نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²³ | اون مال منه
نورِ ملایمِ صبحگاهی از لای پردهها به داخلِ اتاق خزیده بود. جونکوک قبل از «ات» بیدار شد. اولین چیزی که حس کرد، سنگینیِ شیرینِ وزنی روی بازویش بود. دیشب یادش بود که با بالشتها بینشان یک دیوارِ دفاعی کشیده بود، اما حالا… بالشت ها پایین افتاده بودند و «ات» مثل یک گربهی کوچولو، خودش رو توی آغوشِ جونکوک مچاله کرده بود.
جونکوک لبخندی از سرِ رضایت زد، اما طولی نکشید که «ات» با تکانِ شدیدی چشمانش را باز کرد. اولین چیزی که دید، چشمهایِ براقِ جونکوک بود که از بالا به او زل زده بودند.
ات یک لحظه هنگ کرد، بعد مغزش فرمانِ «فرار کن!» را صادر کرد. با یک حرکتِ ناگهانی و غریزی، جونکوک را با تمامِ توانش هل داد.
صدای «تلق!» و بعد صدای برخوردِ یک جسمِ سنگین با زمین، کلِ اتاق را پر کرد.
جونکوک از روی تخت پرت شده بود پایین و دستش را پشتِ کمرش گرفته بود. «آخ! لعنتی… ات، تو واقعاً میخوای روز اولِ منو از پا دربیاری؟»
ات که از ترس و خجالت سرخ شده بود، با دستپاچگی از تخت پایین پرید و گفت: «خب… خب نباید اونقدر نزدیکم میخوابیدی! تقصیرِ خودت بود!»
…
نیم ساعت بعد، سالنِ غذاخوری:
همه دورِ میزِ بزرگِ عمارت جمع بودند. تهیونگ، جیمین، کیان، لیما، اورا، بارام، بومی و دایول… همه سرِ جایشون نشسته بودند که جونکوک وارد شد. او کمی لنگلنگان راه میرفت و دستش را روی کمرش گذاشته بود. پشتِ سرش هم «ات» با چهرهای که سعی میکرد بیتفاوت باشد، اما گونههایش از خجالت بنفش شده بود، وارد شد.
به محض اینکه جونکوک روی صندلی نشست، جیمین نیشخندی زد و با آرنج به تهیونگ زد.
تهیونگ که انگار دنبالِ بهانه میگشت، با صدای بلند و لحنی که سعی میکرد مظلومانه باشد، گفت: «بهبه! رئیس… دیشب زیاد فشار آوردید یا فشارِ بدی روتون بود؟ کمرتون چرا اینجوریه؟»
کیان بلافاصله اضافه کرد: «آره، انگار دیشب خیلی “ورزشِ سنگین” داشتید!»
صدای خندهی هماهنگِ کلِ میز بلند شد. لیما که کنارِ اورا نشسته بود، چشمکی به «ات» زد و گفت: «عروسخانم، مثل اینکه برادرم کلاً کم آوردن، نه؟»
ات که حس میکرد هر لحظه ممکنه از شدتِ خجالت زیرِ میز غیب شود، چاقو و چنگالش را با عصبانیت توی بشقاب کوبید. دایول که کنارِ ات نشسته بود، با لبخندِ مهربانی نگاهی به ات انداخت. او که همیشه حامیِ ات بود، با آرامش گفت: «بسه دیگه، بچه رو اذیت نکنید. جونکوک فقط پیر شده!»
جونکوک نگاهی اعتراضی به دایول انداخت« مامانبزرگ؟»
دایول خنده ای کرد: « خیله خب باشه »
بعد از آن صبحانهی پر از خنده و تیکهپرانی، فضایِ آرامشِ صبح زود جای خودش را به کار داد. جونکوک و بقیهی پسرها با جدیتِ تمام، در حالی که هنوز هم تهیونگ و جیمین داشتند جونکوک را به خاطر کمردردش مسخره میکردند، عمارت را ترک کردند.
حالا خانهی بزرگِ مافیایی مانده بود و دخترا که قرار بود دربارهی نقشههایِ بعدیشان حرف بزنند…
پارت²³ | اون مال منه
نورِ ملایمِ صبحگاهی از لای پردهها به داخلِ اتاق خزیده بود. جونکوک قبل از «ات» بیدار شد. اولین چیزی که حس کرد، سنگینیِ شیرینِ وزنی روی بازویش بود. دیشب یادش بود که با بالشتها بینشان یک دیوارِ دفاعی کشیده بود، اما حالا… بالشت ها پایین افتاده بودند و «ات» مثل یک گربهی کوچولو، خودش رو توی آغوشِ جونکوک مچاله کرده بود.
جونکوک لبخندی از سرِ رضایت زد، اما طولی نکشید که «ات» با تکانِ شدیدی چشمانش را باز کرد. اولین چیزی که دید، چشمهایِ براقِ جونکوک بود که از بالا به او زل زده بودند.
ات یک لحظه هنگ کرد، بعد مغزش فرمانِ «فرار کن!» را صادر کرد. با یک حرکتِ ناگهانی و غریزی، جونکوک را با تمامِ توانش هل داد.
صدای «تلق!» و بعد صدای برخوردِ یک جسمِ سنگین با زمین، کلِ اتاق را پر کرد.
جونکوک از روی تخت پرت شده بود پایین و دستش را پشتِ کمرش گرفته بود. «آخ! لعنتی… ات، تو واقعاً میخوای روز اولِ منو از پا دربیاری؟»
ات که از ترس و خجالت سرخ شده بود، با دستپاچگی از تخت پایین پرید و گفت: «خب… خب نباید اونقدر نزدیکم میخوابیدی! تقصیرِ خودت بود!»
…
نیم ساعت بعد، سالنِ غذاخوری:
همه دورِ میزِ بزرگِ عمارت جمع بودند. تهیونگ، جیمین، کیان، لیما، اورا، بارام، بومی و دایول… همه سرِ جایشون نشسته بودند که جونکوک وارد شد. او کمی لنگلنگان راه میرفت و دستش را روی کمرش گذاشته بود. پشتِ سرش هم «ات» با چهرهای که سعی میکرد بیتفاوت باشد، اما گونههایش از خجالت بنفش شده بود، وارد شد.
به محض اینکه جونکوک روی صندلی نشست، جیمین نیشخندی زد و با آرنج به تهیونگ زد.
تهیونگ که انگار دنبالِ بهانه میگشت، با صدای بلند و لحنی که سعی میکرد مظلومانه باشد، گفت: «بهبه! رئیس… دیشب زیاد فشار آوردید یا فشارِ بدی روتون بود؟ کمرتون چرا اینجوریه؟»
کیان بلافاصله اضافه کرد: «آره، انگار دیشب خیلی “ورزشِ سنگین” داشتید!»
صدای خندهی هماهنگِ کلِ میز بلند شد. لیما که کنارِ اورا نشسته بود، چشمکی به «ات» زد و گفت: «عروسخانم، مثل اینکه برادرم کلاً کم آوردن، نه؟»
ات که حس میکرد هر لحظه ممکنه از شدتِ خجالت زیرِ میز غیب شود، چاقو و چنگالش را با عصبانیت توی بشقاب کوبید. دایول که کنارِ ات نشسته بود، با لبخندِ مهربانی نگاهی به ات انداخت. او که همیشه حامیِ ات بود، با آرامش گفت: «بسه دیگه، بچه رو اذیت نکنید. جونکوک فقط پیر شده!»
جونکوک نگاهی اعتراضی به دایول انداخت« مامانبزرگ؟»
دایول خنده ای کرد: « خیله خب باشه »
بعد از آن صبحانهی پر از خنده و تیکهپرانی، فضایِ آرامشِ صبح زود جای خودش را به کار داد. جونکوک و بقیهی پسرها با جدیتِ تمام، در حالی که هنوز هم تهیونگ و جیمین داشتند جونکوک را به خاطر کمردردش مسخره میکردند، عمارت را ترک کردند.
حالا خانهی بزرگِ مافیایی مانده بود و دخترا که قرار بود دربارهی نقشههایِ بعدیشان حرف بزنند…
- ۱۹۴
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط