چون، لبم دوخته است ، آن که، دلم سوخته است...

چون، لبم دوخته است ، آن که، دلم سوخته است...
چهره ام، مشتعل از، قلب برافروخته است
مانده ام مات، که این نوگل خندان، ز کجا...
این همه، شعبده و دلبری آموخته است؟
گیسویش، خرمنی از گندم ناب است و طلا
خرمنی، از دل آدم بچه، اندوخته است
در لبش، کندویی از شهد و عسل، کرده نهان
مانده ام، اینهمه را، بهر چه نفروخته است؟
وای، بر حال دل هرکه چو من، گشته خموش
سکته ای، عاقبت عاشق لب دوخته است
"با همه، سوزِ دل و سوزِ درون ، خاموشم
که لبم، دوخته است ، آن که، دلم سوخته است
دیدگاه ها (۱)

هیچ کس، غیر تو، در باور من، زیبا نیستموشکافی نکنم.....مثل تو...

بی آنکه، دلبری کنی از این و آن، بیاای ماه! شب شده ست، در این...

از شب چشمان تو، افتان و خیزان می روماز نگاه سرکشَت، زار و پر...

از غم خبری نبود، اگر عشق نبوددل بود، ولی چه سود، اگر عشق نبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط