همسر آینده..
#مینهو
#لینو
#استری_کیدز
ستاره های کوچک و بزرگ مانند همیشه میدرخشیدند .
تاریکی شب آسمان را در خود بلعیده بود .
ابر های سیاه رنگ بر روی ماه خزیده بود تا رنگی خاکستری به خود ببخشد .
پرتویی نقره ای از شکاف ابر ها ، زمین را نوازش میکرد .
برج های بلند قصر پهنای آسمان را میشکافت .
پرچم سرزمین در نسیم میرقصید و ندای همکاری بی نقصی سرمیداد .
تلالو نور ماه در عمق سنگفرش نفوذ میکرد .
گل های رز ، هر گلبرگ را آرام به سمتی تاب داده بودند و شاخه های سبزشان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند .
شبنم هایی که روی برگ ها به خواب رفته بودند مانند الماس های کوچکی خودنمایی میکردند .
هر قدم دخترک رد پایی بود که به خاک هدیه میکرد .
باد مو های موج دار دختر را به شانه هایش که پارچه ای حریر مانند رویش نشسته بود هدایت میکرد .
حاشیه پیراهنش که با نخی زرین دوخته شده بود اکنون با خاک خیس آراسته بود .
هر درخت ریشه هایش را در هم تنیده بود و قصر را به اسارت خود درآورده بودند .
مردی بلند قامت که گویی نیمی از چهره اش در سیاهی شب پنهان بود در راستای نور قرار گرفت و اجازه داد لبخند جسورش مانند تیری رها شده از کمان ، به هدف بشیند .
دختر لبانش را از هم فاصله داد برای پی بردن به شخصی غریبه که با سایه ها یکی بود .
- تو کی هستی؟..
برای لحظه ای ، سکوت کلمات را بوسید و سپس مرد جوان قدم دیگری برداشت و چشمانش برای باری دیگر درخشید و با چشم های دختر بازی کرد .
- شاید، همسر آینده شما؟..
#لینو
#استری_کیدز
ستاره های کوچک و بزرگ مانند همیشه میدرخشیدند .
تاریکی شب آسمان را در خود بلعیده بود .
ابر های سیاه رنگ بر روی ماه خزیده بود تا رنگی خاکستری به خود ببخشد .
پرتویی نقره ای از شکاف ابر ها ، زمین را نوازش میکرد .
برج های بلند قصر پهنای آسمان را میشکافت .
پرچم سرزمین در نسیم میرقصید و ندای همکاری بی نقصی سرمیداد .
تلالو نور ماه در عمق سنگفرش نفوذ میکرد .
گل های رز ، هر گلبرگ را آرام به سمتی تاب داده بودند و شاخه های سبزشان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند .
شبنم هایی که روی برگ ها به خواب رفته بودند مانند الماس های کوچکی خودنمایی میکردند .
هر قدم دخترک رد پایی بود که به خاک هدیه میکرد .
باد مو های موج دار دختر را به شانه هایش که پارچه ای حریر مانند رویش نشسته بود هدایت میکرد .
حاشیه پیراهنش که با نخی زرین دوخته شده بود اکنون با خاک خیس آراسته بود .
هر درخت ریشه هایش را در هم تنیده بود و قصر را به اسارت خود درآورده بودند .
مردی بلند قامت که گویی نیمی از چهره اش در سیاهی شب پنهان بود در راستای نور قرار گرفت و اجازه داد لبخند جسورش مانند تیری رها شده از کمان ، به هدف بشیند .
دختر لبانش را از هم فاصله داد برای پی بردن به شخصی غریبه که با سایه ها یکی بود .
- تو کی هستی؟..
برای لحظه ای ، سکوت کلمات را بوسید و سپس مرد جوان قدم دیگری برداشت و چشمانش برای باری دیگر درخشید و با چشم های دختر بازی کرد .
- شاید، همسر آینده شما؟..
- ۳۹.۴k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط