گاهی پلک نمیزنم که راحت تر ببینم..
گاهی پلک نمیزنم که راحت تر ببینم..
تنها خیره میشوم به چراغی که در قَعر تاریکی؛ با قلم و کاغذ به دنبال شروعِ دوست داشتنت میگَشتم.
گاهی لبخند نمیزنم که زیبا تر شوم...
تنها لبانم قفلِ اشک هایی میشود که هنوز هم از سر غرور و نفرت نمیخواهند که کوتاه بی آیم.
گاهی فاصله نمیگیرم که فراموش کنم...
تنها می ایستم در مقابل خاطراتت که طَعم نیستی در سرما با ریه هایم دود شود وبسوزاند تو را؛تا ته افکارم...
گاهی شب را به صبح نمیرسانم تا زندگی کنم...
تنها تا سرخیِ شفق منتظرت میمانم با اینکه میدانم دیگر در نگاهت آغاز نمیشوم و بر شاهرگِ آبی ات بوسه نمیزنم..
گاهی با صدای پای این همه عابر مست نمیشوم تا عاشق گردم..
تنها به عرف عهدی که بستم مانند پیراهنی که تو تنم کرده ای، دکمه ها را میبندم
تا که به دیدار خودم بیایم...
نوشته:𝔢𝔩𝔦𝔫𝔞
تنها خیره میشوم به چراغی که در قَعر تاریکی؛ با قلم و کاغذ به دنبال شروعِ دوست داشتنت میگَشتم.
گاهی لبخند نمیزنم که زیبا تر شوم...
تنها لبانم قفلِ اشک هایی میشود که هنوز هم از سر غرور و نفرت نمیخواهند که کوتاه بی آیم.
گاهی فاصله نمیگیرم که فراموش کنم...
تنها می ایستم در مقابل خاطراتت که طَعم نیستی در سرما با ریه هایم دود شود وبسوزاند تو را؛تا ته افکارم...
گاهی شب را به صبح نمیرسانم تا زندگی کنم...
تنها تا سرخیِ شفق منتظرت میمانم با اینکه میدانم دیگر در نگاهت آغاز نمیشوم و بر شاهرگِ آبی ات بوسه نمیزنم..
گاهی با صدای پای این همه عابر مست نمیشوم تا عاشق گردم..
تنها به عرف عهدی که بستم مانند پیراهنی که تو تنم کرده ای، دکمه ها را میبندم
تا که به دیدار خودم بیایم...
نوشته:𝔢𝔩𝔦𝔫𝔞
- ۳۸.۹k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط