پارت وقتیمیدزدتت و
پارت 12 وقتی(میدزدتت و...)
#هیونجین
که زبونتو. کشیدی روی لباتو گفتی:
جناب.....نه بزار مودب تر بگم .... آقای..موش خرمایی.... تو همش فکر میکنه کل دختراباید شیفتت باشن.... من پایین نیومده تا فقط خاستم ببینم چقدر میتونی نگهم داری....و اینکهـ.... فراموش کار
با نک انگشتت اروم زدی پیشونش و گفتی:
ادمای تو منو دزدیناا
زبونتو آروم میکشی روی لبات، با اون نگاه شیطون و میگی:
«آقای موش خرمایی…»
پشت در یکی خفه میشه: «موش خرمایی؟! به ارباب گفت مم...موش..خرمایی؟!»
اون یکی زیر لب: «امشب زنده نمیمونه…»
اما هیونجین تکون نمیخوره.
فقط یه ابروش آروم میره بالا.
وقتی میگی «میخواستم ببینم چقدر میتونی نگهم داری»، گوشه لبش خیلی کم میلرزه. یه خندهی نصفه، کنترلشده.
«امتحانم میکردی؟»
صداش آرومه. ولی تو عمقش یه جور غرور تحریکشده هست.
بعد با نوک انگشتت آروم میزنی به پیشونیش.
تق.
«آدمای تو منو دزدیدن.»
چند ثانیه سکوت.
چشمهاش تیره میشه. این بار جدیتر از قبل.
سرشو کمی خم میکنه، نگاهش مستقیم تو چشمات قفل.
«من نگفتم بدزدنت.»
پشت در یکی سریع میگه: «ارباب دستور مستقیم نداده بود… ما فکر کردیم—»
هیونجین با یه نگاه تیز سمت در: «خفه.»
بعد دوباره برمیگرده سمتت.
«فکر کردی فراموش کردم؟»
تو:.. که ی لحظه از لحنش به لکنت افتادی. و گفتی
: چچ.. چیو... تو.. فراموش... کر. دی؟
یه قدم نزدیکتر میاد، اما هنوز دست نمیزنه.
«تو مهمون من نیستی… اشتباه آدمای منی.»
مکث.
چشمش میره روی انگشتی که به پیشونیش زده بودی.
بعد آروم، خیلی آروم، خودش هم با انگشت اشارهش میزنه به پیشونی تو.
تق.
که پیشونیتو به دست چپت کرفتی و گفتی
یااا... در
که حرفتو قطع کرد و گفت:
«ولی حالا که اینجایی…»
نفسش گرم میخوره به صورتت.
«دیگه فقط یه اشتباه ساده نیستی.»
وقتی گفتی «موش خرمایی»، یه نیمخنده دوباره برمیگرده.
«موش خرمایی؟»
سرشو یه کم کج میکنه.
«موش خرماها فرار میکنن.»
نگاهش عمیقتر میشه.
«اما من وایستادم.»
#هیونجین
که زبونتو. کشیدی روی لباتو گفتی:
جناب.....نه بزار مودب تر بگم .... آقای..موش خرمایی.... تو همش فکر میکنه کل دختراباید شیفتت باشن.... من پایین نیومده تا فقط خاستم ببینم چقدر میتونی نگهم داری....و اینکهـ.... فراموش کار
با نک انگشتت اروم زدی پیشونش و گفتی:
ادمای تو منو دزدیناا
زبونتو آروم میکشی روی لبات، با اون نگاه شیطون و میگی:
«آقای موش خرمایی…»
پشت در یکی خفه میشه: «موش خرمایی؟! به ارباب گفت مم...موش..خرمایی؟!»
اون یکی زیر لب: «امشب زنده نمیمونه…»
اما هیونجین تکون نمیخوره.
فقط یه ابروش آروم میره بالا.
وقتی میگی «میخواستم ببینم چقدر میتونی نگهم داری»، گوشه لبش خیلی کم میلرزه. یه خندهی نصفه، کنترلشده.
«امتحانم میکردی؟»
صداش آرومه. ولی تو عمقش یه جور غرور تحریکشده هست.
بعد با نوک انگشتت آروم میزنی به پیشونیش.
تق.
«آدمای تو منو دزدیدن.»
چند ثانیه سکوت.
چشمهاش تیره میشه. این بار جدیتر از قبل.
سرشو کمی خم میکنه، نگاهش مستقیم تو چشمات قفل.
«من نگفتم بدزدنت.»
پشت در یکی سریع میگه: «ارباب دستور مستقیم نداده بود… ما فکر کردیم—»
هیونجین با یه نگاه تیز سمت در: «خفه.»
بعد دوباره برمیگرده سمتت.
«فکر کردی فراموش کردم؟»
تو:.. که ی لحظه از لحنش به لکنت افتادی. و گفتی
: چچ.. چیو... تو.. فراموش... کر. دی؟
یه قدم نزدیکتر میاد، اما هنوز دست نمیزنه.
«تو مهمون من نیستی… اشتباه آدمای منی.»
مکث.
چشمش میره روی انگشتی که به پیشونیش زده بودی.
بعد آروم، خیلی آروم، خودش هم با انگشت اشارهش میزنه به پیشونی تو.
تق.
که پیشونیتو به دست چپت کرفتی و گفتی
یااا... در
که حرفتو قطع کرد و گفت:
«ولی حالا که اینجایی…»
نفسش گرم میخوره به صورتت.
«دیگه فقط یه اشتباه ساده نیستی.»
وقتی گفتی «موش خرمایی»، یه نیمخنده دوباره برمیگرده.
«موش خرمایی؟»
سرشو یه کم کج میکنه.
«موش خرماها فرار میکنن.»
نگاهش عمیقتر میشه.
«اما من وایستادم.»
- ۷۲۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط