عشقی بینهایت💓➿
عشقی بینهایت💓➿
پارت4️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی اومد کمک نویسنده چون هنوز ایده ای نیومده برا نویسنده🗿🎀)
[همچنان عمارت پروانه🌸]
زنیتسو:*با اخم به تانجیرو زل زده بود.* 🗿
تانجیرو: هه...؟ چیزی شده زنیتسو؟
زنیتسو: تانجیرووووو...🗿
تانجیرو: بله...؟
زنیتسو:*آروم به کانائو اشاره کرد.* چرا هر پنج ثانیه یه بار نگاش میکنی؟🗿✨
تانجیرو:*یهویی جا خورد.* هه؟! ن...نه! اینجوری نیست!😀💔
کانائو:*با شنیدن حرف زنیتسو، آروم سرشو پایین انداخت.* 🌸
اینوسکه: مگه نگاه کردنم قانون داره؟🗿
زنیتسو: ساکت شو اینوسکه! من دارم یه راز مهم رو کشف میکنم!🗿💥
آئویی:*یه نفس کشید.* شما سه نفر اومدین اینجا استراحت کنین یا شلوغکاری؟😐
زنیتسو: ولی خانم آئویی! این دوتا یه چیزیشونه!🗿
تانجیرو:*از خجالت گونههاش قرمز شد.* و...واقعا اینطوری نیست...
کانائو:*ناخودآگاه یه نگاه کوتاه به تانجیرو کرد.*
تانجیرو:*همون لحظه نگاهش با کانائو تلاقی کرد.*
{چند ثانیه... هردوشون فقط به هم نگاه کردن.}
زنیتسو:*با چشمهای گرد به این صحنه نگاه میکرد.* دیدیییییییییی؟!🗿💥
اینوسکه:*سرشو کج کرد.* بازم مسابقه زل زدنه؟🗿
همه: ...🗿
کانائو:*وقتی به خودش اومد، آروم نگاهشو پایین انداخت.* 🌸
تانجیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.-
آئویی:تو ذهنش: نه...واقعا یه خبرایی هست...🗿💔
ادامه دارد...🥺🎀
نویسنده ✍️:خوووووو🥹🍓زنیتسو رسماً کارآگاه عاشقی شدددددد🗿🔍😂به نظرتون بالاخره خودش میفهمه بین تانجیرو و کانائو چه خبره یا هنوز فقط داره حدس میزنه؟🤓🎀
نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
پارت4️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی اومد کمک نویسنده چون هنوز ایده ای نیومده برا نویسنده🗿🎀)
[همچنان عمارت پروانه🌸]
زنیتسو:*با اخم به تانجیرو زل زده بود.* 🗿
تانجیرو: هه...؟ چیزی شده زنیتسو؟
زنیتسو: تانجیرووووو...🗿
تانجیرو: بله...؟
زنیتسو:*آروم به کانائو اشاره کرد.* چرا هر پنج ثانیه یه بار نگاش میکنی؟🗿✨
تانجیرو:*یهویی جا خورد.* هه؟! ن...نه! اینجوری نیست!😀💔
کانائو:*با شنیدن حرف زنیتسو، آروم سرشو پایین انداخت.* 🌸
اینوسکه: مگه نگاه کردنم قانون داره؟🗿
زنیتسو: ساکت شو اینوسکه! من دارم یه راز مهم رو کشف میکنم!🗿💥
آئویی:*یه نفس کشید.* شما سه نفر اومدین اینجا استراحت کنین یا شلوغکاری؟😐
زنیتسو: ولی خانم آئویی! این دوتا یه چیزیشونه!🗿
تانجیرو:*از خجالت گونههاش قرمز شد.* و...واقعا اینطوری نیست...
کانائو:*ناخودآگاه یه نگاه کوتاه به تانجیرو کرد.*
تانجیرو:*همون لحظه نگاهش با کانائو تلاقی کرد.*
{چند ثانیه... هردوشون فقط به هم نگاه کردن.}
زنیتسو:*با چشمهای گرد به این صحنه نگاه میکرد.* دیدیییییییییی؟!🗿💥
اینوسکه:*سرشو کج کرد.* بازم مسابقه زل زدنه؟🗿
همه: ...🗿
کانائو:*وقتی به خودش اومد، آروم نگاهشو پایین انداخت.* 🌸
تانجیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.-
آئویی:تو ذهنش: نه...واقعا یه خبرایی هست...🗿💔
ادامه دارد...🥺🎀
نویسنده ✍️:خوووووو🥹🍓زنیتسو رسماً کارآگاه عاشقی شدددددد🗿🔍😂به نظرتون بالاخره خودش میفهمه بین تانجیرو و کانائو چه خبره یا هنوز فقط داره حدس میزنه؟🤓🎀
نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
- ۹۷۶
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط