𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 23
ویولت تمام مسیر برگشت را به نامه فکر میکرد.
وقتی به قصر رسید، مستقیم به اتاقش رفت.
نامه هنوز در دستش بود.
چند بار آن را خواند.
+: «برای وقتی که دلت برای خانه تنگ شد...»
لبخند کوچکی زد.
اما هنوز نمیخواست باور کند هوسوک واقعاً برایش اهمیت پیدا کرده.
در اتاق باز شد.
هوسوک وارد شد.
- برگشتی.
ویولت نامه را سریع روی میز گذاشت.
+: آره.
هوسوک متوجه نامه شد.
- دیدیش؟
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
+: پس خودت گذاشتی؟
- آره.
+: چرا؟
هوسوک چند لحظه سکوت کرد.
- چون تازه وارد این زندگی شدی. فکر کردم شاید دلت برای خانوادهات تنگ بشه.
ویولت لبخند زد.
+: ممنون.
هوسوک فقط سر تکان داد.
- شام آمادهست.
ویولت بلند شد.
+: شما هم میاید؟
- احتمالاً.
+: «احتمالاً»؟
هوسوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
- بستگی داره چقدر گرسنه باشم.
ویولت خندید.
+: عجب دلیل مهمی!
هوسوک بدون جواب از اتاق خارج شد.
---
سر میز شام، پادشاه و ملکه هم حضور داشتند.
پادشاه با دیدن ویولت گفت:
- امیدوارم دیدن خانوادهات خوب پیش رفته باشه.
ویولت لبخند زد.
+: خیلی خوب بود، ممنون.
ملکه گفت:
- خوشحالم.
هوسوک ساکت مشغول شام خوردن بود.
پادشاه نگاهی به پسرش انداخت.
- هوسوک، هفتهی آینده باید برای امور سلطنتی به شهر شمالی بری.
هوسوک: - میدونم.
پادشاه: - این بار تنها نمیری.
هوسوک نگاهش را بالا آورد.
- منظورتون چیه؟
پادشاه لبخند زد.
- ویولت هم با تو میاد.
ویولت با تعجب به هوسوک نگاه کرد.
هوسوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
- باشه.
ویولت آرام پرسید:
+: سفر طولانیه؟
هوسوک: - حدود یک هفته.
ویولت کمی هیجانزده شد.
+: پس اولین سفر مشترکمونه.
هوسوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
- فقط یه سفره، ویولت.
ویولت خندید.
+: میدونم.
اما ته دلش خوشحال بود.
شاید این سفر فرصتی بود تا کمی بیشتر هوسوک واقعی را بشناسد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 23
ویولت تمام مسیر برگشت را به نامه فکر میکرد.
وقتی به قصر رسید، مستقیم به اتاقش رفت.
نامه هنوز در دستش بود.
چند بار آن را خواند.
+: «برای وقتی که دلت برای خانه تنگ شد...»
لبخند کوچکی زد.
اما هنوز نمیخواست باور کند هوسوک واقعاً برایش اهمیت پیدا کرده.
در اتاق باز شد.
هوسوک وارد شد.
- برگشتی.
ویولت نامه را سریع روی میز گذاشت.
+: آره.
هوسوک متوجه نامه شد.
- دیدیش؟
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
+: پس خودت گذاشتی؟
- آره.
+: چرا؟
هوسوک چند لحظه سکوت کرد.
- چون تازه وارد این زندگی شدی. فکر کردم شاید دلت برای خانوادهات تنگ بشه.
ویولت لبخند زد.
+: ممنون.
هوسوک فقط سر تکان داد.
- شام آمادهست.
ویولت بلند شد.
+: شما هم میاید؟
- احتمالاً.
+: «احتمالاً»؟
هوسوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
- بستگی داره چقدر گرسنه باشم.
ویولت خندید.
+: عجب دلیل مهمی!
هوسوک بدون جواب از اتاق خارج شد.
---
سر میز شام، پادشاه و ملکه هم حضور داشتند.
پادشاه با دیدن ویولت گفت:
- امیدوارم دیدن خانوادهات خوب پیش رفته باشه.
ویولت لبخند زد.
+: خیلی خوب بود، ممنون.
ملکه گفت:
- خوشحالم.
هوسوک ساکت مشغول شام خوردن بود.
پادشاه نگاهی به پسرش انداخت.
- هوسوک، هفتهی آینده باید برای امور سلطنتی به شهر شمالی بری.
هوسوک: - میدونم.
پادشاه: - این بار تنها نمیری.
هوسوک نگاهش را بالا آورد.
- منظورتون چیه؟
پادشاه لبخند زد.
- ویولت هم با تو میاد.
ویولت با تعجب به هوسوک نگاه کرد.
هوسوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
- باشه.
ویولت آرام پرسید:
+: سفر طولانیه؟
هوسوک: - حدود یک هفته.
ویولت کمی هیجانزده شد.
+: پس اولین سفر مشترکمونه.
هوسوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
- فقط یه سفره، ویولت.
ویولت خندید.
+: میدونم.
اما ته دلش خوشحال بود.
شاید این سفر فرصتی بود تا کمی بیشتر هوسوک واقعی را بشناسد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۲۵۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط