# پارت چهاردهم: پیمانِ زیرِ باران
# پارت چهاردهم: پیمانِ زیرِ باران
مرد که تمامِ قدرت خود را در برابرِ خشمِ برخاسته از عشقِ جونگکوک از دست داده بود، دیگر توانِ ایستادن نداشت. او که حالا لرز به اندامش افتاده بود، با چشمانی پر از التماس و ترس، راهِ فرار را جستجو کرد. او نه از ضرباتِ جونگکوک، بلکه از نگاهِ سرد و مرگبارِ او فرار میکرد؛ نگاهی که انگار میخواست روحش را خاکستر کند. مرد با لکنت و التماس، فرصتی را غنیمت شمرد و در تاریکیِ شب، از صحنه گریخت.
اما لیها، حتی لحظهای به فرارِ آن مرد فکر نکرد. تمامِ دنیای او، تنها در آن مردِ زخمی خلاصه میشد. با تمامِ توان و با لباسی که حالا از باران خیس شده بود، به سمتِ جونگکوک دوید. وقتی به او رسید، با لرزشِ دستها، یقه لباسش را گرفت و او را به سمتِ خود کشید.
ناگهان، آسمانِ بیرحم گشوده شد. قطرههایِ سنگینِ باران، از آسمان فرو ریختند و زمین را خیس کردند. اشکهایِ داغِ لیها، با قطراتِ سردِ باران یکی شد؛ گویی آسمان هم برایِ رنجِ او در حالِ گریه کردن بود. لیها، سرِ خسته و زخمیِ جونگکوک را روی پاهای خود گذاشت و با نوازشی که از سرِ استیصال بود، گونهاش را لمس کرد. دستش درست روی همان جای زخمِ قدیمی افتاد؛ همان زخمی که از دورانِ کودکی با او مانده بود.
او با صدایی که میانِ هقهق و التماس گم شده بود، زمزمه کرد:
«جونگکوک... تروخدا تنهام نزار. نباید این کارو با من بکنی... قول میدم، هرچی بگی انجام میدم. دیگه لج نمیکنم، دیگه بحث نمیکنم... فقط... فقط زنده بمون. خواهش میکنم زنده بمون.»
لیها در اوجِ درماندگی، پیشانیاش را به پیشانیِ او چسباند. در آن لحظه، در میانِ رعد و برق و بارانِ سیلآسا، گویی تمامِ جهانِ آنها تنها در همین نقطهِ تماس خلاصه میشد. او تمامِ وجودش را برایِ یک نفسِ دیگرِ آن مرد، پیشکش میکرد.
در همین لحظه، صدایِ ترمزِ تند و چراغهایِ روشن، سکوتِ بارانی را شکست. دوستانِ نزدیک و وفادارِ جونگکوک، که با همراهیِ تیمِ امنیتی به دنبالِ آنها بودند، از راه رسیدند. آنها با سرعت به سمتشان دویدند و با تجهیزاتِ پزشکی، بلافاصله شروع به کمک به جونگکوک کردند.
در حالی که تیمِ امداد، جونگکوک را با احتیاط برمیداشتند، لیها تنها در میانِ باران، با لباسی سفید و خیس، ایستاده بود؛ روحی که در میانهیِ طوفان، به سختی میانِ امید و ناامیدی بند خورده بود.
مرد که تمامِ قدرت خود را در برابرِ خشمِ برخاسته از عشقِ جونگکوک از دست داده بود، دیگر توانِ ایستادن نداشت. او که حالا لرز به اندامش افتاده بود، با چشمانی پر از التماس و ترس، راهِ فرار را جستجو کرد. او نه از ضرباتِ جونگکوک، بلکه از نگاهِ سرد و مرگبارِ او فرار میکرد؛ نگاهی که انگار میخواست روحش را خاکستر کند. مرد با لکنت و التماس، فرصتی را غنیمت شمرد و در تاریکیِ شب، از صحنه گریخت.
اما لیها، حتی لحظهای به فرارِ آن مرد فکر نکرد. تمامِ دنیای او، تنها در آن مردِ زخمی خلاصه میشد. با تمامِ توان و با لباسی که حالا از باران خیس شده بود، به سمتِ جونگکوک دوید. وقتی به او رسید، با لرزشِ دستها، یقه لباسش را گرفت و او را به سمتِ خود کشید.
ناگهان، آسمانِ بیرحم گشوده شد. قطرههایِ سنگینِ باران، از آسمان فرو ریختند و زمین را خیس کردند. اشکهایِ داغِ لیها، با قطراتِ سردِ باران یکی شد؛ گویی آسمان هم برایِ رنجِ او در حالِ گریه کردن بود. لیها، سرِ خسته و زخمیِ جونگکوک را روی پاهای خود گذاشت و با نوازشی که از سرِ استیصال بود، گونهاش را لمس کرد. دستش درست روی همان جای زخمِ قدیمی افتاد؛ همان زخمی که از دورانِ کودکی با او مانده بود.
او با صدایی که میانِ هقهق و التماس گم شده بود، زمزمه کرد:
«جونگکوک... تروخدا تنهام نزار. نباید این کارو با من بکنی... قول میدم، هرچی بگی انجام میدم. دیگه لج نمیکنم، دیگه بحث نمیکنم... فقط... فقط زنده بمون. خواهش میکنم زنده بمون.»
لیها در اوجِ درماندگی، پیشانیاش را به پیشانیِ او چسباند. در آن لحظه، در میانِ رعد و برق و بارانِ سیلآسا، گویی تمامِ جهانِ آنها تنها در همین نقطهِ تماس خلاصه میشد. او تمامِ وجودش را برایِ یک نفسِ دیگرِ آن مرد، پیشکش میکرد.
در همین لحظه، صدایِ ترمزِ تند و چراغهایِ روشن، سکوتِ بارانی را شکست. دوستانِ نزدیک و وفادارِ جونگکوک، که با همراهیِ تیمِ امنیتی به دنبالِ آنها بودند، از راه رسیدند. آنها با سرعت به سمتشان دویدند و با تجهیزاتِ پزشکی، بلافاصله شروع به کمک به جونگکوک کردند.
در حالی که تیمِ امداد، جونگکوک را با احتیاط برمیداشتند، لیها تنها در میانِ باران، با لباسی سفید و خیس، ایستاده بود؛ روحی که در میانهیِ طوفان، به سختی میانِ امید و ناامیدی بند خورده بود.
- ۲۱۷
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط