## فصل ۱: روز اول مدرسه دان
## فصل ۱: روز اول مدرسه دان
### قسمت ۲
آنیا رفت تو مدرسه و دنبال کلاسش گشت. راهروها پر از بچههایی بود که با لباسهای شیک و کیفهای گرون قیمت راه میرفتن. همه با تعجب به آنیا نگاه میکردن، انگار یه چیز عجیب دیده باشن.
آنیا بهشون اهمیت نداد و رفت تو کلاس. یه صندلی کنار پنجره پیدا کرد و نشست. هنوز ننشسته بود که یه پسر با موهای قهوهای و چشمان سبز اومد کنارش:
«سلام! تو جدیدی؟»
آنیا سرش رو برگردوند و لبخند زد: «آره، آنیام. تو؟»
«دامیان. پسر رئیس هیئت وزیران.» پسر با لبخند گرمی گفت و کنارش نشست. «خوش اومدی به مدرسهی دان. اگه کمکی خواستی، من هستم.»
آنیا یه کم تعجب کرد. برخلاف اون سه تا قلدر، دامیان خیلی مودب و مهربون به نظر میرسید.
«ممنون دامیان. واقعاً لطف داری.»
همین موقع، در کلاس باز شد و اون سه تا قلدر اومدن تو. آیدن که آنیا رو دید، لبخند مسخرهای زد و با صدای بلند گفت:
«آهان... پس اینجایی! فکر کردم فرار کردی!»
کلاس خندید. آنیا ولی اصلاً ناراحت نشد. با خونسردی گفت:
«فرار؟ از کی؟ از سه تا پسری که فقط بلدن لاف بزنن؟»
کلاس ساکت شد. آیدن ابروهاش رو بالا برد و با تعجب بهش نگاه کرد. کیان و لوکاس هم به هم نگاه کردن. هیچکس تا حالا اینجوری باهاشون حرف نزده بود.
دامیان آروم خندید و زیر لب گفت: «این دختر جالبه...»
آیدن با عصبانیت اومد جلو و خواست چیزی بگه که معلم اومد تو کلاس. آیدن مجبور شد بره سر جاش، ولی با یه نگاه تهدیدآمیز به آنیا گفت:
«این تموم نشده!»
آنیا فقط لبخند زد و برگشت به پنجره. ولی تو دلش یه کم میترسید... ولی نمیخواست نشون بده. 😏
---
بعد از کلاس، زنگ تفریح خورد. آنیا رفت تو حیاط و نشست روی یه نیمکت. چند دقیقه نگذشته بود که دامیان اومد کنارش نشست:
«هی، خوبی؟ اون سه تا رو ناراحت کردی، میدونی؟»
آنیا خندید: «خب، حقشون بود! اینقدر مغرورن که...»
«مواظب باش.» دامیان جدی شد. «آیدن خیلی کینهتوزه. اون عادت نداره کسی جلوش وایسته. مطمئنم یه نقشهای داره.»
آنیا بهش نگاه کرد: «تو چرا اینقدر مهربونی؟ مگه تو هم پسر یه آدم مهم نیستی؟»
دامیان خندید: «پدرم رئیس هیئت وزیرانه، ولی این دلیل نمیشه منم مثل اونا مغرور باشم. آدم باید خودش باشه، نه پدرش.»
آنیا با تعجب بهش نگاه کرد. این پسر واقعاً فرق داشت...
همین موقع، یه توپ اومد و خورد به سر آنیا! آنیا با تعجب برگشت و دید کیان با یه لبخند شیطونی اون طرف حیاط وایستاده:
«اوپس! ببخشید، اشتباه شد!» ولی معلوم بود عمدی بود.
آنیا بلند شد و با عصبانیت گفت: «اشتباه؟! تو که عمداً زدی!»
کیان با خونسردی شونه بالا انداخت: «خب، اگه ناراحتی... بیا ببینم چیکار میکنی!»
آنیا خواست بره جلو که دامیان دستش رو گرفت: «آنیا، نرو. اون فقط میخواد عصبانیات کنه.»
آنیا نفس عمیقی کشید و برگشت نشست. ولی تو دلش یه نقشه کشید... 😏
**ادامه داره...*
### قسمت ۲
آنیا رفت تو مدرسه و دنبال کلاسش گشت. راهروها پر از بچههایی بود که با لباسهای شیک و کیفهای گرون قیمت راه میرفتن. همه با تعجب به آنیا نگاه میکردن، انگار یه چیز عجیب دیده باشن.
آنیا بهشون اهمیت نداد و رفت تو کلاس. یه صندلی کنار پنجره پیدا کرد و نشست. هنوز ننشسته بود که یه پسر با موهای قهوهای و چشمان سبز اومد کنارش:
«سلام! تو جدیدی؟»
آنیا سرش رو برگردوند و لبخند زد: «آره، آنیام. تو؟»
«دامیان. پسر رئیس هیئت وزیران.» پسر با لبخند گرمی گفت و کنارش نشست. «خوش اومدی به مدرسهی دان. اگه کمکی خواستی، من هستم.»
آنیا یه کم تعجب کرد. برخلاف اون سه تا قلدر، دامیان خیلی مودب و مهربون به نظر میرسید.
«ممنون دامیان. واقعاً لطف داری.»
همین موقع، در کلاس باز شد و اون سه تا قلدر اومدن تو. آیدن که آنیا رو دید، لبخند مسخرهای زد و با صدای بلند گفت:
«آهان... پس اینجایی! فکر کردم فرار کردی!»
کلاس خندید. آنیا ولی اصلاً ناراحت نشد. با خونسردی گفت:
«فرار؟ از کی؟ از سه تا پسری که فقط بلدن لاف بزنن؟»
کلاس ساکت شد. آیدن ابروهاش رو بالا برد و با تعجب بهش نگاه کرد. کیان و لوکاس هم به هم نگاه کردن. هیچکس تا حالا اینجوری باهاشون حرف نزده بود.
دامیان آروم خندید و زیر لب گفت: «این دختر جالبه...»
آیدن با عصبانیت اومد جلو و خواست چیزی بگه که معلم اومد تو کلاس. آیدن مجبور شد بره سر جاش، ولی با یه نگاه تهدیدآمیز به آنیا گفت:
«این تموم نشده!»
آنیا فقط لبخند زد و برگشت به پنجره. ولی تو دلش یه کم میترسید... ولی نمیخواست نشون بده. 😏
---
بعد از کلاس، زنگ تفریح خورد. آنیا رفت تو حیاط و نشست روی یه نیمکت. چند دقیقه نگذشته بود که دامیان اومد کنارش نشست:
«هی، خوبی؟ اون سه تا رو ناراحت کردی، میدونی؟»
آنیا خندید: «خب، حقشون بود! اینقدر مغرورن که...»
«مواظب باش.» دامیان جدی شد. «آیدن خیلی کینهتوزه. اون عادت نداره کسی جلوش وایسته. مطمئنم یه نقشهای داره.»
آنیا بهش نگاه کرد: «تو چرا اینقدر مهربونی؟ مگه تو هم پسر یه آدم مهم نیستی؟»
دامیان خندید: «پدرم رئیس هیئت وزیرانه، ولی این دلیل نمیشه منم مثل اونا مغرور باشم. آدم باید خودش باشه، نه پدرش.»
آنیا با تعجب بهش نگاه کرد. این پسر واقعاً فرق داشت...
همین موقع، یه توپ اومد و خورد به سر آنیا! آنیا با تعجب برگشت و دید کیان با یه لبخند شیطونی اون طرف حیاط وایستاده:
«اوپس! ببخشید، اشتباه شد!» ولی معلوم بود عمدی بود.
آنیا بلند شد و با عصبانیت گفت: «اشتباه؟! تو که عمداً زدی!»
کیان با خونسردی شونه بالا انداخت: «خب، اگه ناراحتی... بیا ببینم چیکار میکنی!»
آنیا خواست بره جلو که دامیان دستش رو گرفت: «آنیا، نرو. اون فقط میخواد عصبانیات کنه.»
آنیا نفس عمیقی کشید و برگشت نشست. ولی تو دلش یه نقشه کشید... 😏
**ادامه داره...*
- ۲۳۷
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط