پدرپیری وپسرش در پارک نشسته بودند گنجشکی در حوالی آنها با
پدرپیری وپسرش در پارک نشسته بودند گنجشکی در حوالی آنها بازی میکرد پدر از پسر سوال کرد اون چیه پسر گفت گنجشک بعد از کمی وقت دوباره سوال کرد اون چیه گفت گنجشک برای بار سوم سوال کرد پسر عصبانی شد گفت گنجشکه پدر اشک رو گونه هاش سرازیر شد گفت سی سال پیش همینجا برای سی بار سوال کردی من با مهربانی بهت گفتم گنجشکه پسره گفت من همون موقع بچه بودم نمیدونستم تو که حالا پیری نمیدونی گنجشک چیه ها ها ها.وچنان شد پدر پیر ضایع شدومرد خخخخخ
- ۱.۲k
- ۰۱ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط