امیلی نگاه های خیره نیکولاس را روی خودش حس میکرد بعد از چند دقیقه ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸
.....................................................
امیلی نگاه های خیره نیکولاس را روی خودش حس میکرد. بعد از چند دقیقه خطاب به نیکولاس گفت"آلفا... میخوای بشینی تو آشپزخونه؟... بیا بریم بیرون..."نیکولاس سرش را تکان داد و به همراه امیلی وارد اتاق نشیمن شد. نیکولاس روی کاناپه ای نشست و امیلی هم روی کاناپه، کنار نیکولاس. امیلی گفت"به نظر میاد کارینا قهر کرده..."نیکولاس روی کاناپه لم داد و چشمانش را بست و گفت"اهمیتی نمیدم..." امیلی کمی مکث کرد و گفت"خب... یه چیزی ازت میخوام..." نیکولاس کمی چشمانش را باز کرد و گفت"میشنوم..." امیلی کمی مکث کرد و و ادامه داد"دوست صمیمیم، لایرا... در واقع دختر عموم... همونی که گفتی بهش بگم از پک خارج شدم... میخوام ببینمش...." نیکولاس گفت"نمیشه..." امیلی سریع گفت" آخه چرا!؟... فقط یه ملاقات ساده... خارج از عمارت... قول میدم چیزی بهش نگم..." نیکولاس چشمانش را کامل بلز کرد و به امیلی گفت"دربارش فکر میکنم..." امیلی که حالا امیدوار شده بود، گفت"ممنونم!..." ساعت تقریبا 11 شب را نشان میداد. نیکولاس خطاب به امیلی گفت"باید استراحت کنی... پس بیا بریم" امیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد و با نیکولاس به سمت پله ها رفت. وقتی از کنار اتاق مهمان گذشتند، امیلی نگاهی به طرف اتاق کرد. در اتاق بسته بود و صدایی هم به گوش نمی‌رسید. وقتی وارد اتاق نیکولاس شدند، امیلی به طرف بالکن رفت و در آن را باز کرد و وارد بالکن شد. نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاه کرد. ابر های تیره جلوی ستاره ها و ماه را گرفته بودند. امیلی کمی به آسمان نگاه کرد و سپس به طرف اتاق برگشت و متوجه شد که بالاتنه نیکولاس دوباره برهنه است. گفت"هوا ابریه... به نظر قراره بارون بباره..."نیکولاس نگاهی به طرف بالکن انداخت و گفت"درسته..." امیلی سعی کرد به بدن نیکولاس خیره نشود. نیکولاس هم متوجه شد. پوزخندی زد و چراغ را خاموش کرد و گفت"در بالکن رو بیند... هوا سرده... سرما میخوری... " امیلی سرش را تکان داد و در بالکن را بست. به طرف تخت رفت و روی آن نشست. نیکولاس هم به طرف تخت رفت و گفت"چرا نمیخوابی؟.‌‌..." امیلی پرسید"آلفا... چرا کارینا رو دوست نداری؟ اون حتی از من هم زیبا تر به نظر میرسه...." گرگ امیلی واقعا میخواست که نیکولاس از او تعریف کند و کارینا را پس بزند‌. نیکولاس که حالا روبروی امیلی قرار داشت، به طرف امیلی خم شد و موهایش را از روی شانه اش کنار زد و برای لحظه ای استخوان ترقوه امیلی را لمس کرد و گفت"فکر نکنم از تو زیبا تر باشه...." گونه های امیلی سرخ شد و در دلش کاملا از این پاسخ راضی بود. در همان لحظه صدای قطرات باران به گوش رسید‌. امیلی سریع موضوع را عوض کرد و گفت"ببین!... داره بارون میاد..." نیکولاس صاف ایستاد و گفت"آره..." و به طرف دیگر تخت رفت و خودش را روی تخت انداخت و گفت"دیگه بخواب، کوچولو.......
...............................................
پارت آخر امروز به زودی آپلود میشه خوشگلام 💖👍🏻
دیدگاه ها (۸)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁷............................................

صدای پسره🫠🛐

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴¹............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط