《نوری در دنیای مرده ها》

《نوری در دنیای مرده ها》

پارت ⁷

ویو یونا

داشتیم میرفتیم سمت کوه صدای جیغی اومد.

الکس رفت سمت صدا که یک بچه ۷ ساله ای دستش رو گرفته بود.

الکس: این بچه رو پیدا کردم فقط.

بجه داشت گریه میکرد.

ویو تهیونگ

دیدم بچه داره گریه میکنه دسته یونا رو آروم ول کردم رفتم سمتش خم شودم.

تهیونگ: کوچولو اسمت چیه؟

دختر بچه: من آلیسا هستم.

تهیونگ: خوشبختم آلیسا اسم منم تهیونگ هست.

آلیسا: همچنین.

خیلی کیوت بود گونش رو بوسیدم و بغلش کردم.

ویو یونا

داشتم به این صحنه نگاه میکردم واقعا قشنگ بود تهیونگ بهترین پدر دنیا میشه میدونم.

تهیونگ از آلیسا جدا شود دستش رو گرفت و رفتیم.

توی راه بودیم که یک دود سیاهی بلند شود پشت سرمون رو نگاه کردیم که آتیشی بود.

که رفتیم عقب ولی یهو صدای دویدند اومد.

زامبی ها حمله کردند سمت ما.

تهیونگ سریع آلیسا رو بغل کرد شروع کردیم به دویدند تا جایی که بتونیم.

هایون یهو افتاد.

من وایستادم رفتم سمتش دست رو گرفتم ولی بلند نمی شود.

هایون: یونا یونا تو برو لطفا.

یونا: نه نه نه من بدون تو هیچ جا نمیرم.

که تهیونگ اومد سمتم دستم رو گرفت بزور برد.

دیدم که یک زامبی خودشو انداخت روی هایون و گاز داشت ازش میگرفت.

ویو نویسنده

دخترک بهترین دوستش رو از دست داد ولی از یک نفر خیلی دل خور بود اونم پسرک تهیونگ بود.

داشتند نفس نفس میزدند رفتند سمت یک خونه متحرک نشستند.

یهو دخترک رفت سمت پسرک تهیونگ یقش رو گرفت.

پسرک تعجب کرده چون نمیتونست باور کنه که عشق زندگیش اینجوری رفتار میکنه.

ویو یونا

خیلی ناراحت بودم چرا نذاشت کمکش کنم.

یونا: چرا نذاشتی کمکش کنم!! چراااا نذاشتی اگه تو منو بزور نمیاوردم شاید هایون زنده بود!

داد زدم.

تهیونگ: خوب جونه خودت چی ها اص....

نزاشتم دیکه حرف بزنه یقش رو ول کردم.

یونا: آره من اصلا نمی خوام زنده بمونم ول کن.

رفتم اونور نشستم پاهام رو بغل کردم داشتم گریه میکردم.

ویو تهیونگ
......

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۳)

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط