فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 9 :

اصلا انگار ران دوست داشتنی نبود .
فرقش برای من با یه میمون زشت توی دم نداشتنشون‌ بود .

پرسید : به چی فکر میکنی ؟

گفتم : به اینکه ران از یه میمون زشت تره .

خندید و محکم تر نگهم داشت ، شاید از اینکه به برادرش فحش میدادم لذت می برد .
اگه این کار مارو به هم نزدیک می کرد خوشحال می شدم انجامش بدم .

نزدیک کلینیک گفت : ران کسایی که اذیتت کردن پیدا کرده .

داخل رفتیم اما همچنان بازوش رو نگه داشته بودم ، گفتم : نه بابا ، جدی ؟

خندید : مطمئنی شماها باهم بودین ؟

طوری که بهم برخورده بود گفتم : باهم نبودیم ، یکی دو بار قرار گذاشتیم فقط ‌.

منظور دار گفت : اوه ، جدی میگی !

وارد اتاق دکتر شدم روی تخت نشستم اما فقط ما بین در ایستاد .
حدس می زدم شاید این یه نشونه از یک چیزی بود .

مثلا نشونه‌ی علاقه مند شدنش به من !
وگرنه دلیلی نداشت در مورد اینطور موضوعی که شامل آشنا بودن قدیمی و کوتاه من و برادرش می شد انقدر جبهه داشته باشه .
دیدگاه ها (۰)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

وانشاتکاراکتر:رانتوی کلاس درس همیشه تنش خاموشی وجود داشت. می...

*سناریو ران_(ا.ت)*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط