پارت پارت آخر

پارت 9 «پارت آخر»
ات ویو: چشمامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم یه هفته بود توی کما بودم توی همین فکرا بودم و داشتم اطاف رو نگاه میکردم که دیدم نامجون کنارم نشسته داره گریه میکنه
ات: عزیزم چیشده
پرستاری که توی اتاق بود گفت: متاسفم خانم کیم بچتون نتونست دووم بیاره و جونشونو از دست داد
ات باورش نمیشد و شروع کرد به داد زدن و گریه کردن
نامجون آروم ات رو بغل کرد و گفت: عزیزم آروم باش گریه نکن هیش آروم باش
ات:چطور انتظار داری گریه نکن بچم بعد از یه هفته زندگی مرده
نامجون ویو:
ات تا یکماه توی افسردگی شدید به سر میبرد ولی بعد از یکماه کاملا خوب شد تا یه روز سر کار بودم که ات زنگ زد و با خوشحالی و گریه گفت:
(مکالمه تلفنی ات و نامجون)
نامجون: جانم عزیزم زنگ زدی؟
ات: نامجون نامجون من باردارم «با خوشحالی و گریه»
نامجون که انگار دنیا رو بهش داده بودن گفت: سر به سرم که نمیذاری؟
ات: به جون خودم الکی نمیگم بیا جواب آزمایشمو ببین
نامجون و اعضا رفتن خونه و دیدن ات راست میگه نامجون از خوشحالی ات رو بغل کرد
چند ماه گذشت و ات و نامجون فهمیدن بچشون پسره تصمیم گرفتن اسمشو بذارن مینهو
کلی برای بچشون خرید کرده بودن و منتظر اومدنش بودن که روز به دنیا اومدن بچه ات و نامجون بود
ات حالش بد شد و بردنش بیمارستان و بعد از 4 ساعت پسر کوچولوشون دنیا اومد
و خانواده کیم حالا سه نفره بود و خانوادشون با یه کوچولوی فسقلی شاد بود و اونا تا اخر عمر در کنار هم شاد زندگی کردن
پایان اولین رمان🙃🤍🖤💙
دیدگاه ها (۰)

اسلاید 1:لباس و مدل موی اعضا برای عروسی نامجوناسلاید 2:اتاسل...

بچه ها نظرتون چیه فیک های جدید و سناریو بنویسم

پارت 8 نامجون نگران شد و اومد کنارم وایساد و گفت: نامجون: عز...

پارت 7 ات ویو: اعضا زنگ زدن اورژانس اومد من خیلی ترسیده بودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط