پارت هفتم
پارت هفتم
بو*سهشان هنوز مثل آتشی خاموشنشدنی در ذهن هر دو زبانه میکشید.
ات وقتی چشمهایش را باز کرد، نگاه جونگکوک را دید؛ چشمانی که حالا دیگر فقط سرخی عطش در آنها نبود، بلکه چیزی نرمتر و گرمتر برق میزد.
جونگکوک عقب رفت، انگار از خودش خجالت کشیده باشد.
دستش را روی ل*بهایش گذاشت.
– «نباید این کارو میکردم…»
ات با لبخندی لر*زان زمزمه کرد:
– «ولی کردی.»
جونگکوک ن*فسش را بیرون داد.
– «داری منو به مرز نابودی میکشی، ات.»
ات یک قدم جلو رفت.
– «شاید نابودی همون چیزیه که لازم داری… تا دوباره زندگی کنی.»
جونگکوک در سکوت نگاهش کرد.
قلبش چیزی میگفت که مغزش قبول نمیکرد.
اما درست در همان لحظه، صدایی بیرون خانه پیچید.
خشخش قدمها، و بعد بوی تند و ناخوشایندی که جونگکوک خوب میشناخت.
چهرهاش جدی شد.
– «نه… این نمیتونه درست باشه.»
ات با نگرانی پرسید:
– «چی شده؟»
جونگکوک دستش را گرفت و او را پشت سر خودش کشید.
– «ساکت باش. کسی دنبالمونه.»
ناگهان صدای خندهای خشن از پشت در آمد.
– «بالاخره پیدات کردم، پسرِ گمشده.»
ات لرزید.
– «کیه؟»
جونگکوک دندانهایش را روی هم فشار داد.
– «یکی از اونا… یه خونآشام قدیمی و اگه درست حدس بزنم… واسه تو اومده.»
در با ضربهای محکم شکسته شد.
مردی بلندقد با چشمانی سرخ و موهای نقرهای وارد شد.
لبخندی شیطانی روی صورتش بود.
– «وای وای… چه بوی شیرینی.
یه انسان؟
واقعاً این همه سالو صرف این کردی، جونگکوک؟»
جونگکوک با خشم جلوی ات ایستاد.
– «ازش دور شو.»
مرد خندید.
– «تو دیگه مثل قدیما نیستی. نرم شدی. میدونم چرا… بخاطر اون دختر.»
جونگکوک نیشهایش را بیرون آورد. صدایش غرید:
– «گفتم… ازش... دور... شو.»
ات قلبش محکمتر از همیشه میتپید.
برای اولین بار، دید که جونگکوک نه فقط به عنوان هیولا، بلکه به عنوان محافظ کنارش ایستاده.
ادامه دارد....
بو*سهشان هنوز مثل آتشی خاموشنشدنی در ذهن هر دو زبانه میکشید.
ات وقتی چشمهایش را باز کرد، نگاه جونگکوک را دید؛ چشمانی که حالا دیگر فقط سرخی عطش در آنها نبود، بلکه چیزی نرمتر و گرمتر برق میزد.
جونگکوک عقب رفت، انگار از خودش خجالت کشیده باشد.
دستش را روی ل*بهایش گذاشت.
– «نباید این کارو میکردم…»
ات با لبخندی لر*زان زمزمه کرد:
– «ولی کردی.»
جونگکوک ن*فسش را بیرون داد.
– «داری منو به مرز نابودی میکشی، ات.»
ات یک قدم جلو رفت.
– «شاید نابودی همون چیزیه که لازم داری… تا دوباره زندگی کنی.»
جونگکوک در سکوت نگاهش کرد.
قلبش چیزی میگفت که مغزش قبول نمیکرد.
اما درست در همان لحظه، صدایی بیرون خانه پیچید.
خشخش قدمها، و بعد بوی تند و ناخوشایندی که جونگکوک خوب میشناخت.
چهرهاش جدی شد.
– «نه… این نمیتونه درست باشه.»
ات با نگرانی پرسید:
– «چی شده؟»
جونگکوک دستش را گرفت و او را پشت سر خودش کشید.
– «ساکت باش. کسی دنبالمونه.»
ناگهان صدای خندهای خشن از پشت در آمد.
– «بالاخره پیدات کردم، پسرِ گمشده.»
ات لرزید.
– «کیه؟»
جونگکوک دندانهایش را روی هم فشار داد.
– «یکی از اونا… یه خونآشام قدیمی و اگه درست حدس بزنم… واسه تو اومده.»
در با ضربهای محکم شکسته شد.
مردی بلندقد با چشمانی سرخ و موهای نقرهای وارد شد.
لبخندی شیطانی روی صورتش بود.
– «وای وای… چه بوی شیرینی.
یه انسان؟
واقعاً این همه سالو صرف این کردی، جونگکوک؟»
جونگکوک با خشم جلوی ات ایستاد.
– «ازش دور شو.»
مرد خندید.
– «تو دیگه مثل قدیما نیستی. نرم شدی. میدونم چرا… بخاطر اون دختر.»
جونگکوک نیشهایش را بیرون آورد. صدایش غرید:
– «گفتم… ازش... دور... شو.»
ات قلبش محکمتر از همیشه میتپید.
برای اولین بار، دید که جونگکوک نه فقط به عنوان هیولا، بلکه به عنوان محافظ کنارش ایستاده.
ادامه دارد....
- ۱۲.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط