「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 𝟏
✦.................................
هوا هنوز بوی تابستون میداد، اما ردِ پای پاییز از همین اول صبح روی شهر افتاده بود.
باد ملایمی از بین درختهای خیابون رد میشد و برگهای زرد و نارنجی رو میکشید پایین؛
مدرسهها تازه باز شده بودن و همین باعث شده بود خیابونهای اطرافش شلوغتر از همیشه باشن.
صدای خنده، حرف زدن، کشیده شدن چمدونها و هیجان بچههایی که بعد از تعطیلات دوباره همدیگه رو میدیدن، هوا رو پر کرده بود.
آیلین، با بند کیفش محکم توی دستش، از لابهلای جمعیت رد شد.
لبخند کمرنگ اما همیشگیاش روی لبش بود؛ از اون لبخندهایی که آدم نمیفهمه از سر ذوقه یا عادت.
چشمهاش برق میزدن، نه فقط به خاطر شروع سال تحصیلی، بلکه چون چیزی توی دلش هنوز شبیه روز اول مدرسه مونده بود..هیجانِ دیدن آدمها، ساختن روزهای تازه، و البته... دیدن بهترین دوستش کای
همون لحظه، وقتی از جلوی در مدرسه رد شد، محکم به شونهی کسی خورد.
سرش رو بالا گرفت چشمش افتاد به صورت کای.
لبخندش بیاختیار عمیق شد.
خودش رو با ذوق توی بـغـلش انداخت.
انگار نه انگار که فقط یک روز از آخرین دیدارشان گذشته بود.
کای هم بدون هیچ مکثی، او را محکم در آغوش گرفت؛ آغوشی مطمئن، آشنا، و عجیباً آرامشبخش.
آیلین کمی از او فاصله گرفت، اما هنوز لبخند از لـبش نرفته بود.
نگاهش روی لباس فرم آبیرنگ کای چرخید و با شیطنت گفت:
+خیلی بهت میاد.
کای خندید.
نگاهش از صورت آیلین تا پایین لباسش لغزید؛ یونیفرم آبیرنگی که دقیقاً به رنگ چشمهاش مینشست، دامن سفیدی که تا زیر زانو میرسید، و جورابهای سفیدِ طرحدار..
چیزی در نگاهش مکث کرد؛ همان مکث کوتاهی که اگر کسی دقت میکرد، میتوانست بفهمد فقط نگاه کردن نیست.
بیحرف، یقهی لباسش را صاف کرد و همراه او وارد مدرسه شد.
حیاط پر بود از بچههایی که با انرژیِ روز اول، اینطرف و آنطرف میرفتند؛ بعضیها دستهجمعی، بعضیها جفتجفت
صدای خنده و حرف و سلام، از هر طرف میآمد.
آیلین درحالیکه به اطراف نگاه میکرد، گفت:
+خداکنه با هم توی یه کلاس باشیم.
کای با لحن مطمئنی جواب داد:
کای:اگه اینجوری نباشه، من دیگه مدرسه نمیام.
آیلین کوتاه خندید.
اون خندهی نرم و شیرینی که همیشه چال گونهاش را واضحتر میکرد.
و کای، مثل همیشه، یک لحظه بیشتر از حد معمول محو همان لبخند شد.
گلویش را صاف کرد، نگاهش بیاختیار روی لـبهای آیلین مکث کرد و با صدایی که سعی داشت عادی باشد، گفت:
کای:وقتی میخندی... انگار نفس کشیدن یادم میره.
آیلین خواست چیزی بگوید که سایهای جلوی راهشان افتاد.
جیا و اکیپش!
از همانهایی که حضورشان قبل از حرفزدن هم قابل حدس بود؛ با همان نگاههای نیشدار، همان لبخندهای مصنوعی، و همان حس آزاردهندهای که همیشه دورشان را میگرفت.
آیلین بیاختیار اخم ظریفی کرد.
تنفرش از جیا چیز تازهای نبود.
سالها بود که طعنهها، تحقیرها و قلدریهای ریز و درشتش را تحمل کرده بود؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر حوصله نداشتن برای جنگی که میدانست آخرش به جایی نمیرسد.
جیا از بالا به پایین نگاهش کرد و با لحن تحقیرآمیزی گفت:
جیا:باز که اینجایی!
آیلین لبش را کج کرد، پوزخند آرامی زد و با خونسردی جواب داد:
+آخی عزیزم... ناراحتی که دوباره قراره بهت بیتوجهی بشه؟
چشمهای جیا باریک شد.
یک قدم به سمتش برداشت، اما قبل از اینکه فرصت نزدیک شدن پیدا کند، کای جلو آمد و راهش را بست.
کای:به نظرم یادت رفته من چه چیزایی ازت دارم.
صدای کای آرام بود، اما پشت آن آرامش، چیزی بود که جیا را وادار کرد فکش را سفت کند.
خندهای عصبی و تمسخرآمیز کرد، چیزی نگفت، فقط از کنار آیلین رد شد.
سه نوچههایش هم مثل سایه دنبالش راه افتادند.
آیلین زیر لب گفت:
+میدونی که نمیتونه هیچ گـوهی بخوره.. لازم نبود اونقدر روش تاکید کنی.
کای نفسش را بیرون داد و شانه بالا انداخت.
کای:لازم نیست دلت برای این بچهمچها بسوزه... فکر اینکه نصف مدرسه روی تو کراشن، جیا رو دیوونه میکنه.
آیلین ابرو بالا انداخت:
+نصف مدرسه؟
کای با خونسردی جواب داد:
کای:شایدم کل مدرسه.
آیلین با شیطنت جلوتر رفت و درست روبهروی او ایستاد.
لبخندش اینبار از آن لبخندهای بازیگوشی بود که به آدم هشدار میداد قرار است چیزی بگوید.
+حتی تو؟
کای شانهای بالا انداخت، اما نگاهش هیچوقت از صورتش جدا نشد.
کای:نه... من رو تو کراش نیستم.
من عاشقتم.
...
خانومِ «ف» خدایی فازت چیه هرچی مینویسمو اصکی میری؟😐
الان کلا ذوقم واسه نوشتن رمان پرید
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 𝟏
✦.................................
هوا هنوز بوی تابستون میداد، اما ردِ پای پاییز از همین اول صبح روی شهر افتاده بود.
باد ملایمی از بین درختهای خیابون رد میشد و برگهای زرد و نارنجی رو میکشید پایین؛
مدرسهها تازه باز شده بودن و همین باعث شده بود خیابونهای اطرافش شلوغتر از همیشه باشن.
صدای خنده، حرف زدن، کشیده شدن چمدونها و هیجان بچههایی که بعد از تعطیلات دوباره همدیگه رو میدیدن، هوا رو پر کرده بود.
آیلین، با بند کیفش محکم توی دستش، از لابهلای جمعیت رد شد.
لبخند کمرنگ اما همیشگیاش روی لبش بود؛ از اون لبخندهایی که آدم نمیفهمه از سر ذوقه یا عادت.
چشمهاش برق میزدن، نه فقط به خاطر شروع سال تحصیلی، بلکه چون چیزی توی دلش هنوز شبیه روز اول مدرسه مونده بود..هیجانِ دیدن آدمها، ساختن روزهای تازه، و البته... دیدن بهترین دوستش کای
همون لحظه، وقتی از جلوی در مدرسه رد شد، محکم به شونهی کسی خورد.
سرش رو بالا گرفت چشمش افتاد به صورت کای.
لبخندش بیاختیار عمیق شد.
خودش رو با ذوق توی بـغـلش انداخت.
انگار نه انگار که فقط یک روز از آخرین دیدارشان گذشته بود.
کای هم بدون هیچ مکثی، او را محکم در آغوش گرفت؛ آغوشی مطمئن، آشنا، و عجیباً آرامشبخش.
آیلین کمی از او فاصله گرفت، اما هنوز لبخند از لـبش نرفته بود.
نگاهش روی لباس فرم آبیرنگ کای چرخید و با شیطنت گفت:
+خیلی بهت میاد.
کای خندید.
نگاهش از صورت آیلین تا پایین لباسش لغزید؛ یونیفرم آبیرنگی که دقیقاً به رنگ چشمهاش مینشست، دامن سفیدی که تا زیر زانو میرسید، و جورابهای سفیدِ طرحدار..
چیزی در نگاهش مکث کرد؛ همان مکث کوتاهی که اگر کسی دقت میکرد، میتوانست بفهمد فقط نگاه کردن نیست.
بیحرف، یقهی لباسش را صاف کرد و همراه او وارد مدرسه شد.
حیاط پر بود از بچههایی که با انرژیِ روز اول، اینطرف و آنطرف میرفتند؛ بعضیها دستهجمعی، بعضیها جفتجفت
صدای خنده و حرف و سلام، از هر طرف میآمد.
آیلین درحالیکه به اطراف نگاه میکرد، گفت:
+خداکنه با هم توی یه کلاس باشیم.
کای با لحن مطمئنی جواب داد:
کای:اگه اینجوری نباشه، من دیگه مدرسه نمیام.
آیلین کوتاه خندید.
اون خندهی نرم و شیرینی که همیشه چال گونهاش را واضحتر میکرد.
و کای، مثل همیشه، یک لحظه بیشتر از حد معمول محو همان لبخند شد.
گلویش را صاف کرد، نگاهش بیاختیار روی لـبهای آیلین مکث کرد و با صدایی که سعی داشت عادی باشد، گفت:
کای:وقتی میخندی... انگار نفس کشیدن یادم میره.
آیلین خواست چیزی بگوید که سایهای جلوی راهشان افتاد.
جیا و اکیپش!
از همانهایی که حضورشان قبل از حرفزدن هم قابل حدس بود؛ با همان نگاههای نیشدار، همان لبخندهای مصنوعی، و همان حس آزاردهندهای که همیشه دورشان را میگرفت.
آیلین بیاختیار اخم ظریفی کرد.
تنفرش از جیا چیز تازهای نبود.
سالها بود که طعنهها، تحقیرها و قلدریهای ریز و درشتش را تحمل کرده بود؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر حوصله نداشتن برای جنگی که میدانست آخرش به جایی نمیرسد.
جیا از بالا به پایین نگاهش کرد و با لحن تحقیرآمیزی گفت:
جیا:باز که اینجایی!
آیلین لبش را کج کرد، پوزخند آرامی زد و با خونسردی جواب داد:
+آخی عزیزم... ناراحتی که دوباره قراره بهت بیتوجهی بشه؟
چشمهای جیا باریک شد.
یک قدم به سمتش برداشت، اما قبل از اینکه فرصت نزدیک شدن پیدا کند، کای جلو آمد و راهش را بست.
کای:به نظرم یادت رفته من چه چیزایی ازت دارم.
صدای کای آرام بود، اما پشت آن آرامش، چیزی بود که جیا را وادار کرد فکش را سفت کند.
خندهای عصبی و تمسخرآمیز کرد، چیزی نگفت، فقط از کنار آیلین رد شد.
سه نوچههایش هم مثل سایه دنبالش راه افتادند.
آیلین زیر لب گفت:
+میدونی که نمیتونه هیچ گـوهی بخوره.. لازم نبود اونقدر روش تاکید کنی.
کای نفسش را بیرون داد و شانه بالا انداخت.
کای:لازم نیست دلت برای این بچهمچها بسوزه... فکر اینکه نصف مدرسه روی تو کراشن، جیا رو دیوونه میکنه.
آیلین ابرو بالا انداخت:
+نصف مدرسه؟
کای با خونسردی جواب داد:
کای:شایدم کل مدرسه.
آیلین با شیطنت جلوتر رفت و درست روبهروی او ایستاد.
لبخندش اینبار از آن لبخندهای بازیگوشی بود که به آدم هشدار میداد قرار است چیزی بگوید.
+حتی تو؟
کای شانهای بالا انداخت، اما نگاهش هیچوقت از صورتش جدا نشد.
کای:نه... من رو تو کراش نیستم.
من عاشقتم.
...
خانومِ «ف» خدایی فازت چیه هرچی مینویسمو اصکی میری؟😐
الان کلا ذوقم واسه نوشتن رمان پرید
- ۷۰۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)