ناخدای عشق
ناخدای عشق
__________________♡پارت ۱۹
ویو چویا
از شدت درد توی شکمم نمیتونستم حتی بخوابم
+دازای دازای
_هوم چته* با صدای خاب الود*
+دازا...ی...ایییی
دازای زود از جاش پرید
_چیشده چویا درد داری
+اهم خیلی درد دارم
_اون عوضی رو میکشم
دازای از جاش بلند شد و همین خواست بره چویا دستش رو گرفت و گفت
+دازای...لطفا ولش کن تقسیر اون نیست
_خوب پس تقسیر کیه چویا........فکر کردی من گول میخورم اصلا
+من گولت نزدم
_آره راست میگی اون چاقو رو من به لویی دادم چطوری آمد تو دستت هم
+امممم....من بهش گفتم
_دوروغ نگو
+دوروغ نمیگم.............
_مگه بت نگفتم بم دوروغ نگو هم پس باید تنبیهت کنم
+یعنی چی
+دازای بلندش کرد و اون رو کوبوند رو دیوار
آخ ....بس کن درد دارم
_بم بگو که تقسیر نوساس
+ام
_بگو
+باشه باشه تقسیرشه
_پس چرا از اول بم نگفتی
چویا جواب نداد و داشت از شدت درد توی شکمش میمرد...دازای فهمید که چیکار کرد برای همین ازش آروم آروم جدا شد و او رو خوابوند روی تخت اونم پیشش چویا آروم آروم چشماش رو بست و دازای هم چشماش رو بست
*صبح*
ویو دازای
از خواب بیدار شدم و دیدم که چویا پیشمه ولی داشت از شدت درد گریه میکرد
_چویا
+ها
_خوبی
+آره...
_بیا بریم دوباره درمانت کنم
+چی نه تو پول ندار......
_احمق من پول دارم چون پادشاهم یادت رفت *با داد*
+چرا سرم داد میزنی *بغض کرد*
دازای فهمید چیکار کرد و گفت
_ببخشید حواسم نبود یادم رفت سرت داد زدم
دازای آروم چویا رو بغل کرد و چویا آخ کوچیکی زیر لب گفت و آروم روی لباش بوسیدمش تا یکم آروم شه بوسه رو شکستم و به چهرش نگاه کردم
_چویا بدون که اگر بریم شهر همون جا بات ازدواج میکنم
+چییی
_آره چون دیگه نمیتونم تحمل کنم باید با تو ازدواج کنم دیگه نمیتونم میخام یک خوانواده درست کنم......چویا موافقی بام ازدواج کنی
+نم....نمیدونم...
_چویا آره یا نه
+آره
_واقعا
+اهم......بخاطر تو چون دوست دارم
_مرسییی چویا
دازای بلند شد و لباساش رو پوشید و و رفت بیرون چویا همین جوری روی تخت بود اروم اروم حس کرد یک نفر اونو بیهوش کرد
+نو....سا
ادامه دارد
__________________♡پارت ۱۹
ویو چویا
از شدت درد توی شکمم نمیتونستم حتی بخوابم
+دازای دازای
_هوم چته* با صدای خاب الود*
+دازا...ی...ایییی
دازای زود از جاش پرید
_چیشده چویا درد داری
+اهم خیلی درد دارم
_اون عوضی رو میکشم
دازای از جاش بلند شد و همین خواست بره چویا دستش رو گرفت و گفت
+دازای...لطفا ولش کن تقسیر اون نیست
_خوب پس تقسیر کیه چویا........فکر کردی من گول میخورم اصلا
+من گولت نزدم
_آره راست میگی اون چاقو رو من به لویی دادم چطوری آمد تو دستت هم
+امممم....من بهش گفتم
_دوروغ نگو
+دوروغ نمیگم.............
_مگه بت نگفتم بم دوروغ نگو هم پس باید تنبیهت کنم
+یعنی چی
+دازای بلندش کرد و اون رو کوبوند رو دیوار
آخ ....بس کن درد دارم
_بم بگو که تقسیر نوساس
+ام
_بگو
+باشه باشه تقسیرشه
_پس چرا از اول بم نگفتی
چویا جواب نداد و داشت از شدت درد توی شکمش میمرد...دازای فهمید که چیکار کرد برای همین ازش آروم آروم جدا شد و او رو خوابوند روی تخت اونم پیشش چویا آروم آروم چشماش رو بست و دازای هم چشماش رو بست
*صبح*
ویو دازای
از خواب بیدار شدم و دیدم که چویا پیشمه ولی داشت از شدت درد گریه میکرد
_چویا
+ها
_خوبی
+آره...
_بیا بریم دوباره درمانت کنم
+چی نه تو پول ندار......
_احمق من پول دارم چون پادشاهم یادت رفت *با داد*
+چرا سرم داد میزنی *بغض کرد*
دازای فهمید چیکار کرد و گفت
_ببخشید حواسم نبود یادم رفت سرت داد زدم
دازای آروم چویا رو بغل کرد و چویا آخ کوچیکی زیر لب گفت و آروم روی لباش بوسیدمش تا یکم آروم شه بوسه رو شکستم و به چهرش نگاه کردم
_چویا بدون که اگر بریم شهر همون جا بات ازدواج میکنم
+چییی
_آره چون دیگه نمیتونم تحمل کنم باید با تو ازدواج کنم دیگه نمیتونم میخام یک خوانواده درست کنم......چویا موافقی بام ازدواج کنی
+نم....نمیدونم...
_چویا آره یا نه
+آره
_واقعا
+اهم......بخاطر تو چون دوست دارم
_مرسییی چویا
دازای بلند شد و لباساش رو پوشید و و رفت بیرون چویا همین جوری روی تخت بود اروم اروم حس کرد یک نفر اونو بیهوش کرد
+نو....سا
ادامه دارد
- ۶۸۷
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط