Part ⁵⁵

Part ⁵⁵

- نگران نباش نمیزارم تو رو با خودش ببره
پدربزرگ بورام « اوه! با اومدنتون به اینجا مرگ رو انتخاب کردین... خب دوست دارین چطوری بمیرین
- با دیدن گروه جدیدی از بادیگارد ها کتم رو در اوردم و کنار گوش جیهوپ گفتم « خب هوسوکا برنامه عوض شد ظاهرا به یاد جوونی ها یه کتک کاری هم داریم
& چی؟؟؟؟؟؟؟ این توی نقشه نبود... بروسلی شدی برای من؟؟؟؟ بدبخت جفتمون رو گره کور میدن
- یعنی میخواهی بزاری منو بزنن؟
& 14 رو بادیگارد رو چطور میخواهی بزنی؟
پدربزرگ بورام « خب پسرا دمتون رو میزارین روی کولتون یا با زبون خودم باهاتون صحبت کنم؟
- هفت تا من میزنم هفت تا تو....
& هعیییی... کتم رو در اوردم و حالت دفاعی گرفتم... گول هیکلتون رو نخورین هاااا
+ اوه شت.... الان پوست جفتشون کنده میشه
پدربزرگ « درست زمانی که منتظر بودم اون دوتا بچه رو لت و پار کنن صدای خروس اومد و بعدش چند تا از بادیگارد ها پخش زمین شدن
- ای ول خروس جنگی مون اومد
& حالا اگه جرعت دارین دست به صورت جین هیونگ بزنید


علامت تهیونگ¥
علامت جین ¢



¥ من اگه دست تو رو قلم نکردم... برای چی خواهرمون رو بزور برداشتی اوردی اینجا؟
پدربزرگ بورام « یا خدا اینا کین؟
- بهش میگن خانواده! چیزی که تو نداشتی و معنیش رو درک نمیکنی!
¢ خب بگید کی دلش میخواد ماهیتابه رو تو سرش خراب کنم؟
- *پوکر.... هیونگ کی با ماهیتابه میاد دعوا؟
¢ پسرم یه سلاح دفاعیه دیگه... بعدش توقع داشتی شمشیر بخرم بیام؟ توی آشپزخونه بودم همین دم دست بود
¥ آخ جون دعوا *پریدن توی سر و کول یکی از بادیگارد ها
+ تهیونگ و جین خیلی وقت بود که با یونگی قهر بودن... بودنشون کنار یونگی خوشحالم میکرد اما الان اوضاع خوب نبود.... چند دقیقه بعد سر و کله نامجون و کوک و جیمین هم پیدا شد
$ *کِل کشیدن.... تهیونگگگگگگگ... جینننننن
∆ *من با اینا نیستم
¥ داداش بیا جات خیلی خالی بود
- کوک... تهیونگ و جیمین به همراه بورام اکیپ زلزله ای بودن که قابلیت تخریب داشتن.... وقتی فهمیدم بورام رو بزور اوردن سریع به تهیونگ و جین زنگ زدم و خوشبختانه اونا هم اومدن
§ توی این دعوا و بزن بزن یواشکی خودم رو به بورام رسوندم و دستاش رو باز کردم.... از اونجایی که لباس هاش رو با یه نیم تنه خاکستری و بافتنی سبز و مشکی رنگ عوض کرده بود اونم دست به کار شد
¢ از بس صورت بادیگارد ها رو با ماهیتابه عزیزم لج کرده بودم خوده ماهیتابه هم کج شده بود.... با هجوم آب روی صورتم چشمام رو با عصبانیت بستم و گفتم « خدایا الان بارونن؟؟؟؟؟؟؟
$ هیونگم بارون نیست تفنگ آبپاش دادن دست بچه
¢ *خودش ریخت برگاش موند
دیدگاه ها (۱)

Part ⁵⁶∆ بسه بسهههه... مامور اوردن! جناب جانگ شما به خاطر هم...

Part ⁵⁷$ نامجونا میدونستی جین هیونگ زن زندگیه! ¢ کوک میام ای...

ادیت خودم چطور شده می دونم ریدم ولی سر فیلماش پاره شدم تا در...

ست تمام لباسایی که انا خریده Paty ⁸کل لباسا سته

Part ⁵²هیون « میخوام از تیر آخرم استفاده کنم ! - چی؟ ربکا « ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط