پابرهنه بر کاغذهای سپید

پابرهنه بر کاغذهای سپید،

این منم، رها و آزاده،

با گیسوانی پریشان و چشمانی برّاق،

رقصنده بر کلماتی جاری..

اینجا نه غم تنیده به جانم نه هراس،

نه حرفهایی که در گلویم توده می شوند،

اینجا تنها منم با قلمی آبی که میرقصد،

و کاغذهایی بی رنگ،

که حرفهایم را در آغوش می گیرند...
دیدگاه ها (۱)

دو تا درس هست که من هر از چندی باز تو زندگیم میگیرم : یکی ا...

مرگ قو شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد...

چقدر احمقانه است از یک قهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن ! مثل...

باید، کتاب آسمانی چشمانت را چاپ کنم تا همگان به رسالتت ایما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط