شاهزاده و شوالیه پارت
(شاهزاده و شوالیه) پارت ۸
شوتو : خب با اینکه نمیخوام میدوریا رو ازیت کنم ولی خب دوست ندارم اون باکوگو نزدیک میدوریا باشه پس....قبوله
(همون لحظه باکوگو و ایزوکو)
باکوگو : خب داریم کجا میریم ؟
ایزوکو : داریم قصر رو یکم میگردیم بعد نشون میدم کجا باید به سرباز ها تمرین بدی
باکوگو : مگه قرار نبود محافظ تو باشم ؟
ایزوکو : خب تو خیلی قوی هستی بخواتر همین اییاوا پیشنهاد داد تو تو تمرین سرباز ها کمک کنی
باکوگو : پس اون دو تیکه ای این وست چیکارست ؟
ایزوکو : شوتو رو میگی خب اون به اندازه ی تو قوی نیست و سخت گیر هم نیست
باکوگو : اگه تو می خوایی باشه ولی هیچ اسون گرفتی در کار نیست
ایزوکو : ایرادی نداره راستی ام میشه باهام شمشیر زنی تمرین کنی ؟
باکوگو : زمین رو نشون همین امروز تمرین میکنیم
ایزوکو : همین امروز ؟!!!
باکوگو : اره دیگه
*رفت زمین تمرین*
باکوگو : خب دکو شمشیرت رو بساز
ایزوکو : بیا با شمشیر چوبی که آسیبی نبینیم
باکوگو : تچ..زد حال باشه
*شمشیر چوبی رو از ایزوکو گرفت حدودا ۲ ساعت باهم تمرین کردن*
باکوگو : چه تمرین عالیی بود
ایزوکو : هعییییی.... ۳۱ به ۰ منو بردی فک میکردم حد عقل یبار رو بتونم ببرم ......
باکوگو : خیلی خوب جنگیدی فقط گاردت خیلی باز بود ولی از نظر ضربه واقعا محکم ضربه میزدی حملت بدون هیچ فکر یا برنامه ریزی ای هست و تو دفاع هم گفتم گاردت خیلی باز از لحاظ جسمی قوی هستی ولی از لحاظ برنامه و پیشبینی و دقت خیلی ضعیفی
ایزوکو : چرا نمک میپاشی رو زخمم 😑
باکوگو : تعریف بود احمق
ایزوکو : حالا به حر حال اونجارو شوتو و کیریشیما
باکوگو : این دو تا عوضی چی از جون ما می خوان
شوتو : هی ایزوکو یه اتفاقی افتاده بدو بیا کیریشیما بقیه ی قصر رو به باکوگو نشون میده
ایزوکو : چی شده اروم باش
شوتو : یه چیز مهم
ایزوکو : خب باکوگو هم بیاد
شوتو : نمیشه بعدا اگه ایزاوا هم موافقت کرد به اون هم میگی
باکوگو : هیی دو تیکه ای کاجا با این عجله دکو ی منو کجا میبری
شوتو : هیی تو از ناکجا آباد اومدی بعد محافظ ایزوکو شدی فکر کردی کی هستی
ایزوکو : چ..چی شد...منو چی صدا کردی ؟
باکوگو : دکو ی من
ایزوکو : چییییییی(گونه هاش سرخ شد)
*شوتو دست
ایزوکو رو گرفت و با خودش برد*
ایزوکو : اروم تر
شوتو : بیا اوتاق کار من
*رفتن اوتاق کار شوتو*
ایزوکو : خب چی شده بود انقدر نگران بودی ؟
شوتو : قضیه مربوط به اون جاسوست
ایزوکو : خب
شوتو : خب اونا می خوان تورو بکشن و به احتمال زیاد از همون امپراطوری هستن که اوراراکا اومده
ایزوکو : که این طور یعنی کار اوچاکو عه ؟
شوتو : نه ولی احتمالش هست که کار زیردستاش باشه
(قبل اینکه برن پیش ایزوکو)
کیریشیما : نقشه اینه بدو بدو میریم پیششون تو با نگرانی میگی یه اتفاق پیش اومده حالا یه بهونه گیر میاری برا اون اتفاق منم میگیم باکوگو رو تو قصر میگردونم و تو با ایزوکو حرف میزنی بهش دروغ میگی که باکوگو اون ادمی که فکر میکنه نیست منم همین کار رو با باکوگو میکنم
شوتو : باشه
ادامه پارت بعد 🌙
کیریشیمای بخدا باکوگو بفهمه نقشتون رو زنده نمیمونید از من گفتن بود 😑
شوتو : خب با اینکه نمیخوام میدوریا رو ازیت کنم ولی خب دوست ندارم اون باکوگو نزدیک میدوریا باشه پس....قبوله
(همون لحظه باکوگو و ایزوکو)
باکوگو : خب داریم کجا میریم ؟
ایزوکو : داریم قصر رو یکم میگردیم بعد نشون میدم کجا باید به سرباز ها تمرین بدی
باکوگو : مگه قرار نبود محافظ تو باشم ؟
ایزوکو : خب تو خیلی قوی هستی بخواتر همین اییاوا پیشنهاد داد تو تو تمرین سرباز ها کمک کنی
باکوگو : پس اون دو تیکه ای این وست چیکارست ؟
ایزوکو : شوتو رو میگی خب اون به اندازه ی تو قوی نیست و سخت گیر هم نیست
باکوگو : اگه تو می خوایی باشه ولی هیچ اسون گرفتی در کار نیست
ایزوکو : ایرادی نداره راستی ام میشه باهام شمشیر زنی تمرین کنی ؟
باکوگو : زمین رو نشون همین امروز تمرین میکنیم
ایزوکو : همین امروز ؟!!!
باکوگو : اره دیگه
*رفت زمین تمرین*
باکوگو : خب دکو شمشیرت رو بساز
ایزوکو : بیا با شمشیر چوبی که آسیبی نبینیم
باکوگو : تچ..زد حال باشه
*شمشیر چوبی رو از ایزوکو گرفت حدودا ۲ ساعت باهم تمرین کردن*
باکوگو : چه تمرین عالیی بود
ایزوکو : هعییییی.... ۳۱ به ۰ منو بردی فک میکردم حد عقل یبار رو بتونم ببرم ......
باکوگو : خیلی خوب جنگیدی فقط گاردت خیلی باز بود ولی از نظر ضربه واقعا محکم ضربه میزدی حملت بدون هیچ فکر یا برنامه ریزی ای هست و تو دفاع هم گفتم گاردت خیلی باز از لحاظ جسمی قوی هستی ولی از لحاظ برنامه و پیشبینی و دقت خیلی ضعیفی
ایزوکو : چرا نمک میپاشی رو زخمم 😑
باکوگو : تعریف بود احمق
ایزوکو : حالا به حر حال اونجارو شوتو و کیریشیما
باکوگو : این دو تا عوضی چی از جون ما می خوان
شوتو : هی ایزوکو یه اتفاقی افتاده بدو بیا کیریشیما بقیه ی قصر رو به باکوگو نشون میده
ایزوکو : چی شده اروم باش
شوتو : یه چیز مهم
ایزوکو : خب باکوگو هم بیاد
شوتو : نمیشه بعدا اگه ایزاوا هم موافقت کرد به اون هم میگی
باکوگو : هیی دو تیکه ای کاجا با این عجله دکو ی منو کجا میبری
شوتو : هیی تو از ناکجا آباد اومدی بعد محافظ ایزوکو شدی فکر کردی کی هستی
ایزوکو : چ..چی شد...منو چی صدا کردی ؟
باکوگو : دکو ی من
ایزوکو : چییییییی(گونه هاش سرخ شد)
*شوتو دست
ایزوکو رو گرفت و با خودش برد*
ایزوکو : اروم تر
شوتو : بیا اوتاق کار من
*رفتن اوتاق کار شوتو*
ایزوکو : خب چی شده بود انقدر نگران بودی ؟
شوتو : قضیه مربوط به اون جاسوست
ایزوکو : خب
شوتو : خب اونا می خوان تورو بکشن و به احتمال زیاد از همون امپراطوری هستن که اوراراکا اومده
ایزوکو : که این طور یعنی کار اوچاکو عه ؟
شوتو : نه ولی احتمالش هست که کار زیردستاش باشه
(قبل اینکه برن پیش ایزوکو)
کیریشیما : نقشه اینه بدو بدو میریم پیششون تو با نگرانی میگی یه اتفاق پیش اومده حالا یه بهونه گیر میاری برا اون اتفاق منم میگیم باکوگو رو تو قصر میگردونم و تو با ایزوکو حرف میزنی بهش دروغ میگی که باکوگو اون ادمی که فکر میکنه نیست منم همین کار رو با باکوگو میکنم
شوتو : باشه
ادامه پارت بعد 🌙
کیریشیمای بخدا باکوگو بفهمه نقشتون رو زنده نمیمونید از من گفتن بود 😑
- ۵.۴k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط