## **پارت ۲: کتابخانه و اولین شکاف**

## **پارت ۲: کتابخانه و اولین شکاف**

زنگ آخر که خورد، بیشتر دانش‌آموزها با شتاب از کلاس بیرون رفتند، اما تارا و هیون‌جین هنوز پشت همان میز نشسته بودند. خانم کیم قبل از رفتن، یک جمله کوتاه گفته بود که هنوز توی ذهن تارا می‌چرخید:
"اگر می‌خواهید پروژه‌تان خوب شود، باید واقعاً با هم کار کنید."

تارا دفترش را بست و با بی‌حوصلگی گفت:
"خب، آقای منظم، از کجا شروع کنیم؟"

هیون‌جین کیفش را روی دوش انداخت و جواب داد:
"کتابخانه. اونجا ساکت‌تره."

تارا چشم‌هایش را ریز کرد.
"تو همیشه این‌قدر خشک و رسمی حرف می‌زنی؟"

هیون‌جین بدون اینکه به او نگاه کند، از کلاس بیرون رفت و گفت:
"و تو همیشه این‌قدر پر سر و صدا هستی؟"

تارا با حرص چند قدم دنبالش رفت.
"من پر سر و صدا نیستم. فقط... طبیعی‌ام."

هیون‌جین برای اولین بار خیلی کوتاه به او نگاه کرد.
"پس طبیعی‌ات برای من زیادی بلنده."

تارا خواست جواب تندی بدهد، اما وقتی دید چند نفر از بچه‌ها دارند آن‌ها را نگاه می‌کنند، فقط زیر لب گفت:
"ازت خوشم نمیاد."

هیون‌جین همان‌طور که راه می‌رفت، خیلی آرام گفت:
"لازم نیست خوشم بیاد."

کتابخانه‌ی دبیرستان هان‌سونگ، طبقه‌ی سوم ساختمان قدیمی مدرسه بود؛ جایی با قفسه‌های بلند، نور زرد ملایم و سکوتی که حتی نفس کشیدن را هم محتاط می‌کرد. تارا روی یکی از صندلی‌ها نشست و با نوک انگشت به میز ضرب گرفت.

هیون‌جین چند کتاب از قفسه برداشت و جلوی او گذاشت.
"این‌ها برای شروع خوبن."

تارا جلد یکی از کتاب‌ها را خواند.
"تحلیل شعرهای عاشقانه؟ جدی می‌گی؟"

هیون‌جین آرام گفت:
"برای پروژه‌مون، بله."

تارا خندید و به صندلی تکیه داد.
"پس تو واقعاً می‌خوای درباره عشق بنویسیم؟"

هیون‌جین نگاهش را از کتاب برداشت و به او دوخت.
"پروژه‌ی ادبیاته، نه نمایش احساسات."

تارا اخم کرد، اما چیزی نگفت. چند دقیقه‌ای هر دو ساکت ماندند. صدای ورق خوردن کتاب‌ها و تیک‌تاک ساعت دیواری تنها چیزهایی بود که در فضا می‌پیچید.

بعد از مدتی، تارا با بی‌حوصلگی گفت:
"خب، تو بگو. چرا این شعر رو انتخاب کردی؟"

هیون‌جین لحظه‌ای مکث کرد.
"چون ساده‌ست. مستقیمه. اضافه‌گویی نداره."

تارا لبخند کجی زد.
"و من فکر می‌کنم چون زیادی سردی، این شعر به دردت خورده."

هیون‌جین چیزی نگفت، اما تارا دید که گوشه‌ی فکش کمی سفت شد.
فکر کرد بالاخره عصبی‌اش کرده، و همین باعث شد لبخندش پررنگ‌تر شود.

اما درست همان لحظه، چند دانش‌آموز دیگر وارد کتابخانه شدند. یکی از آن‌ها که از قبل با تارا مشکل داشت، با دیدن آن دو، با صدای آهسته گفت:
"وای، تارا و هیون‌جین؟ این دو تا کنار هم؟"

چند نفر خندیدند. تارا خواست بی‌اهمیت رد شود، اما آن پچ‌پچ‌ها اعصابش را به هم ریخت. هنوز چیزی نگفته بود که هیون‌جین کتابی را که دستش بود بست و خیلی آرام گفت:
"اگه قصدتون مطالعه‌ست، لطفاً ساکت باشید."

صدایش آن‌قدر محکم بود که بقیه فوراً ساکت شدند.

تارا با تعجب به او نگاه کرد.
"تو... از من دفاع کردی؟"

هیون‌جین بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
"فقط می‌خوام سر و صدا نباشه."

تارا لبخند زد، این بار از روی کنجکاوی.
"آها. پس تو فقط به خاطر سکوت از من حمایت کردی؟"

هیون‌جین دفترش را باز کرد.
"تفسیر نکن."

اما تارا دیگر فهمیده بود که زیر آن چهره‌ی سرد، چیزهای بیشتری پنهان شده.
شاید هیون‌جین آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسید، بی‌روح نبود.

وقتی از کتابخانه بیرون آمدند، هوا رو به تاریکی می‌رفت. باد ملایمی در حیاط مدرسه می‌پیچید و نور چراغ‌ها روی زمین خیس‌شده از آبیاری عصرانه برق می‌زد.

تارا کیفش را محکم‌تر گرفت و گفت:
"فردا هم باید بیایم؟"

هیون‌جین جواب داد:
"اگر می‌خوای پروژه‌مون درست دربیاد، بله."

تارا آهی کشید.
"عجب گرفتاری‌ای شدم."

هیون‌جین برای اولین بار، خیلی خیلی کم، گوشه‌ی لبش تکان خورد.
"تو شروعش کردی."

تارا با تعجب به او نگاه کرد.
"من؟!"

هیون‌جین این بار مستقیم نگاهش کرد.
"تو بودی که گفتی می‌تونی با من کنار بیای."

تارا نفسش را بیرون داد و با لج‌بازی گفت:
"هنوزم می‌تونم."

هیون‌جین بدون جواب از کنارش رد شد، اما تارا همان لحظه فهمید که این همکاری اجباری، دارد خیلی آرام به چیزی بیشتر از یک پروژه تبدیل می‌شود.

**پایان پارت ۲**

برای پارت دو صبر نداشتم پس تصمیم گرفتم بنویسم 🍀🦭
دیدگاه ها (۰)

### **پارت ۱: هم‌نشینی اجباری**صدای زنگ کلاس در راهروی دبیرس...

#txt #+×+ و اما این تی اکس تی

mafia family

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط