پارت
پارت ۱۱
آنچه گذشت: که یه فکری به ذهنم رسید..
رفتم و یهه بطری اوردم
تهیونگ: میخوای یه بازی کنیم ؟
ات:چشم...چه بازی ؟
تهیونگ: این بازی این طوریه که باید این بطریو بچرخونیم اگر سرش به هرکی افتاد باید هر سوالی که میخواد بپرسه....فهمیدی (جدی)
ات:....بله
ویو ات
همون طور که ارباب گفت بازی کردیم که سره بطری خورد به ارباب و باید ارباب از من سوال میپرسید
تهیونگ: داداش یا خواهر داری ؟
ویو ات
با این جمله یاده حرفای مامانم افتادم
فلش بک به اون موقع
ات: مامان یه سوال بپرسم ☺️؟
مامان ات: بپرس دخترم ☺️
ات:مامان من داداش یا خواهر دارم ؟🙂
مامان ات: البته که داری...قبل از اینکه به دنیا بیای تو ۲تا بردار و یه خواهر داشتی اما پدرت اونا رو فروخت ولی اسمه یکی از برادرات جین...اره جینه (سوبرایز 🥳)
پایان فلش بک
ات: آره دارم ولی نمیدونم کجان
۲ ساعت بعد (گشادیم امد بنویسم 😐😐)
ویو ات
یهو نگاهم روبه ساعت رفت واو چقدر زمان زود گذشت باید برم سره کارم
ات: ببخشید ارباب... باید برم سره کارم (جدی)
تهیونگ: میتونی بری
ویو تهیونگ
فکر کنم کارای عمارت خیلی زیاده ولی این اصلا مهم نیست وقتی فکر میکنم ات به عنوان دوس دخترم امروز باشه خیلی ذوق دارم من چم شده ولی به زودی اتو ماله خودم میکنم
۶ساعت بعد
ویو ات
اخیشش کارا تموم شد چقدر عمارت قشنگ شد تقرییا کم کم داشت مهمونی شروع میشود داشتم همین جوری عمارتو نگاه میکردم که ارباب امد
تهیونگ: کارات تموم شد
ات:بله...ارباب
تهیونگ: یه لباس توی اتاقت هست اونو برای مهمونی بپوش(اینو گفت و رفت اتاقش)
ویو ات
امیدوارم سلیقه ارباب خوب باشه رفتم توی اتاقم که وقتی لباسو دیدم میخواستم غش کنم خیلی قشنگ بود کناره لباس یه جعبه بود که نظرم جلب شد رفتم و جعبرو باز کردم که چند تا اکسستوری توش بود وایی چقدر خوشگلن کم کم آماده شودم(عکسشون رو میزارم)
ویو تهیونگ
اماده شودم (عکسشو میزارم)و منتظر موندم تا ات بیاد همه مهمونا امده بودن وقتی ات امد یه لحظه نتوستم نفس بکشم خیلی خوشگل شده بود
ویو ات
وقتی اماده شودم رفتم پایین که دیدم ارباب منتظرمه و همهی مهمونا امده بودن وایی ارباب چقدر جذاب شده بود میخواستم جیغ بزنم خیلی جذاب شده بود
تهیونگ: آماده ای
ات..بله ارباب
تهیونگ:خب پس بریم پایین
ات: بریم
ویو تیهونگ
با ات رفتیم پایین پیش مهمون ها که....
کیوتا نمیخواین حمایت کنین 🥺🥺
آنچه گذشت: که یه فکری به ذهنم رسید..
رفتم و یهه بطری اوردم
تهیونگ: میخوای یه بازی کنیم ؟
ات:چشم...چه بازی ؟
تهیونگ: این بازی این طوریه که باید این بطریو بچرخونیم اگر سرش به هرکی افتاد باید هر سوالی که میخواد بپرسه....فهمیدی (جدی)
ات:....بله
ویو ات
همون طور که ارباب گفت بازی کردیم که سره بطری خورد به ارباب و باید ارباب از من سوال میپرسید
تهیونگ: داداش یا خواهر داری ؟
ویو ات
با این جمله یاده حرفای مامانم افتادم
فلش بک به اون موقع
ات: مامان یه سوال بپرسم ☺️؟
مامان ات: بپرس دخترم ☺️
ات:مامان من داداش یا خواهر دارم ؟🙂
مامان ات: البته که داری...قبل از اینکه به دنیا بیای تو ۲تا بردار و یه خواهر داشتی اما پدرت اونا رو فروخت ولی اسمه یکی از برادرات جین...اره جینه (سوبرایز 🥳)
پایان فلش بک
ات: آره دارم ولی نمیدونم کجان
۲ ساعت بعد (گشادیم امد بنویسم 😐😐)
ویو ات
یهو نگاهم روبه ساعت رفت واو چقدر زمان زود گذشت باید برم سره کارم
ات: ببخشید ارباب... باید برم سره کارم (جدی)
تهیونگ: میتونی بری
ویو تهیونگ
فکر کنم کارای عمارت خیلی زیاده ولی این اصلا مهم نیست وقتی فکر میکنم ات به عنوان دوس دخترم امروز باشه خیلی ذوق دارم من چم شده ولی به زودی اتو ماله خودم میکنم
۶ساعت بعد
ویو ات
اخیشش کارا تموم شد چقدر عمارت قشنگ شد تقرییا کم کم داشت مهمونی شروع میشود داشتم همین جوری عمارتو نگاه میکردم که ارباب امد
تهیونگ: کارات تموم شد
ات:بله...ارباب
تهیونگ: یه لباس توی اتاقت هست اونو برای مهمونی بپوش(اینو گفت و رفت اتاقش)
ویو ات
امیدوارم سلیقه ارباب خوب باشه رفتم توی اتاقم که وقتی لباسو دیدم میخواستم غش کنم خیلی قشنگ بود کناره لباس یه جعبه بود که نظرم جلب شد رفتم و جعبرو باز کردم که چند تا اکسستوری توش بود وایی چقدر خوشگلن کم کم آماده شودم(عکسشون رو میزارم)
ویو تهیونگ
اماده شودم (عکسشو میزارم)و منتظر موندم تا ات بیاد همه مهمونا امده بودن وقتی ات امد یه لحظه نتوستم نفس بکشم خیلی خوشگل شده بود
ویو ات
وقتی اماده شودم رفتم پایین که دیدم ارباب منتظرمه و همهی مهمونا امده بودن وایی ارباب چقدر جذاب شده بود میخواستم جیغ بزنم خیلی جذاب شده بود
تهیونگ: آماده ای
ات..بله ارباب
تهیونگ:خب پس بریم پایین
ات: بریم
ویو تیهونگ
با ات رفتیم پایین پیش مهمون ها که....
کیوتا نمیخواین حمایت کنین 🥺🥺
- ۱۵.۱k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط