Mattheo
Mattheo
& با دو نفر از دوستات به خاطر رفتن به طبقه ممنوعه از رفتن به هاگزمید محروم شده بودید و امروز روزی بود که همه رفته بودن ولی تو و دوستات توی خوابگاه نشسته بودید و هرکدومتون مشغول یه کار بودید
واقعا حوصلت سر رفته بود پس یکی از کتاباتو برداشتی و به سمت سالن اسلیترین رفتی و روی کاناپه وسط سالن نشستی
بی وقفه شروع کردی به خوندن کتابت ولی خب حواست پیش کسایی بود که رفته بودن هاگزمید چون نمیتونستی تمرکز کنی کتاب رو بستی و به کاناپه تکیه دادی و چشم هاتو روی هم گذاشتی ولی تا خواستی بخوابی صدای قهقه دخترایی که داشتن درباره اتفاقات اونجا حرف میزدن رو شنیدی دوباره بیدار شدی و صاف نشستی به دخترا خیره شدی
ا.ت:واقعا؟ بدون من بهتون خوش گذشته؟
^اصلا نمیتونی تصور کنی چه اتفاقی افتاده
ا.ت:{کنجکاو نگاهش کردی} چیشده؟
^{کنارت نشست} دختر دعوا شده بود
_نه دعوای معمولی ... متئو با یکی از پسرا سر تو دعوا کرده بود
ا.ت:چی؟ چرا؟
^خب اینو دقیق نمیدونم بهتره از خودش بپرسی
ا.ت:الان کجاست؟
^فکر کنم با تئودور رفته باشن سرسرا
ا.ت:باشه ممنونم {از جات بلند شدی و سمت سرسرا رفتی}
& یه دعوای جدید اونم در نبود تو اصلا عجیب نبود چون کسی نبود که جلوی متئو رو بگیره که دعوا نکنه
همیشه از دست کاراش حرص میخوردی ولی خب چه میشه کرد اون دوست پسر کله شقت بود که به قول خودش فقط عصبی بوده
به سمت میز اسلیترین رفتی و با چشمات دنبال متئو بودی که انتهای میز پیداش کردی و به سمتش رفتی
ا.ت:مت؟
متئو:{برگشت نگاهت کرد} سلام پرنسسم
ا.ت:مت؟... باز دعوا کردی؟ {نگران نگاهش کردی}
متئو:چیز خاصی نیست پرنسسم {لبخندی بهت زد}
ا.ت:ولی بهم قول دادی
متئو:میدونم...ولی خب نمیشه که یکی درباره پرنسسم زر بزنه و منم ساکت نگاهش کنم
ا.ت:{پوف بلندی کشیدی و روی پاهاش نشستی}
_ببین زخمی شدی {دستتو روی زخم کنار لبش کشیدی}
متئو:من خوبم پرنسس نگران نباش
_میدونی؟ اون زخم خیلی کوچیه برای من ولی خب اگه خیلی نگرانی میتونی با یه بوسه درستش کنی {یه لبخند مرموز بهت زد}
ا.ت:{با مشت زدی به بازوش که اخ ارومی گفت} خیلی پرویی
متئو:لازم به یاد اوری نیست پرنسسم {اروم پیشونیتو بوسید}
خبببب
نظرتونو حتما بهم بگید✨
& با دو نفر از دوستات به خاطر رفتن به طبقه ممنوعه از رفتن به هاگزمید محروم شده بودید و امروز روزی بود که همه رفته بودن ولی تو و دوستات توی خوابگاه نشسته بودید و هرکدومتون مشغول یه کار بودید
واقعا حوصلت سر رفته بود پس یکی از کتاباتو برداشتی و به سمت سالن اسلیترین رفتی و روی کاناپه وسط سالن نشستی
بی وقفه شروع کردی به خوندن کتابت ولی خب حواست پیش کسایی بود که رفته بودن هاگزمید چون نمیتونستی تمرکز کنی کتاب رو بستی و به کاناپه تکیه دادی و چشم هاتو روی هم گذاشتی ولی تا خواستی بخوابی صدای قهقه دخترایی که داشتن درباره اتفاقات اونجا حرف میزدن رو شنیدی دوباره بیدار شدی و صاف نشستی به دخترا خیره شدی
ا.ت:واقعا؟ بدون من بهتون خوش گذشته؟
^اصلا نمیتونی تصور کنی چه اتفاقی افتاده
ا.ت:{کنجکاو نگاهش کردی} چیشده؟
^{کنارت نشست} دختر دعوا شده بود
_نه دعوای معمولی ... متئو با یکی از پسرا سر تو دعوا کرده بود
ا.ت:چی؟ چرا؟
^خب اینو دقیق نمیدونم بهتره از خودش بپرسی
ا.ت:الان کجاست؟
^فکر کنم با تئودور رفته باشن سرسرا
ا.ت:باشه ممنونم {از جات بلند شدی و سمت سرسرا رفتی}
& یه دعوای جدید اونم در نبود تو اصلا عجیب نبود چون کسی نبود که جلوی متئو رو بگیره که دعوا نکنه
همیشه از دست کاراش حرص میخوردی ولی خب چه میشه کرد اون دوست پسر کله شقت بود که به قول خودش فقط عصبی بوده
به سمت میز اسلیترین رفتی و با چشمات دنبال متئو بودی که انتهای میز پیداش کردی و به سمتش رفتی
ا.ت:مت؟
متئو:{برگشت نگاهت کرد} سلام پرنسسم
ا.ت:مت؟... باز دعوا کردی؟ {نگران نگاهش کردی}
متئو:چیز خاصی نیست پرنسسم {لبخندی بهت زد}
ا.ت:ولی بهم قول دادی
متئو:میدونم...ولی خب نمیشه که یکی درباره پرنسسم زر بزنه و منم ساکت نگاهش کنم
ا.ت:{پوف بلندی کشیدی و روی پاهاش نشستی}
_ببین زخمی شدی {دستتو روی زخم کنار لبش کشیدی}
متئو:من خوبم پرنسس نگران نباش
_میدونی؟ اون زخم خیلی کوچیه برای من ولی خب اگه خیلی نگرانی میتونی با یه بوسه درستش کنی {یه لبخند مرموز بهت زد}
ا.ت:{با مشت زدی به بازوش که اخ ارومی گفت} خیلی پرویی
متئو:لازم به یاد اوری نیست پرنسسم {اروم پیشونیتو بوسید}
خبببب
نظرتونو حتما بهم بگید✨
- ۴.۳k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط