"سایه خون"

"سایه خون"

---

🩸 پارت ۱۸ – بوگاتی، خون، و سیگار

دو تا ماشین مشکی براق، بوگاتی، جلوی تاکسی‌مون وایسادن.
چند نفر با لباس‌های تیره و چهره‌های بی‌احساس پیاده شدن.
در سمت من و ربکا رو باز کردن و ما رو با خشونت کشیدن بیرون.

من با تمام توان داد زدم:
— زنگ بزن پلیسسسس!

راننده‌ی تاکسی با دست لرزون داشت شماره پلیس رو می‌گرفت...
که ته‌هونگ، بی‌رحمانه، یه گلوله توی سرش خالی کرد.
صدای شلیک، سکوت شب رو شکافت.
خون پاشید روی شیشه‌ی ماشین.

ربکا هر چی زور می‌زد، نمی‌تونست از دست اون کروکودیلا فرار کنه.
منم همین‌طور.
ما رو از هم جدا کردن—منو انداختن تو یه ماشین، ربکا رو تو یه ماشین دیگه.

منو هل دادن داخل، درو محکم بستن.
هر چی زور زدم، نه در باز شد، نه پنجره، نه حتی یه راه فرار.

ولی من؟
پروتر از این حرفا بودم.
با مشت و لگد ادامه دادم، تا اینکه...

صدای روشن شدن فندک اومد.
بوی سیگار پیچید توی ماشین.
یه صدای بم و آروم گفت:
— هر کاری کنی، در باز نمی‌شه.

برگشتم سمت صدا.
بغلم نشسته بود... همون خوش‌تیپ روانی.
جون‌کوک.

اوفففف... چه کنه‌اییییی...

با اخم گفتم:
— تو دیگه چی می‌خوای؟ هنوز از جونم چی مونده که نگرفتی؟

جون‌کوک یه پک از سیگارش زد، دود رو آروم بیرون داد و گفت:
— هنوز خیلی چیزا مونده، فسقلی.


من با عصبانیت گفتم:
— تو... یه قاتلی.

جون‌کوک خندید.
— قاتل؟
اصلا میدونی
چرا تو... باید زنده بمونی.

من ساکت شدم.
نه از ترس، از سردرگمی.


ماشین با سرعت توی تاریکی شب حرکت می‌کرد.
و من... گیر افتاده بودم، بین دود سیگار، صدای نفس‌های سنگین، و یه حقیقتی که هنوز فاش نشده بود.

ادامه دارد...🖤
دیدگاه ها (۳)

"سایه خون" 🩸 پارت ۱۷ – فرار از سایه‌هااون... ربکااااا! (با ...

پارت چهارم تو فرار کردی و کارن پشت سرت تو اونجا یه مرد دیدی....

پارت بیست و نهمدر آغوش زندان نور ماه از پنجره‌ی راهرو، روی ص...

✨ پارت بیست و هشتمدر اغوش زندان جیمین و کوک هر دو از اتاق رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط