برادر بیرحم من💔🥀🖤

برادر بیرحم من💔🥀🖤

پارت 1۷💫

فلش بک به یه هفته بعد

ویو یونگی:

از رفتار هایی که با یورا داشتم ناراحت بودم!
اون یه دختر بچه ۱۵ ساله بود چرا کتکش زدم؟؟خیر سرم خواهرمه
چه گوهی خوردما...برم عذرخواهی کنم ازش


راوی:

یونگی رفت در اتاق یورا رو زد ولی صدایی نیومد

"یورا عزیزم؟

&برو بیرون (دااد)

"چیشده اتفاقی افتاده؟؟

& نه فقط برو میخوام تنها باشم

" یونگی پشت در اتاق موند و کلافه دستشو لای موهاش کشید دلش می‌خواست درو بشکونه ولی می‌دونست یورا بیشتر ازش متنفر میشه

"یورا عزیزم لطفا درو باز کن دلم نمی‌خواد اینطوری با هم باشیم.

{یورا که روی تخت نشسته بود و نگاهش به دیوار سرد بود با صدای لرزون جواب داد}

&برو یونگی صداتو نشنوم بهتره مگه یادت رفته چه بلایی سرم آوردی؟

"من غلط کردم.... ببخشید یورا! بیا این غذا رو بخور بعد هر چقدر خواستی داد بزن.

{یونگی سینی رو گذاشت دم در و با ناامیدی نگاهش کرد یورا حتی برنگشت سمت در.}

&من نه اشتهایی دارم نه نیازی به دلسوزی‌های تو دارم برو گمشو

{یونگی مشتشو به دیوار کوبید و دندوناشو رو هم فشار داد.}

"خیلی خب... ولی بدون اگه تا شب اون غذا رو نخوری خودم میام تو و اون موقع دیگه به زبون خوش حرف نمی‌زنم فهمیدی؟

یونگی با خشم از راهرو دور شد ولی یورا هنوز داشت میلرزید زیر تخت یه نامه پیدا کرد که روش نوشته بود:

"یونگی داره فریب میده... من راه فرارتو بلدم.

یورا چشماش گرد شد و نفسش حبس شد... یعنی کی می‌تونست باشه؟

یورا نامه رو توی مشت فشرد و چند ثانیه فقط بهش زل زد دلش نمی‌خواست باور کنه ولی یه چیزی ته دلش می‌گفت این نامه اتفاقی اینجا نیفتاده

&کی اینو گذاشته اینجا

یورا زیرلب گفت و نگاهش به در افتاد یه ترس عجیب با یه امید خیلی کوچیک قاطی شد

همون لحظه از بیرون صدای قدم اومد

"یورا

یورا سریع نامه رو زیر بالش قایم کرد و سعی کرد عادی بشینه

"منم

&ولم کن

"فقط می‌خوام حرف بزنم

&من که حرفی با تو ندارم

یونگی یه لحظه ساکت موند بعد با صدای پایین‌تر گفت

"اون نامه رو دیدی؟

یورا خشکش زد

&کدوم نامه

"همونو می‌گم که می‌دونم کسی برات گذاشته

یورا با تندی از جا بلند شد

&تو از کجا می‌دونی

"چون تو این خونه هیچ چیزی از چشم من پنهون نمی‌مونه

&پس چرا هنوز نمیدونی من ازت بدم میاد

یونگی نفس عمیقی کشید و نزدیک در ایستاد

"من دارم بهت کمک می‌کنم

&نه تو فقط بلدی خراب کنی

"یورا

&برو

یونگی یه لحظه مکث کرد بعد آروم گفت

"اگه واقعاً می‌خوای از اینجا بری امشب وقتی چراغ راهرو خاموش شد بیا سمت پنجره پشتی

یورا چشماش گرد شد

&چی

"فقط اگه می‌خوای زنده بمونی

بعد صداش قطع شد و قدم‌ها دور شدن

یورا چند ثانیه بی‌حرکت موند قلبش داشت از سینه می‌زد بیرون یعنی یونگی داشت کمکش می‌کرد یا داشت می‌کشوندش توی یه تله دیگه

***

نیمه شب وقتی همه‌جا ساکت شد یورا آروم از تخت پایین اومد و به سمت پنجره رفت هوا سرد بود و تاریکی مثل یه چادر سنگین دور خونه افتاده بود

زیر پنجره یه سایه منتظر بود

یونگی

یورا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت

&تو اینجا چی کار می‌کنی

"صداشو درنیار

&به من دستور نده

"اگه می‌خوای از اینجا بری باید همین الان بیای"

&من بهت اعتماد ندارم

"لازم نیست اعتماد کنی فقط بیا

یورا به پایین نگاه کرد ارتفاع زیاد بود

&اگه بیفتم

"نمی‌ذاری بیفتی

یورا با تردید دستش رو گرفت طرف دیوار ولی هنوز کامل پایین نیومده بود که یه صدای بلند از پشت سرش اومد

£اونجا چه خبره

هر دوشون خشک شدن

یونگی خیلی سریع دست یورا رو کشید و پشت دیوار پنهونش کرد

"ساکت

صدای نگهبان نزدیک‌تر شد

£ارباب شما اینجایین

یونگی بدون اینکه تکون بخوره گفت

"نه برو

£ولی من صدای—

"گفتم برو

نگهبان با شک برگشت

یورا نفسشو حبس کرده بود و برای اولین بار از وقتی یونگی رو می‌شناخت فهمید که اون واقعاً برای همه خطرناکه

وقتی صداها دور شد یونگی آروم گفت

"گوش کن یورا اون نامه کار من نبود

&خب معلومه که نبوده

"آره

&پس کی بود

یونگی نگاهش رو به تاریکی دوخت

"یکی که از من بیشتر می‌خواد تو رو ببینه

یورا یخ زد

&منظورت چیه

یونگی جواب نداد فقط دستش رو گرفت و گفت

"از این لحظه به بعد دیگه فقط من نیستم که دنبالت می‌گرده

ادامه دارد......

حمایت لطفا
دیدگاه ها (۴)

برادر بی رحم من💔🥀🖤پارت ۱۸💫 یورا با وحشت بهش نگاه کرد و درست ...

برادر بی رحم من💔🥀🖤پارت ۱۶&اسم تو چیه؟£سوآه.&سوآه... یونگی هم...

برادر بی رحم من💔🥀🖤پارت 15ویو یورا:وقتی یونگی غذا رو جلویم گر...

پارت⁸همون سفر، شب دوم. بارون می‌اومد بیرون. صدای قطره‌ها روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط