𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓
جونگکوک چند ثانیه به دفترچه خیره ماند.
چشمهای سئول پر از سؤال بود و دیگر نمیتوانست نگاهش را بدزدد.
آرام نفس کشید و گفت: «چرا فکر میکنید من اون پسرم؟»
سئول جواب داد: «چون هیچکس جز اون، اینقدر خوب منو نمیشناخت.»
جونگکوک لبخند محوی زد و نگاهش را به درخت قدیمی دوخت.
«شاید بعضی آدمها فقط شبیه خاطرات ما هستن.»
سئول دفترچه را محکمتر در دست گرفت و گفت: «پس چرا وقتی اسمش رو گفتم، دستت لرزید؟»
جونگکوک برای لحظهای سکوت کرد.
سئول یک قدم جلو آمد و دفترچه را باز کرد.
«اینجا نوشته که اون پسر همیشه کنار این درخت مینشسته.»
بعد به جونگکوک نگاه کرد و ادامه داد: «و تو هم دقیقاً همین کار رو میکنی.»
جونگکوک جوابی نداشت.
باد آرامی میان شاخههای درخت پیچید.
یک برگ روی دفترچه افتاد و سئول آن را کنار زد.
ناگهان چشمش به نقاشی کوچکی در گوشهی صفحه افتاد؛ همان روبان قرمز قدیمی.
سئول با تعجب زمزمه کرد: «این...»
جونگکوک سریع گفت: «اون فقط یه نقاشیه.»
اما سئول سرش را تکان داد و گفت: «نه.»
دستش را به گردنش برد و روبان باریکی را که سالها نگه داشته بود بیرون آورد.
«من هنوز نصف این روبان رو دارم.»
جونگکوک با دیدن آن، برای لحظهای تمام نقابش فرو ریخت.
خاطرهای قدیمی در ذهنش زنده شد؛ دختربچهای که روبانش را به او داده بود.
صدای کودکانهی سئول دوباره در گوشش پیچید: «برای اینکه قولت رو یادت نره.»
چشمهایش را بست و آرام نفس کشید.
سئول با صدایی لرزان گفت: «تو بودی...»
جونگکوک چیزی نگفت.
«تو همون پسری هستی که من تمام این سالها فکر میکردم گمش کردم.»
این بار جونگکوک دیگر نتوانست انکار کند.
«آره...»
صدایش آرام بود و کمی میلرزید.
«من همون جونگکوکم، سئول.»
چشمهای سئول پر از اشک شد؛ نه از غم، بلکه از ناباوریِ پیدا کردن کسی که سالها دنبالش گشته بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای قدمهایی از دور شنیده شد.
جونگکوک فوراً چند قدم عقب رفت و دوباره حالت رسمی به خودش گرفت.
سئول دفترچه را بست و به سمت صدا برگشت.
شاهزاده چوی جونگ هو در انتهای باغ ایستاده بود.
جونگ هو نگاهش را بین آن دو جابهجا کرد.
چهرهاش آرام بود، اما نگاهش چیز دیگری میگفت.
«ظاهراً مزاحم لحظهی خاصی شدم.»
سئول بدون ترس جواب داد: «فقط داشتم با دلقک قصر صحبت میکردم.»
جونگ هو لبخند سردی زد و نزدیکتر آمد.
«دلقک قصر؟»
نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند و گفت: «فکر کنم باید دربارهی جایگاهت در این قصر بیشتر بدونی.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت، اما چیزی نگفت.
بعد از رفتن جونگ هو، سئول به جونگکوک نگاه کرد.
«اون چرا اینطوری با تو حرف زد؟»
جونگکوک آهسته جواب داد: «چون بعضیها فکر میکنن یک دلقک نباید زیادی به پرنسس نزدیک بشه.»
سئول با جدیت گفت: «اما تو برای من فقط یک دلقک نیستی.»
جونگکوک برای اولین بار نتوانست چیزی بگوید.
سئول لبخند کوچکی زد و دفترچه را به سینهاش چسباند.
«فکر کنم باید خیلی چیزها رو از همون روزهای بچگیمون برام تعریف کنی.»
جونگکوک نگاهش کرد و گفت: «قول میدم... همهچیز رو.»
اما درست وقتی سئول گذشتهاش را پیدا کرده، یک نفر در قصر تصمیم گرفته این دو نفر را از هم جدا کند... 👑🖤
پارت بعدی رو بخونید؛ چون اولین نقشه برای دور کردن جونگکوک از پرنسس شروع میشه. 🎭🌹
اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنتهاتون از فیک حمایت کنید. ❤️
:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓
جونگکوک چند ثانیه به دفترچه خیره ماند.
چشمهای سئول پر از سؤال بود و دیگر نمیتوانست نگاهش را بدزدد.
آرام نفس کشید و گفت: «چرا فکر میکنید من اون پسرم؟»
سئول جواب داد: «چون هیچکس جز اون، اینقدر خوب منو نمیشناخت.»
جونگکوک لبخند محوی زد و نگاهش را به درخت قدیمی دوخت.
«شاید بعضی آدمها فقط شبیه خاطرات ما هستن.»
سئول دفترچه را محکمتر در دست گرفت و گفت: «پس چرا وقتی اسمش رو گفتم، دستت لرزید؟»
جونگکوک برای لحظهای سکوت کرد.
سئول یک قدم جلو آمد و دفترچه را باز کرد.
«اینجا نوشته که اون پسر همیشه کنار این درخت مینشسته.»
بعد به جونگکوک نگاه کرد و ادامه داد: «و تو هم دقیقاً همین کار رو میکنی.»
جونگکوک جوابی نداشت.
باد آرامی میان شاخههای درخت پیچید.
یک برگ روی دفترچه افتاد و سئول آن را کنار زد.
ناگهان چشمش به نقاشی کوچکی در گوشهی صفحه افتاد؛ همان روبان قرمز قدیمی.
سئول با تعجب زمزمه کرد: «این...»
جونگکوک سریع گفت: «اون فقط یه نقاشیه.»
اما سئول سرش را تکان داد و گفت: «نه.»
دستش را به گردنش برد و روبان باریکی را که سالها نگه داشته بود بیرون آورد.
«من هنوز نصف این روبان رو دارم.»
جونگکوک با دیدن آن، برای لحظهای تمام نقابش فرو ریخت.
خاطرهای قدیمی در ذهنش زنده شد؛ دختربچهای که روبانش را به او داده بود.
صدای کودکانهی سئول دوباره در گوشش پیچید: «برای اینکه قولت رو یادت نره.»
چشمهایش را بست و آرام نفس کشید.
سئول با صدایی لرزان گفت: «تو بودی...»
جونگکوک چیزی نگفت.
«تو همون پسری هستی که من تمام این سالها فکر میکردم گمش کردم.»
این بار جونگکوک دیگر نتوانست انکار کند.
«آره...»
صدایش آرام بود و کمی میلرزید.
«من همون جونگکوکم، سئول.»
چشمهای سئول پر از اشک شد؛ نه از غم، بلکه از ناباوریِ پیدا کردن کسی که سالها دنبالش گشته بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای قدمهایی از دور شنیده شد.
جونگکوک فوراً چند قدم عقب رفت و دوباره حالت رسمی به خودش گرفت.
سئول دفترچه را بست و به سمت صدا برگشت.
شاهزاده چوی جونگ هو در انتهای باغ ایستاده بود.
جونگ هو نگاهش را بین آن دو جابهجا کرد.
چهرهاش آرام بود، اما نگاهش چیز دیگری میگفت.
«ظاهراً مزاحم لحظهی خاصی شدم.»
سئول بدون ترس جواب داد: «فقط داشتم با دلقک قصر صحبت میکردم.»
جونگ هو لبخند سردی زد و نزدیکتر آمد.
«دلقک قصر؟»
نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند و گفت: «فکر کنم باید دربارهی جایگاهت در این قصر بیشتر بدونی.»
جونگکوک سرش را پایین انداخت، اما چیزی نگفت.
بعد از رفتن جونگ هو، سئول به جونگکوک نگاه کرد.
«اون چرا اینطوری با تو حرف زد؟»
جونگکوک آهسته جواب داد: «چون بعضیها فکر میکنن یک دلقک نباید زیادی به پرنسس نزدیک بشه.»
سئول با جدیت گفت: «اما تو برای من فقط یک دلقک نیستی.»
جونگکوک برای اولین بار نتوانست چیزی بگوید.
سئول لبخند کوچکی زد و دفترچه را به سینهاش چسباند.
«فکر کنم باید خیلی چیزها رو از همون روزهای بچگیمون برام تعریف کنی.»
جونگکوک نگاهش کرد و گفت: «قول میدم... همهچیز رو.»
اما درست وقتی سئول گذشتهاش را پیدا کرده، یک نفر در قصر تصمیم گرفته این دو نفر را از هم جدا کند... 👑🖤
پارت بعدی رو بخونید؛ چون اولین نقشه برای دور کردن جونگکوک از پرنسس شروع میشه. 🎭🌹
اگر از این پارت خوشتون اومد، با لایک و کامنتهاتون از فیک حمایت کنید. ❤️
- ۴۸۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط