پارت

پارت ۱۷
رز وحشی
هانا و کوک زودتر رفتن ایشش اصلا قهرم باهاشون...رفتم طرف آسانسور دکمه رو فشار دادم سریع آومد هم کف چندتا کارمند اومدن بیرون ومن رفتم داخل زدم طبقه ۷ در  که میخواست بسته بشه که کسی مانعش شد اون فرد تهیونگ بود دوست صمیمی کوک
ات:سلام
ته:سلام زن داداش خوبی
ات:ممنون خوبم شما خوبی
ته:انقدر رسمی حرف نزن بدم میاد
ات:مثلا سره کاریما
ته:ای بابا
طبقه ۷وایستاد من رفتم بیرون و تهیونگ هم اومد بیرون تهیونگ رفت سمت اتاقش منم رفتم توی اتاقم
ولی جونگ کوک نبود توی اتاقش {نکته:اتاق کوک و ات یه شیشه داره که میشه همو دید عکس شو میزارم}
بیخیال شدم شروع به کار کردم
{پنج دقیقه بعد}
یه ایمل برام اومد ااسمش رو خوندم..شرکت چوی پارک چقدر اشناس...سرم رو راست کردم دیدم که هنوز جونگ کوک نیومده این کجاست...زنگش زدم سه تا بوق خورد جواب داد
کوک:الو
ات:الو
کوک:کاری داشتی؟{سرد}
ات:کجایی چرا نمیای سره کار
کوک:کار مهم دارم اصلا به تو چه{سرد}
قط کرد
چرا انقدر عصبی بود ولش کن..این هانا چرا قهوه منو نیاورد ولش خودم میرم درست می کنم..از پشت میزم در اومدم رفتم طرف در..در رو باز کردم رفتم جلوی اسانسور دکمه کنارش رو فشار دادم...اومد بالا سوارش شدم دکمه ۵ رو فشار دادم در بسته شد همین که میخواست حرکت کنه ولی نمیکرد دوباره دوکمه رو فشار دادم ولی حرکت نمیکرد من من گیر کردم نفسم بالا نمیاد چراغا هم خاموش شد من نمیتونم تو جای کوچیک و تاریک بمونم نفسم میگیره با مشت مهکم میزدم به در
ات:کمک کمک کمک کمککککککککککککک
سرم گیج رفت چشمام سیاهی و کلاً سیاهی...

کوک.‌..
خیلی عصابم خورده آه...سوار ماشین شدم و رفتم شرکت رفتم جلوی اسانسور دکمه شو زدم ولی اون چراغش روشن نشد چند بار زدم ولی بازم روشن نشد ای بابا گوشیم زنگ خورد
هانا:الو
کوک:چی شده هانا
هانا:اسانسور خراب شده ات داخلشه اون توی جای بسته نمیتونه نفس بکشه هرجا هستی زود بیا
کوک:باشه باشه
از پله ها رفتم بالا تا رسیدم نفس کشیدن یادم رفته بود..ات بی هوش بغل هانا بود و هانا داشت گریه میکرد و صداش میزد بدو بدو کردمو ات رو از بغل هانا کشیدم بیرون و بغلش کردم
کوک:بیدار شو{گریه}
همه جمع شده بودن داشتن به ما نگاه می کردن
هانا:مگه فیلم سینماییه هق بجایی که نگاه کنین یه کاری کنین{عربده}
کوک:نفسم چشماتو باز کن دورت بگردم {آروم،گریه}
بغلش کردم سریع از پله ها رفتم پایین..گزاشتمش داخل ماشین با آخرین سرعت میرفتم

هانا...
از جام بلند شدم و رفتم سمت میزم یه درد داشتم کمی سرم رو روی میز گزاشتم زیاد نکشید که دست هایی بزرگ روی شونه هام احساس کردم سرم رو راست کردم یه مرد خوش قیافه
ته:دنبالم بیا
هانا:نمیام
ته:کاری نکن که از کارت پشیمون شی گفتم بیا
#رزوحشی
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۸رز وحشیدنبالش رفتم..رسیدیم به اشپز خونه ته:بشینهانا:ب...

پارت ۱۹رز وحشی ات...بعد این که مامان رفت هانا و تهیونگ آومدن...

پارت ۱۶رز وحشیکوک...چند ساعتی گذشت و دیگه تکون نمیخورد چشمام...

پارت۱۵رز وحشیوقتی در رو باز کرد بادیدنش اشک تو چشمام جاری شد...

پارت ۱۴رز وحشی ات...موهام رو خوش کردم وبعد لخت کردم و باز گز...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط