این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات و

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی نیست و در انیمه وجودندارد.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
### ادامه سناریو: "سایه‌های متلاطم در زیر باران"

**(دازای در حالی که زیر باران قدم می‌زند، در میان کوچه‌های تاریک یوکوهاما گم شده است. اما ناگهان، حس او به او هشدار می‌دهد. او متوجه می‌شود که سایه‌ای در نزدیکی دیوارها حرکت می‌کند. دازای با همان لبخند سرد همیشگی، اما با چشمانی کاملاً هوشیار، به سمت تاریکی نگاه می‌کند.)**

**دازای:** (با صدای آرام و کنایه‌آمیز) «می‌دونی، وقتی آدم می‌خواد مخفیانه دنبال کسی باشه، نباید قدم‌هایش رو با این سرعت بردارد... مخصوصاً وقتی لرزشِ توانایی‌اش توی هوا شنیده می‌شه.»

**(ناگهان، تکه‌های سیاه و تیز از تاریکی بیرون می‌جهند. "راشومون" با سرعت به سمت دازای پرتاب می‌شود! دازای در لحظه‌ی آخر با چابکی به کناری می‌پرد. آکوتاگاوا از میان سایه‌ها بیرون می‌آید، با چهره‌ای جدی و نگاهی که از خشم و بی‌قراری می‌سوزد.)**

**آکوتاگاوا:** (با صدایی لرزان اما قدرتمند) «دازای-سان... چرا من را نادیده می‌گیری؟ چرا همیشه طوری رفتار می‌کنی که انگار من وجود ندارم؟ من برای اثبات خودم... برای اینکه نشان دهم می‌توانم سایه‌ها را کنترل کنم، اینجا هستم!»

**دازای:** (در حالی که از لبه‌ی یک دیوار بالا رفته و به پایین نگاه می‌کند) «آکوتاگاوا... تو هنوز هم مثل یک طوفانِ بی‌هدف هستی. قدرت بدون جهت، فقط ویرانگری است.»

**(در همان لحظه، صدای انفجاری از انتهای کوچه شنیده می‌شود. یک شیء درخشان و سفید رنگ، چیزی شبیه به پنجه‌های یک ببر، از میان دیوارها عبور می‌کند و برخورد "راشومون" را منحرف می‌کند. آتسوشی، در حالی که نیمه‌ببری است و چشمانش در تاریکی می‌درخشد، به میان آن‌ها می‌پرد.)**

**آتسوشی:** (با نفس‌نفس زدن) «بس کنید! آکوتاگاوا، او فقط داشت از حقیقت حرف می‌زد! و دازای-سان... این موقعیت اصلاً درست نیست! ما قرار بود با هم همکاری کنیم، نه اینکه اینجا همدیگر را نابود کنیم!»

**(در این لحظه، زمین زیر پای آن‌ها شروع به لرزیدن می‌کند. یک موج سنگین از انرژی قرمز رنگ از کوچه کناری به سمت آن‌ها ساطع می‌شود. چویا، که از شدت عصبانیت از بار در کوچه پشت سر دازای به دنبال او آمده بود، با قدرت گرانش وارد میدان می‌شود. او در حالی که با انرژی قرمز دور خودش می‌چرخد، درست بین دازای، آکوتاگاوا و آتسوشی فرود می‌آید.)**

**چویا:** (با فریادی که تمام کوچه را می‌لرزاند) «لعنتی! من فقط می‌خواستم اون آدم احمق رو پیدا کنم، حالا باید وسط جنگِ بچه‌بازی‌های شما باشم؟! دازای! تو واقعاً یه نابغه کلافه‌کننده هستی!»
دیدگاه ها (۰)

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

اینیک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واق...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۰: «برگشت به یوکوهاما» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط