به دنیا که آمدم گفتند: این اسم توست

به دنیا که آمدم گفتند: این اسم توست
و اینهاهم پدر و مادر تو، تو وظیفه داری
آنهارا دوست بداری و با آنها زندگی کنی.
این کشور توست و این قوانینش، باید
به نحو احسن آنهارا رعایت کنی و اگر
لازم باشد جانت را هم برایش بدهی.
این دین توست و این هم مقدساتش؛
تو باید به آنها احترام بگذاری؛ نباید زیاد
درباره اش فکر کنی که نکند زبانم لال
شک رخنه کند در دل اعتقاداتت!
و از همان لحظه بود که مرا حبس کردند
در خط قرمز اعتقادهایشان و هر روز
در گوشم از اراده و اختیار و آزادی گفتند.
سالها سعی در شکستن این چهارچوب
کردم اما چه بیهوده...
درست مانند عروسک خیمه شب بازی ای
که آرزو داشت از پس پرده نمایش فرار کند
دیدگاه ها (۴)

سناریو: ماه سرخ

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش اول_ناز کُنی، نَظر کُنی، ...

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش دوم)

Nine

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

حقیقت پنهان پارت ۶ ویو ادمین :وقتی خانواده اعضا رفتند بورام ...

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط