( بوسه دردناک )
( بوسه دردناک )
پارت ۵۱
افکارش را کنار زد سپس آن اشک را پاک کرد به اتاق ته مین هجوم برد
وارد اتاق شد و ته مین را دید که یک دستش را در تیشتر برده و جلو آینه کوچیکی که جلوش چندین کرم صورت بچگانه قرار داشتند ایستاده بود
الکس برای لحظه اش خنده بر روی لبش نشست سپس با قدم های آهسته و پر از بغضش سمتش رفت و درست پشت اش ایستاد
الکس : صبح بخیر دخترم
ته مین متقابل خندید سپس سمته مادرش چرخید
ته مین : صبح بخیر اوما
الکس : چیکار میکنی ؟
ته مین با اخم و لب های آویزان به زمین خیره شد
ته مین : لباس
الکس خندیدن سپس آن تیشتر را از یک دستش هم بیرون کشید و روی تخت گذاشت سمته آن فضای کوچیک که به خوبی میدانست که در آن مکان چی وجود دارد رفت بعد از برداشتن لباس ته مین دوباره سمتش رفت .. یک پیراهن کوتاه گشاد همراه با شلوارک جین به تن اش داد سپس در آغوش گرم مادری خودش او را گرفت و با گفتن کلمات زیبایی به دخترش و ناز کردنش به سمته آشپزخانه قدم برداشت سپس دخترش را به آرامی روی صندلی نشاند
الکس : دختر مامانی چی میل داره
ته مین نگاه های با چشم گشاد به مادرش دوخت سپس لبخند زد و گفت .
ته مین : پنکیک
سپس خندیدن الکس لبخندی زد و از جا آویزانی پیشبند را برداشت
الکس: از اتاق خوشت اومد
ماهیتابه را برداشت سپس گوشه ای گذاشت و بعد از برداشت آرد گوش به صدا دخترش .... ته مین هر دو دست هایش را روی. میز گذاشت سپس کمی فکر کرد بعد از اولین حرفی که در ذهنش آمد گفت
ته مین : اله خیلی ( آره )
الکس : چه خوب منم به همین فکر میکردم که خدا کنه دوست داشته باشی .... سپس بعد از پختن اولین پنکیک در میان بشقاب گذاشت و جلو ته مین قرار ... با لبخند هر دو دست هایش را روی میز گذاشت
الکس : خب عسل بریزم روش ؟
ته مین هر دو کف دست هایش را روی هر طرف صورتش گذاشت و گفت
ته مین : اله .. ( آره ) .... الکس خندید سپس مقداری عسل را روی او پنکیک ریخت و بشقاب را جلو ته مین گذاشت سپس دختر کنجکاو به این فکر کرد که چرا پدر و مادر عزیزش هم صبحانه نمیخوره نگاهی به مادرش انداخت
ته مین : اوما تیونگ و شما شبخانه نمیخورید ؟ ( صبحانه ) ... ته مین پرسید و منتظر ماند الکس زبانش را در دهانش رقصان سپس مشغول کشیدن پیشبند اش شد
الکس : میدونی دخترم من رژیم دارم پدرت هم خوابه
ته مین کنجکاو تر از قبل پرسید. ... ته مین : لژیم ؟ .. دیگه چه غذایی هشت ؟ ... الکس به این افکار دخترش خندید سپس سمت سینک چرخید ولی اصلا جای لیوان ها را نمیدانست که کجای این آشپزخانه وجود دارد آه ای کشید و مشغول گشتن شد ولی ته مین باز هم گفت ... ته مین : تیونگ خوابه ؟
پارت ۵۱
افکارش را کنار زد سپس آن اشک را پاک کرد به اتاق ته مین هجوم برد
وارد اتاق شد و ته مین را دید که یک دستش را در تیشتر برده و جلو آینه کوچیکی که جلوش چندین کرم صورت بچگانه قرار داشتند ایستاده بود
الکس برای لحظه اش خنده بر روی لبش نشست سپس با قدم های آهسته و پر از بغضش سمتش رفت و درست پشت اش ایستاد
الکس : صبح بخیر دخترم
ته مین متقابل خندید سپس سمته مادرش چرخید
ته مین : صبح بخیر اوما
الکس : چیکار میکنی ؟
ته مین با اخم و لب های آویزان به زمین خیره شد
ته مین : لباس
الکس خندیدن سپس آن تیشتر را از یک دستش هم بیرون کشید و روی تخت گذاشت سمته آن فضای کوچیک که به خوبی میدانست که در آن مکان چی وجود دارد رفت بعد از برداشتن لباس ته مین دوباره سمتش رفت .. یک پیراهن کوتاه گشاد همراه با شلوارک جین به تن اش داد سپس در آغوش گرم مادری خودش او را گرفت و با گفتن کلمات زیبایی به دخترش و ناز کردنش به سمته آشپزخانه قدم برداشت سپس دخترش را به آرامی روی صندلی نشاند
الکس : دختر مامانی چی میل داره
ته مین نگاه های با چشم گشاد به مادرش دوخت سپس لبخند زد و گفت .
ته مین : پنکیک
سپس خندیدن الکس لبخندی زد و از جا آویزانی پیشبند را برداشت
الکس: از اتاق خوشت اومد
ماهیتابه را برداشت سپس گوشه ای گذاشت و بعد از برداشت آرد گوش به صدا دخترش .... ته مین هر دو دست هایش را روی. میز گذاشت سپس کمی فکر کرد بعد از اولین حرفی که در ذهنش آمد گفت
ته مین : اله خیلی ( آره )
الکس : چه خوب منم به همین فکر میکردم که خدا کنه دوست داشته باشی .... سپس بعد از پختن اولین پنکیک در میان بشقاب گذاشت و جلو ته مین قرار ... با لبخند هر دو دست هایش را روی میز گذاشت
الکس : خب عسل بریزم روش ؟
ته مین هر دو کف دست هایش را روی هر طرف صورتش گذاشت و گفت
ته مین : اله .. ( آره ) .... الکس خندید سپس مقداری عسل را روی او پنکیک ریخت و بشقاب را جلو ته مین گذاشت سپس دختر کنجکاو به این فکر کرد که چرا پدر و مادر عزیزش هم صبحانه نمیخوره نگاهی به مادرش انداخت
ته مین : اوما تیونگ و شما شبخانه نمیخورید ؟ ( صبحانه ) ... ته مین پرسید و منتظر ماند الکس زبانش را در دهانش رقصان سپس مشغول کشیدن پیشبند اش شد
الکس : میدونی دخترم من رژیم دارم پدرت هم خوابه
ته مین کنجکاو تر از قبل پرسید. ... ته مین : لژیم ؟ .. دیگه چه غذایی هشت ؟ ... الکس به این افکار دخترش خندید سپس سمت سینک چرخید ولی اصلا جای لیوان ها را نمیدانست که کجای این آشپزخانه وجود دارد آه ای کشید و مشغول گشتن شد ولی ته مین باز هم گفت ... ته مین : تیونگ خوابه ؟
- ۱۶.۱k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط