رززخمیمن

#رز_زخمی_من
Part. 102

*هوای شب خنک بود و خیابون‌های اطراف هتل با نور زرد چراغ‌ها برق می‌زدن. جونگکوک جلوی در ایستاده بود، با لبخندی آرام و نگاهی نرم که وقتی ات بهش نزدیک شد، چشم‌هاش گرم‌تر شدن.
جونگکوک دستشو دراز کرد، به سمت ات.*

جونگکوک. آماده‌ای بریم بانوی خاص من؟

ات. اگه یه‌بار دیگه اینو بگی، شامو بکلی کنسل می‌کنم.

(جونگکوک با خنده‌ای آروم گفت)

جونگکوک. پس حواسمو جمع می‌کنم، چون نمی‌خوام امشبو از دست بدم.

*لای دست‌هاشون گرمای نرمی رفت و اونا قدم به قدم از در هتل خارج شدن. ماشین مشکی جونگکوک دقیقا روبه‌رو منتظرشون بود، شیشه‌هاش تمیز، و راننده تعظیم کوتاهی کرد. ات در رو باز کرد، نشست، نفس عمیق کشید و بوی عطر گل‌های شب‌بو از داخل ماشین به مشامش خورد.
تمام مسیر تا رستوران با سکوتی لطیف گذشت، فقط صدای موسیقی بی‌کلام ملایمی که پخش می‌شد، و گه‌گاه نگاه‌های جونگکوک که بین چراغ‌های خیابون و صورت ات جا‌به‌جا می‌شد. *

جونگکوک. می‌دونی؟ هرچی جلوتر می‌ریم، حس می‌کنم زمان کندتر میشه.

ات. شاید چون داری زیاد نگاه می‌کنی.

جونگکوک. شاید چون نمی‌خوام این مسیر تموم بشه...

*ماشین جلوی رستوران مجلل کنار دریاچه ایستاد. صدای آرام آب با نورهای نقره‌ای محیط ترکیب شده بود. پیشخدمت در رو باز کرد و هر دو وارد شدن. فضای رستوران، پر از نورهای طلایی و شمع‌های کوچکی بود که روی میزها می‌درخشیدن.
اونها رو به یکی از میزهای نزدیک پنجره هدایت کرد، جایی که نمای آب درخشان در پس‌زمینه دیده می‌شد. جونگکوک صندلی ات رو عقب کشید تا بنشینه، بعد خودش روبه‌روش نشست.
پس از لحظه‌ای سکوت، نگاهش مستقیم تو چشمای ات رفت.*

جونگکوک. نمی‌دونم چجوری بگم، ولی... نگاه کردن بهت مثل نفس کشیدن بعد از سال‌ها خفگیه.

*ات با دست، آروم لیوان آب رو چرخوند، یه لبخند زد.*

ات. این حرف‌ها رو می‌زنی که من خجالت بکشم؟

جونگکوک. نه، برای اینکه واقعیت همینه.

*پیشخدمت شام رو آورد: استیک با سس مخصوص و نوشیدنی. بوی غذا با صدای آرام موسیقی ترکیب شد. ات آروم چنگالشو برداشت، اما چشم از جونگکوک برنداشت. اون لبخند کوتاهی زد.*

جونگکوک. قول دادم امشب خاص‌ترین شب عمرت باشه، فقط امیدوارم تا آخرش هنوز همین احساسو داشته باشی.

ات. اگه ادامه همین لحظه‌ها باشه... شاید بیشتر از خاص، واقعی باشه.

*بیرون، صدای موج‌های دریاچه شنیده می‌شد. داخل، لبخندهای کوتاه، نگاه‌هایی که انگار بینشون سکوت معنا پیدا می‌کرد. شب با آرامی پیش می‌رفت، مثل آهی که شنیده نمی‌شه ولی قلب رو می‌لرزونه.*
#فیک
دیدگاه ها (۱)

#رز_زخمی_من Part. 103*آخرین جرعه‌ی نوشیدنی رو نوشیدن و صدای...

#رز_زخمی_من Part. 101*نور کم‌رنگ صبح از لای پرده‌های ضخیم ا...

#رز_زخمی_من part. 100*ات یهو پشیمون شد و رفت حموم،بعد از با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط