مثل همیشه از پله ها پایین رفت بدون هیچگونه معطلی یک فنجان

مثل همیشه از پله ها پایین رفت بدون هیچگونه معطلی یک فنجان پر از قهوه درست کرد و در یخچال را باز نمود پر از وسایل خوراکی .. ولی ات تنها با برداشتن یک بدطری آب و تیکه کیک شکلاتی تا بلکه این گرسنگی دو روزه رت برطرف کند .. به سمت صندلی کنار پنچره رفت در حالی که امروز هم ابری بود .. قهوه را روی میز گذاشت و همچون کیک سرش را به صندلی تکیه داد آپارتمان مثل همیشه خالی .. نه دوستی نه آشنایی .. محو خوردن قهوه و کیک شد تا اینکه بعد از دو روز صدای در بیرونی به گوش خورد زینک در مثل پتکی در سر آوا گشت .. مثل جت پرید و با ترس پرده پنچره را کنار زد .. ماشین مشکی جلو در وردی ساختمان ایستاده بود .. نفس در سینه اش حفظ شد
با گام های لرزاند به سمت در هجوم برد ... لرز مثل بختک به جانش افتاده. بود سپس با لرز با خود تکرار کرد ٫ آروم باش .. آروم باش آوا چیزی نیست ٫ سمت در رفت و از چشمی به بیرون نگاه کرد نفسی از آسودگی کشید منشی اون بود نه خودش .. قلبش با یک نفس آروم گرفت و دستش را دراز کردسپس در را باز کرد منشیش با جدیت جلو در ایستاده بود وقتی وجود دخترم قد کوتاه با موهای زرد را پشت در درد لبخند رو لبش نشست سپس با لحن آرامی گفت : سلام خانم ؟.. حالتون چطوره خوبین ؟..
آوا لبخند زد کمی در را باز نمود : خوبم جونگ‌کی ولی تو اینجا چیکار می‌کنی ؟.. مرد جوان لبخند زد سپس با خنده ادامه داد : خب راستش این طرفا کار داشتم گفتم بهت سر بزنم چیزی که لازم نداری؟.
آوا با لبخند نرمی نگاهش کرد موجی از انتقادات غمگین گفت : نه ممنون ازت که بهم سر زدی فقد برام کاری می‌کنی ؟..
منشی جوان با ترحم و غمیگنی گفت : بله بله .. لطفا بگو ..
آوا آستین دستش را با دست دیگرش گرفت سپس گفت : من راستش قرص سردرد ام تموم شده برام می‌خری؟.. مرد با تکان داد سر تایید کرد سپس گام برداشت و راهی شد .. آوا به آرامی در را بست خنده مسخره اش محو شد سپس به سمت پذیرایی رفت روی صندلی خودش نشست قهوه به دست از بالا به ماشین مشکی که در حال رفتن بود تماشا کرد ..
قهوه اش پایان یافت همراه با کیک از روی صندلی بلند شد فنجان و بشقاب در دست سمت آشپزخونه هجوم برد آن ها را در روی اپن گذاشت و نشست در کمد را باز کرد با دیدن نبود مواد شیمیایی چشمانش از حدقه بیرون پرید
لحظه‌ای که درِ کمدِ ابزارها را باز کرد و با قفسه‌های خالی از مایعِ شوینده و دستمال‌های نانو روبرو شد، انگار تمام غمِ عالم از یادش رفت جایش را یک بهتِ عظیم و طلبکارانه گرفت. چشمانش گرد شد، دستش را به نشانه‌ی تأسف در هوا تکان داد و زیر لب با ناباوری گفت: واقعاً که! یعنی الان من نباید تمیزکاری کنم؟ چرا به منشی تأکید نکردم که این‌ها رو شارژ کنه؟
در آن ثانیه دیگر نه غصه و نه دلتنگی، هیچ‌کدام توانِ رقابت با این فاجعه‌ی مدیریتی را نداشتند. ایستاده بود و با نگاهی که انگار به یک صحنه‌ی جرم خیره شده، به جایِ خالیِ شیشه‌پاک‌کن زل زده بود؛ طوری که انگار تمام خوشبختی‌اش در گروِ چند پاف اسپری و یک طیِ چرخشی بود که حالا وجود نداشتند خودش متوجه نمیشد که این فقد یک حواس پرتی الکی برای خودش بود
تق صدای در که بلند شد، مثل فنر از جا پرید و با قدم‌هایی تند خودش را به ورودی رساند. در را چنان با شتاب باز کرد که منشی جا خورد. با همان اخمِ غلیظ اما مینیاتوری و بامزه‌اش دست‌هایش را به کمر زد و با لحنی که انگار بزرگ‌ترین قحطیِ قرن رخ داده، گفت: باورت می‌شه؟ یادم رفته بود اصلاً مواد شوینده نداریم! حالا من دقیقاً با چی اینجا رو برق بندازم؟ الان تکلیف من چیه؟
دیدگاه ها (۱)

منشی که از این همه جدیتِ او در برابرِ یک کمدِ خالی خنده‌اش گ...

همانند هوا شب شد ،، از اینکه این کتاب طراحی را داشت خیلی خوش...

او در میان هجوم وحشیانه‌ی دست‌ها و سنگینیِ نگاهی که نشانی از...

بیرون باران بی‌امان به شیشه می‌کوبهاو بدون هیچ گونه پلک زد...

(درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط