مادربزرگم همشه مگفت
مادربزرگـــــم هميشه ميگفت :
قلبت که بي نظم زد ،
بدون که عاشقي ...
اشکت که بي اختيار سرازير شد ،
بدون که دلتنگي ...
شبت که بي خواب گذشت ،
بدون که نگراني ...
روزت که بي شوق آغاز شد ،
بدون که نااميدي ...
سينت که بي جا آه کشيد ،
بدون که پُرحسرتي ...
دلت که بي دليل گرفت ،
بدون که تنهائــــــي ...
امروز تو نيستي مادربزرگ ، امّا ...
اما من به همهٔ اون حرفات رسيدم !
ايکاش قبل ِ رفتنت ،
چارهٔ اين وقتايي که
برام پيش بيني کردي
رو هم ميگفتــــــي ... !
قلبت که بي نظم زد ،
بدون که عاشقي ...
اشکت که بي اختيار سرازير شد ،
بدون که دلتنگي ...
شبت که بي خواب گذشت ،
بدون که نگراني ...
روزت که بي شوق آغاز شد ،
بدون که نااميدي ...
سينت که بي جا آه کشيد ،
بدون که پُرحسرتي ...
دلت که بي دليل گرفت ،
بدون که تنهائــــــي ...
امروز تو نيستي مادربزرگ ، امّا ...
اما من به همهٔ اون حرفات رسيدم !
ايکاش قبل ِ رفتنت ،
چارهٔ اين وقتايي که
برام پيش بيني کردي
رو هم ميگفتــــــي ... !
- ۳۸۱
- ۱۳ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط