...

دنبالش کنید @uunituunuunituuunitu

ارسلاندیاناسحر

بچه ها اگه ۱۸۰تا بشیم چهار پارت دیگه می زارم

رمان بغلی پارت ۲۱۵و۲۱۶.....حال .......ارسلان: چیشد پس_:یکم ت...

رمان ✩مهربون از درون خشن ٫ پارت ۱ ویو الی چشمامو باز کردم خو...

عشق در تاریکی14.< ویو جونگکوک >جونیور و ا/ت رفتن عاااا خدا خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط