پارت ²⁵
پارت ²⁵
ات : یونا جانم برگرد که انگار دل این استاد فیزیک رو بدجوری بردی .
پرستار : خان وقت شما تموم شده لطفا تشریف بیارید .
ات : چشم الان میام (با لبخندی مهربان )
جیمین: ات چی شد .
ات : چی میخواستی بشه باهاش حرف زدم .
جیمین: دباره گریه میکنه
ات : جیمین گریه نکن دیگه دلم خون میشه
جیمین: ات من یونا رو دوست دارم .
ات : میدونم پس بیدارش کن .
جیمین: مگه میشه ؟
ات: چرا که نه بهش بگو بهت قول میدم صداتو میشنوه و تو رو میبینه .
جیمین : الان که نمیشه نه پس من منتظر میمونم شما برین . بعد توی وزه یه جوری دل این بشر رو بردی که همچی شو به تو گفته تا اینکه مامور هستیم و اینا .
ات : تو رو نمی دونستم ولی ته و کوک رو میدونستم توی اداره دیدم ولی اون جا سرگرد کیم بود اون یکی سرهنگ جئون.
جیمین: من نبودم پرونده رو قبول نکردم منم میشدم ژنرال پارک.
ات : واااو برگ هایم ریخت .
جیمین: نگا من برم اینجا وضعیت بیمار رو چک کنم .
ات : باشه منو تا میریم .
فلش به ۳ هفته بعد .
راوی پیش ات :
امروز یونا به هوش اومده و ات داره با جیمین میره چون ته سرکار هست و زنگ زده اجازه گرفته پس اتآماده شد و با جیمین رفتن بیمارستان.
ات. نگران نباش بهش اعتراف کن باشه .
جیمین : بعله من میتونم .
جیمین در اتاق یونا :
جیمین : یونا خانم
یونا : استاد پارک .
جیمین: لطفا جیمین صدام کن .
یونا : چشم استاد جیمین
جیمین: من بدون هیچ مقدمه و چیز اضافی میگم من خیلی دوستت دارم چون تو بهترینی تو درس خون و هستی .
یونا : من واقعا نمیدونم چی بگم احساس میکنم شما از حس ترحم اینا ها رو به من میگید .
جیمین : اشتباه نکن تین ترحم نیست من واقعا دوست دارم
یونا : راستش من هم شما رو دوست دارم ولی من از یه روستای ساده به شهر اومدم شما از یه خانواده ثروت مند وباکمالت هستید.
جیمین: اینا مهم نیست این مهمه من و تو همو دوست داشته باشیم و الان شما بعله رو دادی .
جیمین آروم ل.ب هاشو روی ل.ب. های یونا گذاشتو ب.و.س.ه. ای رو شروع کردن .
ات : یونا جانم برگرد که انگار دل این استاد فیزیک رو بدجوری بردی .
پرستار : خان وقت شما تموم شده لطفا تشریف بیارید .
ات : چشم الان میام (با لبخندی مهربان )
جیمین: ات چی شد .
ات : چی میخواستی بشه باهاش حرف زدم .
جیمین: دباره گریه میکنه
ات : جیمین گریه نکن دیگه دلم خون میشه
جیمین: ات من یونا رو دوست دارم .
ات : میدونم پس بیدارش کن .
جیمین: مگه میشه ؟
ات: چرا که نه بهش بگو بهت قول میدم صداتو میشنوه و تو رو میبینه .
جیمین : الان که نمیشه نه پس من منتظر میمونم شما برین . بعد توی وزه یه جوری دل این بشر رو بردی که همچی شو به تو گفته تا اینکه مامور هستیم و اینا .
ات : تو رو نمی دونستم ولی ته و کوک رو میدونستم توی اداره دیدم ولی اون جا سرگرد کیم بود اون یکی سرهنگ جئون.
جیمین: من نبودم پرونده رو قبول نکردم منم میشدم ژنرال پارک.
ات : واااو برگ هایم ریخت .
جیمین: نگا من برم اینجا وضعیت بیمار رو چک کنم .
ات : باشه منو تا میریم .
فلش به ۳ هفته بعد .
راوی پیش ات :
امروز یونا به هوش اومده و ات داره با جیمین میره چون ته سرکار هست و زنگ زده اجازه گرفته پس اتآماده شد و با جیمین رفتن بیمارستان.
ات. نگران نباش بهش اعتراف کن باشه .
جیمین : بعله من میتونم .
جیمین در اتاق یونا :
جیمین : یونا خانم
یونا : استاد پارک .
جیمین: لطفا جیمین صدام کن .
یونا : چشم استاد جیمین
جیمین: من بدون هیچ مقدمه و چیز اضافی میگم من خیلی دوستت دارم چون تو بهترینی تو درس خون و هستی .
یونا : من واقعا نمیدونم چی بگم احساس میکنم شما از حس ترحم اینا ها رو به من میگید .
جیمین : اشتباه نکن تین ترحم نیست من واقعا دوست دارم
یونا : راستش من هم شما رو دوست دارم ولی من از یه روستای ساده به شهر اومدم شما از یه خانواده ثروت مند وباکمالت هستید.
جیمین: اینا مهم نیست این مهمه من و تو همو دوست داشته باشیم و الان شما بعله رو دادی .
جیمین آروم ل.ب هاشو روی ل.ب. های یونا گذاشتو ب.و.س.ه. ای رو شروع کردن .
- ۷.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط