امروز کنار خيابون ايستاده بودم...

امروز کنار خيابون ايستاده بودم...
يه دختره با لکسوس اومد جلوم ترمز کرد و
گفت: ببخشيد ميخوام برم صادقيه...
منم بهش گفتم:
کار خوبي ميکني.. خيلي جاي خوبيه...
برو به اميد خدا...
از خنده ديگه نميتونست حرکت کنه...
دیدگاه ها (۳)

سناریو در خواستیییی چیفویو

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ23 ته:دوست دارمکوک:ته میدونم ولی گفتم منم...

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

shede and shineپارت 10رفتیم داخل عمارت........عمو هان هم بود...

رمان دخت من

رمان : قلب در تاریکی

پارت شانزده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط