دیشب که داشتم روزارو میشمردم

دیشب که داشتم روزارو میشمردم
گفتم شنبه یکشنبه دوشنبه سه شنبه... انگشت چهارم که تکون خورد ماتم برد ... مگه میشه... یعنی فقط چهار روز گذشته...؟!!!
به نظرم یه ده دوازده روزی میشد... ولی فقط چهار روز گذشته بود...!!!
فردا روز پنجمه
انقدر بهانه های جورواجور و مسخره ردیف کردم که زنگ بزنم...
اما جلوی خودمو گرفتم...
آخه دفعه پیش که تموم کردیم بعد از دو ماه بهش مسیج دادم گفتم دلم برات تنگ شده
گفت مرسی منم همینطور
انگار گفته بودم سلام، اونم جواب داده بود علیک سلام...
احساس تهوع کرده بودم
ولی کاریش نمیشد کرد....
حالا توو این چند روز هر وقت دلم تنگ میشه به خودم میگم: قورتش بده عزیزم، قبل از اینکه بالا بیاریش

#پریسا_زابلی_پور
دیدگاه ها (۱)

کسی چه میداند شاید همین لحظه زنی برای مرد سیاستمدارش می رقصد...

از یه جایی به بعد دیگه اون آدمِ سابق نیستیدیگه چیزی خیلی خوش...

میدونی‌چیه؟ زندگی زورش خیلی زیادتر بود...انقدری که بشینه تک‌...

اون دوستم داشت،ولی من دلم میخواست توی جمع بهم بگه دوستم داره...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۶۳ با عجله و امیدواری تند رفت...

رمان j_k

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط