Part ³

Part ³



~یونگی به خوبی میدونست با این کارا دخترکش غش و ضعف میکنه و کلی حرص میخوره اما این خاصیت عشق بود! آزار و اذیت بورام جزو تفریحات دوست داشتنی یونگی بود.... موهای دخترک رو بوسید و گفت
- چی میخواستی بگی؟
+ اینجوری بالای سرم واینسا! استرس میگیرم
- حرف نزن بشین طرحتو بکش
+ پوزخند رو مخی زد و به برگه خیره شد... صبر کن بریم خونه اگه گربه آب پاشت نکردم.... وجودش منبع آرامشم بود و نمیتونستم اینو انکار کنم.... نفس عمیقی کشیدم و طراحی رو شروع کردم...هر جای کار ایراد داشت یونگی کمکم میکرد و تقریبا دو ساعتی بود که مشغول بودیم ... غرق طراحی بودم که در با صدای وحشتناکی باز شد
~ بورام از ترس مداد از دستش اوفتاد و سر جاش حالت دفاعی گرفت... یونگی با پوکر ترین حالت ممکن به دوتا دلقک روبه روش خیره شده بود
- تحت تاثیر قرار گرفتم!
$ اوه هیونگ چقدر بدبختی که همین اول ازدواج اعصاب برات نمونده! هر چند از همون اول هم اعصابت ضعیف بود .. میدونم خیلی سخته یکی مثل بورام رو بیست و چهار ساعته کنارت ببینی
+ -_- میمون
$ نگا تروخدا... اومدم کادو عروسیت رو بدم بدبخت! لیاقت نداری... جمن شی بیا برگردیم
+ نگاهم رو از کوکی که با یه لیوان شیر موز جلوم رژه میرفت گرفتم و به جعبه متحرکی دادم که در حال حرکت بود! یا خدا جعبه جیمین رو خورده... اسکل جیمین رو بسته بندی کردی؟؟؟؟
$ هیونگ یه لیوان آب هویج برای خانمت بگیر! رفتم کل مغازه های سئول رو گشتم تا این هدیه رو گرفتم
§ جعبه ای که دو برابر خودم بود رو روی میز گذاشتم و همون طور که کمرم رو گرفته بودم گفتم « سلام عرض شد
- پشمک حداقل کمکش میکردی
$ *پوکر...
+ خیز برداشتم سمت جعبه که یونگی مانعم شد و گفت
- بزار چکش کنم این کوک زیاد کرم میریزه
¢ *لبخند ملیح... راحت باش هیونگ جونم
- کوک یه قطره آب توش باشه سالم از اینجا بیرون نمیری هااا
§ داداش خیالت راحت سفارشیه
+ باز کردن جعبه همانا و دیدن یه گربه با تفنگ آبپاش همانا! با کنجکاوی به جعبه خیره شده بودم که یونگی درش رو باز کرد و یه کیلو آب پاشید توی صورتش!
~هدیه کوک در اصل یه گربه سامورایی با تفنگ آبپاش بود! چیزی که یونگی ازش بشدت متنفر بود
یونگی در حالی که از سرش بخار در میاد « ده ثانیه فرصت داری از جلوی چشمم دور شی جئون شیر موز
$ بله دیگه با اجازه ما بریم
+ کوک با سرعت جت اتاق رو ترک کرد و یونگی دوید دنبالش! سری برای تاسف تکون دادم و با ذوق به گربه سامورایی خیره شدم... دست و پنجولت درد نکنه جیمینا
§ خواهش میکنم عروسک ^^
+ *بغل کردن جیمین... داداشییی(دوستان به جیمین میگه)
.............:به همین راحتی ما رو فروختی؟
دیدگاه ها (۱)

Part ²- پس خانم مین حسودیش شده؟ *چشماش رو ریز میکنه + با حرک...

........صبح روز بعد.......... اولین برف سال جدید باریده بود ...

Part ⁵⁵- نگران نباش نمیزارم تو رو با خودش ببره پدربزرگ بورام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط