بخشی از رمانکامی کنار گوشم گفت

بخشی از رمان:کامی کنار گوشم گفت :
– چیکارشون کردی ؟
– هیچی بعدا میگم !
راس چهل و پنج دقیقه ای که گفتم از کلانتری زدم بیرون.آی قیافه هاشون دیدن داشت.
افسر اخمودم آخری گفت:
– بهتره مواظب خودم باشم
منم بالحن خاصں خودم گفتم :
– بهتره شما مواظب خودت باشی چون دیدی که چجوری بی گناهی خودم رو ثابت کردم ! وقتی و کیلهای محترم رفتند که به موکلا شون از شاهکار نکردشون بگن ، منو کامی هم یه ماشین در بست گرفتیم به سمت ویلای لواسون و ادامه ! تعطیلاتمون
کامی : جون من از اول تعریف کن ببینم چیکار کردی و ها؟
من : کاری نداشت چنگیز بی کله رو فرستادم او نشسب با دوستش شرکت رو بز نه. بعد که پلیسها اومدند .
چیزی دستگیر شون شد هر چند سروش یه نیم ساعت بعد از رفتن ما به ساختمون پلیس رو خبر کرده بود ولی وقتی پلیس میاد خبری از دزدها نیست چونچنگیز زودتر گاوصندوق رو خالی کرده بود و منم کنار مامی سروش بودم البته نامادری سروش ! L – – کامی با دهنی باز بهم نگاه میکرد. من : ببند دهن رو ! بعد دیگه هیچی من صبح بعد از یه شب خشن زنگیدم به چنگیز دستمزدش رو بهمراه یه جیگر لخت و مست دادم اونم فیلم و عکس و مخلفات تهیه کرد برای بابای سروش ! امروزم وقتی پلیسها اومدند به چنگیز یه اس دادم که عکسها رو بفرسته و از کتک خوردن تو فیلم گرفتم و سریع فرستادم برای سعید اینترنت میدونی که خوراک این جور چیزهاست ! ” کامے. : بابا تم دتگه کے.. ھستے..! می : بابا تو دیگه کی هستی
سرم رو به احترام خم کردم و با غرور گفتم:
– من پسری بنام آبیش !
قدم نهم یه چند ماهی از جریان سروش و باباش میگذشت. سروش بد خراب شده بود توی جمعی که من بودم اون نبود ولی من منم بیخیال بودم . برام اصلا مهم نبود که چی شد یا نشد دیگه با افسون هم رابطه نداشتم . فقط چندباری شهره گوشه داد به جمشید که مثل اینکه از شوهرش جدا شده و میخواد بره خارج خوانندگی . کامیار هم تا میتوانست پز کارهای منو به بروبچه ها داده بود پس حرفی هم برای گفتن نداشتم و دوره علافی و روزمرگی بود کلافه بودم. نه با هیجان و نه با ماشین بازی نه دختر هیچی نمیتوانست رافسیم کنه
توی اون کاخ به اون عظمت هم که همش با چند تا خدمتکار خرفت بودم. سرگرمی تازه ای نداشتم کامیار هم که مثل همیشه هر کاری من


https://98iia.com/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b3%d8%b1%db%8c-%d8%a8%db%8c-%d9%87%d9%88%db%8c%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

گلوله خورده به کتفش خیلی عمیق نبود، در آوردیمش، احتمالا امشب...

رمان لولیتا کاربر نودهشتیا رمانانجمن نودهشتیاقسمتی از رمان:...

بخشی از رمان:قبل از اینکه جواب بدم خود سعید که انگار شنیده ب...

بخشی از رمان:مامان دست کشید رو صورتم و گقت :تو بخواه اگه خدا...

ادامه اوسی دکتر استونم*توی یه پست جا نمیشد* و همینطور استنلی...

ادامه پست قبلهمینطور استنلی یه روی کاملا متفاوت فقط برای زوئ...

ادامه پست قبلهمینطور استنلی یه روی کاملا متفاوت فقط برای زوئ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط