「君の声が聞こえない」

「君の声が聞こえない」
صدای تو را نمی شنوم🍃🎆
Part 6

مایکی:
من آدرسش را پیدا کردم، چون دیگر نمی‌توانستم نکنم.
نه به‌خاطر شکلات.
نه فقط به‌خاطر آن روز.
بلکه چون می‌خواستم بدانم دختری که بعد از دیدنِ تاریک‌ترین لحظه‌ی من، هنوز دستش را عقب نکشید، کجاست.
کجای این شهر زندگی می‌کند.
چطور نفس می‌کشد.
وقتی تنهاست چه می‌کند.
و چرا هنوز آن‌قدر آرام به نظر می‌رسد، انگار یک عالمه درد را جایی پشتِ چشم‌هایش قایم کرده.
وقتی خانه‌اش را پیدا کردم، بیرونش ایستادم.
فقط نگاه کردم.
خانه‌ ساده ای نبود.
به شدت بزرگ.
به شدت پر زرق و برق.
اما برای من، همان لحظه، از هر جای دیگری واقعی‌تر به نظر می‌رسید.
و در سکوتِ آن غروب، فقط یک فکر توی سرم چرخ می‌خورد:
«حالا که پیدایت کردم، دیگر نمی‌توانم بی‌تفاوت بمانم.»

شب جشنواره آتش‌بازی

شب، بوی جشنواره می‌داد.
نه فقط به‌خاطرِ آتش‌بازی‌ای که قرار بود آسمان را پر کند،
بلکه به‌خاطرِ چیزی در هوا که انگار همه‌چیز را سبک‌تر از همیشه نشان می‌داد.
اما من سبک نبودم.
از وقتی تصمیم گرفته بودم امشب بروم دنبالش، یک حس عجیب درونم افتاده بود؛
حسی شبیه این که بالاخره دارم به چیزی نزدیک می‌شوم که مدت‌هاست از دستم فرار کرده.
می‌خواستم او را ببرم جشنواره.
می‌خواستم آن سکوت‌های بد، آن فاصله‌ها، آن همه زخمی را که بین‌مان جمع شده بود، برای چند ساعت هم که شده خاموش کنم.
می‌خواستم… جبران کنم.
شاید حتی بیشتر از آن.
شاید می‌خواستم او را بشناسم.
واقعی‌تر.
نزدیک‌تر.
می‌خواستم ببینم وقتی نمی‌خواهد فرار کند، وقتی مجبور نیست خودش را جمع کند، چه شکلی هست.
به خانه‌اش نزدیک بودم.
در نیمه‌باز بود.
همان‌جا برای چند ثانیه ایستادم.
نمی‌دانم چرا، اما همان نیمه‌باز بودن در، یک جور حس ناآشنا بهم داد.
انگار خانه، برای لحظه‌ای، نفس نمی‌کشید.
اسمش را صدا زدم.
جوابی نیامد.
قدم داخل گذاشتم.
ساکت بود.
خیلی ساکت.
نه صدای تلویزیون، نه صدای پا، نه حتی صدای معمول زندگی.
فقط سکوت، و ته آن، چیزی که نمی‌خواستم اسمش را بگذارم.
پله‌ها را بالا رفتم.
طبقه‌ی اول خالی بود.
طبقه‌ی دوم هم.
بعد رسیدم به طبقه‌ی سوم.
درِ یکی از اتاق‌ها نیمه‌باز بود.
همان لحظه، باد از پنجره‌ای دورتر گذشت و پرده را کمی تکان داد.
و بعد… او را دیدم.
روی لبه‌ی بالکن ایستاده بود.
یوکاتا به تنش بود.
آن‌قدر آرام و بی‌حرکت که انگار فقط یک تصویر نیست،
انگار بخشی از شب شده بود.
موهایش با باد حرکت می‌کرد.
و در همان لرزش نرم هوا، یک قطره اشک از صورتش جدا شد.
برای یک لحظه، همه‌چیز در من از حرکت افتاد.
نه قلبم،
نه ذهنم.
فقط زمان.
همان لحظه فهمیدم چیزی درست نیست.
نه از آن درست نیست هایی که آدم‌ها برای اغراق می‌گویند.
از آن‌هایی که تا مغز استخوان یخ می‌زنند.
صدایش نکردم اول.
فقط نگاهت کردم.
او آن‌قدر به لبه نزدیک بودی که هر حرکتِ اشتباه می‌توانست همه‌چیز را خراب کند.
و من… من برای اولین بار، از این می‌ترسیدم که دیر رسیده باشم.
نفس کشیدم.
آرام.
خیلی آرام.
بعد اسم او را گفتم، با صدایی که حتی خودم هم آن را نمی‌شناختم.
«کائده…»
صدایم در اتاق گم نشد.
در هوای شب ماند.
او تکان نخورد.
اما شانه‌هایش، فقط برای یک ثانیه، سفت شدند.
همین کافی بود.
چند قدم جلو آمدم، خیلی آهسته، طوری که هیچ چیز را ناگهانی نکنم.
«از اونجا بیا پایین.»
این‌بار صدایم محکم‌تر بود، اما نه خشن.
نمی‌خواستم او را بترسانم.
نمی‌خواستم فشار بیاورم.
فقط می‌خواستم برگردد.
نگاهم به دست‌هایش افتاد، به تَنِ بی‌حرکتش، به آن لرزشِ خیلی کوچک در شانه‌هایش.
چیزی درونم فشرده شد.
تمام آن چیزی که می‌خواستم امشب به تو بگویم،
تمامِ جشنواره،
تمامِ آتش‌بازی،
تمامِ حرف‌های ساده‌ای که قرار بود بین‌مان فاصله را کم کنند…
همه‌اش در برابر این تصویر بی‌معنی شده بود.
من آمده بودم جبران کنم.
اما او… او انگار قبل از رسیدن من، سال‌ها از من جلوتر رفته بود به جایی که دیگر دستم بهش نمی‌رسید.
و همین، مرا ترساند.
برای اولین بار، ترسیدم از اینکه چیزی را که تازه داشتم می‌فهمیدم، از دست بدهم.
از اینکه او، با آن سکوتِ همیشگیش، با آن دنیای بسته‌ی خودش، واقعاً نمانده باشد.
پس فقط یک چیز برایم ماند:
اینکه صدایت بزنم.
که ثابت بمانم.
که نگذارم باد، تو را از من دور کند.
«کائده… من اینجام.»
و تمامِ شب، با آن آسمانِ آماده‌ی آتش‌بازی، انگار فقط همین یک جمله باقی ماند.
دیدگاه ها (۰)

بچه ها اون پیجی که از از باجی سناریو می نوشت یعنی از خواهر ب...

راستی این ۹ پارته اشتباه گفتم ۱۰ پارت

「君の声が聞こえない」صدای تو را نمی شنوم🍃🎆Part 5کائده:وقتی هارو را برد...

「君の声が聞こえない」صدای تو را نمی شنوم🍃🎆Part 4کائده:چند روز گذشت.نه ...

دو پارتی دریکو مالفوی ~درخواستی~

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط