رقص سایه‌ها | پارت ۲۵: خشمِ بیدار شده

رقص سایه‌ها | پارت ۲۵: خشمِ بیدار شده

صدای قدم‌های نیروهای مسلح که به غار نزدیک می‌شدند، مثل ضربه‌های تبر روی سنگ بود. ترس، آن حسِ سرد و لرزانِ همیشگی، در وجودم بود، اما ناگهان چیزی در قلبم تکان خورد. آن مرد مرموز، در حالی که به من نزدیک می‌شد، چیزی را در دستم گذاشت.

وقتی به آن شیء خیره شدم، تمامِ دنیا دور سرم چرخید. یک مدالِ نقره‌ایِ قدیمی بود، با حکاکیِ بسیار ظریفِ یک عقابِ بال‌گشوده که در میانِ چنگال‌هایش یک کلید کوچک داشت.

در یک لحظه، خاطره‌ای مثل برق و باد از ذهنم گذشت… تصویری تار از پدرم، در آخرین شب‌هایی که با هم بودیم. او این مدال را در کف دستم گذاشته بود و با صدایی که از شدتِ اضطراب می‌لرزید، زمزمه کرده بود: «میرا، اگر روزی دیدی که سایه‌ها بر تو چیره شدند، به دنبال این نشان بگرد. این نشانِ وفاداری است؛ تنها کسانی که این نماد را دارند، تنها کسانی هستند که تا آخرین نفس از تو و از من محافظت می‌کنند.»

نفسم بند آمد. این مدال… این نشان، متعلق به امنایِ پدرم بود! او دشمن نبود؛ او یکی از نزدیک‌ترین و وفادارترینِ افراد به پدرم بود که شاید سال‌ها در سایه منتظرِ لحظه‌ای بود که من به این مرحله از زندگی برسم.

من، تهیونگ و جونگ‌کوک، با وحشت به او نگاه می‌کردیم، اما من… من با نگاهی که از ترس به “شناختن” تغییر کرده بود، به او خیره شدم.

«تو… تو یکی از افرادِ پدرم هستی؟» صدام لرزید، اما نه از ترس، از شدتِ شوک. «تو از اون‌هایی هستی که اون شب، وقتی همه رفتن، هنوز اینجا بودی؟»

مرد مرموز، که با دیدنِ واکنشِ من آرامشِ عجیبی پیدا کرده بود، کلاهش را کمی پایین‌تر آورد تا چشم‌هایش در نورِ ضعیف مشخص شود. او با صدایی که حالا دیگر تهدیدآمیز نبود، بلکه سرشار از احترام و اندوه بود، گفت: «من سال‌ها منتظر بودم تا این نشان رو دوباره توی دستت ببینم، میرا. پدرت… او کاری رو انجام داد که هیچ‌کس فکرش رو نمی‌کرد، و من قسم خوردم تا زمانی که تو رو به حقیقت نرسونم، از سایه‌ها محافظت کنم.»

جونگ‌کوک که هنوز دستش را روی چوبِ تیز گرفته بود، با تردید پرسید: «پس اون انفجار؟ اون‌ها که دنبالش بودن؟»

مرد نگاهی به تاریکیِ ورودی غار انداخت، جایی که نورِ چراغ‌قوه‌های نیروهای مسلح در حال نزدیک شدن بود. «اون‌ها کسانی هستند که می‌خوان این میراث رو نابود کنند. اون‌ها فکر می‌کنند “کلید” یک جسم نیست، بلکه خودِ تو هستی، میرا.»

او به سمت جیمین اشاره کرد که همچنان در حالت خلسه بود. «جیمین الان تنها پلی هست که ما رو به اون حقیقتِ پنهان وصل می‌کنه. اما وقت نداریم. اون‌ها رسیدن.»

در همین لحظه، اولین نورِ چراغ‌قوه به درون غار تابید و صدای فریادِ سربازان بلند شد: «همه جا رو بگردید! هدف در همین محدوده است!»

من مدال را محکم در مشتم فشار دادم. حالا دیگر نمی‌دانستم آیا می‌توانم به این مرد اعتماد کنم یا نه، اما یک چیز را با تمام وجود می‌دانستم: من دیگر آن دخترِ فراریِ ترسیده نیستم. من میرا هستم؛ وارثِ میراثی که پدرم با خونش نوشته بود.

چی در انتظار ماست؟

آیا میرا می‌تواند با کمک این محافظِ قدیمی، از میانِ محاصره‌ی دشمنان فرار کند و جیمین را نجات دهد؟

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۰)

بانو فالو شه پیجش محشرهhttps://wisgoon.com/irene.fake

رقص سایه‌ها | پارت ۲۴: بازگشت به سایه‌هاسکوتِ بعد از اون جمل...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۳: بیداری در قلمرو تاریکیسرم مثلِ یه پتک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط