دیدگانم

دیدگانم
part 3


---

تهیونگ بی‌صدا عقب رفت، انگار هر قدمی که برمی‌داشت، تکه‌ای از دلش رو روی زمین جا می‌ذاشت. جونگ‌کوک سر جاش ایستاده بود، لب‌هاش باز، اما بی‌صدا. انگار کلمات توی گلوی لعنتی‌ش گیر کرده بودن.

تهیونگ نفس عمیقی کشید، نه برای آرام شدن، بلکه برای این‌که بتونه خودش رو کنترل کنه و نلرزه. برگشت و با صدای خش‌دار و بریده گفت: «تو هیچ‌وقت نفهمیدی... نفهمیدی چقدر سخت بود برام که وانمود کنم چیزی حس نمی‌کنم.»

چشم‌های جونگ‌کوک دوباره لرزیدن، نگاهش پر از التماس بود. قدمی جلو گذاشت، اما تهیونگ با بالا بردن دستش متوقفش کرد. «نه جونگ‌کوک. بذار این بار من انتخاب کنم... بذار این بار من تصمیم بگیرم که قلبم رو ازت پس بگیرم.»

سکوت مثل پرده‌ای سنگین بینشون افتاده بود. فقط صدای نفس‌های سنگین و قلب‌هایی که انگار نمی‌خواستن آروم بگیرن.

تهیونگ برگشت و قدم برداشت. هر قدمش پر از درد، اما محکم. شاید این آخرین بار بود. شاید هم نه.


---
#تهیونگ#جونگکوک#بی‌تی‌اس#فیکشن#فیک
دیدگاه ها (۱)

Heir of Light and Darknesspart : 14صبح روز بعد، تهیونگ با صد...

پارت ۵ | ناهار اجباریساعت دوازده و نیم ظهر بود.تهیونگ بالاخر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط