✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت۱۴۸ (⁠♡)


فرد: خيلي تو شرايط بديه الا..گاهی از دیدنش که سعي میکنه انقدر محکم وایسته احساس غرور میکنم باور کن
هیچ کدوممون تحمل نداریم ۱دقیقه جاش باشیم..
اشکش جاري شد.
ناباور و خيلي غمگین نگاش کردم و گفتم بهم بگو دردش
چیه... بذار کمکش کنم.
با درد سر به نه تکون داد و گفت: فقط تنهاش نذار
الا.. خواهش میکنم..
لرزون سر به باشه تکون دادم و گفتم گفتي اگه بازي رو ببرم یه رازي رو بهم میگی که سرلوحه زندگیم با جیمین
باشه.. من بردم.
با لبخند عمیقی نگام کرد و گفت: مهربوني..
چشمامو باريك كردم
فرد : جیمبن خيلي مهربونه.. كافيه يه قدم بهش نزديك شي ببيني چجوري ۲۰۰ قدم میاد سمتت..نمیگم زن خوبي باش براش چون میفهمم براي تو هم چقدر سخته که توي اين


چند دقیقه بعد فرد هم رفت جیمین از طرف دی به سمت مبل ها که روش نشسته بودم اومد سمتم ا
لبخند باريکي زد و سر تکون داد و جدي گفت:خوب بخوابي..شب بخير..
و عقب گرد کرد و ازم روبرگردوند و رفت سمت اتاقش. متعجب ابرو بالا انداختم.. بيخيال.. واقعا؟؟ خنده ام گرفت. لعنتي.. لبخند عميقي زدم و رفتم سمت اتاقم. به در اتاقش نگاه کردم خيلي مرد بود..خيلي..
من با پاي خودم برگشته بودم به خونه اش،خودم اجازه رابطه رو براش صادر کرده بودم صاف و آماده جلوش وایستاده بودم و اون
فهمیده بود شب سخت و پر استرسی داشتم.. باز بهم فرصت داد.
مثل تمام این مدت بهم سخت نگرفت. لبخندم عمیق تر شد.
رفتم تو اتاقم و رو تختم نشستم و پمادي که داده بود رو روي مچ دستام مالیدم. نگران دستش بودم. مشت هاي محکمی به صورت ایتان زده بود..نکنه دستش
بیشتر اسیب دیده باشه؟
اروم دراز کشیدم.
لبخند رو لبم نشسته بود و هیچ جوره کنار نمیرفت.
حتي
شده براي اسال من اين زندگي رو ميسازم.
تنهاش نمیذارم.
تنها نمیمونم
نفس عمیق کشیدم.
اين زندگي جديد منه و هیچ کس جز من انتخابش نکرده..
جیمین سرفه زد.. اخم کردم. يعني باز داره سیگار میکشه؟
عميق بو کشیدم تا ببینم بوی سیگار میاد یا نه... اما بويي حس نکردم..
فك نكنم... سرفه كوچيك ديگه اي زد که انگار خیلی سخت داشت تلاش میکرد صداشون بیرون نیاد
چشمامو بستم. روز خسته کننده و سختی داشتم و خوابم میومد. چشمام سنگین شده بود که یه دفعه صدای شکستن چیز از اتاق جیمین اومد..
گنگ چشماي خواب الودم رو باز و باريك كردم.. چی بود؟
باز یه چیز دیگه شکست... عه نگران و وحشت زده سریع تو جام نشستم.
يعني چي شده؟چي شکست؟
نکنه اتفاقي افتاده باشه؟
هول بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون
از سالن نبود.
دیدگاه ها (۲)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۴۹ (⁠♡) از اتاق خوابش بود. کمی...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۵۰ (⁠♡) تند پالتومو و کلیدخونه ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۷(⁠♡) ميذاري.. قبول؟ جیمین ک...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۶(⁠♡)جیمین : خود کنه شه.. و ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۶۸گفت: نادیا نفهمه.. باشه باش...

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

my love part 83

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط