« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت ، اما هر چه جلوتر رفت گیج تر شد . افراد و کتاب های نوع دیگر را نیز امتحان کرد اما به جایی نرسید .
 . کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن سطل آب کوچکی از آب دریا بود . سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت .
مرد پرسید : (چه می کنی؟) کودک جواب داد : (به دوستم قول دادم همه آب دریا را در این سطل بریزم و برایش ببرم)
تصمیم گرفت پسر را نصیحت کند و اشتباهش را به او بگوید ، اما ناگهان به اشتباه خود هم پی برد که می خواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل جهان را در آن جا دهد ! فهمید که با دلش باید به سراغ خدا برود .
 : (من و تو یک اشتباه را مرتکب شده ایم)
مولوی می گوید : هر چه اندیشی پذیرای فناست آنچه در اندیشه ناید آن خدا

 
التماس دعا زینب ...
دیدگاه ها (۱۳)

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

چند پارتی جونگ کوک

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و کت...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

🔆 #پندانهبا دلت سراغ خدا برومردی می‌خواست کاملا خدا را بشناس...

واقعیت ماجرا ورق بزنید

❤پندهایی از نهج البلاغه ❤ اتقوا معاصی الله فی الخلوات فان ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط