میتسوری با انرژی بیشتری سر تکان داد. «درسته! باید نشون بد
میتسوری با انرژی بیشتری سر تکان داد. «درسته! باید نشون بدیم میتونیم!»
و آن دو، در حالی که زنگ تفریح رو به پایان میرفت، دوباره تمرین را شروع کردند؛ بیخبر از اینکه این کنفرانس، قرار است چیزی بیشتر از یک ارائهی سادهی درسی باشد.
اگر بخواهی، میتوانم **ادامهی همین صحنه را از لحظهی شروع کنفرانس در کلاس** هم بنویسم؛ با دیالوگ کامل میتسوری و اوبانای و واکنش آن چهار دختر
زنگ کلاس با صدای بلند و ممتد کوبیده شد و سکوت سنگینی بر فضای اتاق حاکم شد. خانم معلم به صندلیاش تکیه داد و با نگاهی تشویقآمیز به سمت جلو اشاره کرد. میتسوری و اوبانای، با برگههایی که در دست داشتند، به جلوی کلاس آمدند.
میتسوری، با وجودِ آن اضطرابِ خفیفی که از برخورد با آن دخترها داشت، وقتی جلوی کلاس ایستاد، نفسی عمیق کشید. او میدانست که این فقط یک تکلیف مدرسهای نیست؛ این فرصتی بود تا حقیقتی را که در خون و رگهایشان جریان داشت، بازگو کنند.
میتسوری شروع کرد. صدایش در ابتدا کمی لرزید، اما با پیشروی در صحبتها، هر چه بیشتر با موضوع درگیر میشد، صدایش محکمتر و پراحساستر میشد. او با دقت دربارهی دوران تاریکِ دویست سال پیش صحبت کرد، اما بلافاصله از چارچوبِ خشکِ کتاب درسی فراتر رفت.
«کتاب به ما میگه که در آن دوران، مردم در ترس زندگی میکردند...» میتسوری مکثی کرد و نگاهش را به تمام دانشآموزان دوخت. «اما کتاب به ما نمیگه که در برابر این تاریکی، چه کسانی ایستادند. کتاب از آنها نام نمیبرد، اما تاریخِ واقعی، از آنها نوشته شده است: **هاشیراها**.»
با شنیدن کلمهی "هاشیرا"، پچپچ در کلاس قطع شد. اوبانای که با آرامشی نافذ در کنار او ایستاده بود، ادامه داد. او با صدایی که انگار از اعماقِ تاریخ بیرون میآمد، شروع به توضیح دادنِ سلسلهمراتب و قدرتِ این مبارزان کرد.
آنها وارد جزئیات شدند؛ جزئیاتی که در هیچ کتاب درسی یافت نمیشد. آنها با دقتی که انگار خودشان شاهدِ آن لحظات بودهاند، شروع کردند به روایتِ داستانِ مرگِ تکتکِ آنها.
میتسوری با صدایی که از بغض و احترام لرزید، از اولین هاشیرایی گفت که در نبرد با شیاطین جان خود را فدا کردند. او با جزئیات توضیح داد که چگونه هر کدام از آنها، در اوجِ درگیری، با تمامِ وجود ایستادگی کردند و چگونه هر یک از آنها، در لحظهای که فکر میکردند همه چیز تمام شده است، راهی برای شکست دادنِ دشمن پیدا کردند.
اوبانای، با لحنی جدی و سنگین، به شرحِ آخرین لحظاتِ مرگِ آنها پرداخت. او از فداکاریهایی گفت که فراتر از تصورِ یک انسان عادی بود. او توضیح داد که چگونه هر هاشیرایی، با وجودِ زخمهای مرگبار، توانست تا آخرین نفس، تکنیکهای خود را به کار بگیرد تا دشمن را از پای درآورد. او از این گفت که چگونه هر یک از آنها، با شکستی که در ظاهر به نظر میرسید، در واقع پیروزیِ بزرگی برای بشریت رقم زدند.
توضیحات آنها آنقدر دقیق، آنقدر زنده و آنقدر پر از جزئیاتِ احساسی بود که دانشآموزان دیگر، حتی آن چهار دخترِ حسود، با دهانی باز و چشمانی گرد شده به آنها خیره شده بودند. آنها دیگر نمیدیدند که دو دانشآموز معمولی در حال ارائه هستند؛ آنها احساس میکردند در میانهی یک روایتِ حماسی و خونین ایستادهاند.
بعضی از دانشآموزان حتی فراموش کرده بودند که نفس بکشند. معلم، که با دقت گوش میداد، خودش هم تحت تأثیر قرار گرفته بود. او میدانست که این دو، فراتر از حافظهی خوب، چیزی به نام "تجربه" یا "یادآوریِ روح" را به کلاس آوردهاند.
میتسوری وقتی به صحبتهای خود پایان داد، چشمهایش از اشکِ ناشی از هیجانِ روایت میدرخشید. او به اوبانای نگاه کرد که با نگاهی ثابت و محکم، حضورِ او را در آن لحظهی باشکوه تایید میکرد.
سکوتِ طولانی و سنگینی کلاس را شکست، نه با تشویق، بلکه با نگاههای پرسشگر و حیرتزدهی بچهها. آنها انگار تازه فهمیده بودند که تاریخ، فقط مجموعهای از سالها و اعداد نیست؛ تاریخ، خون، اشک و ارادهی کسانی است که نامشان در کتابها گم شده است.
--
و آن دو، در حالی که زنگ تفریح رو به پایان میرفت، دوباره تمرین را شروع کردند؛ بیخبر از اینکه این کنفرانس، قرار است چیزی بیشتر از یک ارائهی سادهی درسی باشد.
اگر بخواهی، میتوانم **ادامهی همین صحنه را از لحظهی شروع کنفرانس در کلاس** هم بنویسم؛ با دیالوگ کامل میتسوری و اوبانای و واکنش آن چهار دختر
زنگ کلاس با صدای بلند و ممتد کوبیده شد و سکوت سنگینی بر فضای اتاق حاکم شد. خانم معلم به صندلیاش تکیه داد و با نگاهی تشویقآمیز به سمت جلو اشاره کرد. میتسوری و اوبانای، با برگههایی که در دست داشتند، به جلوی کلاس آمدند.
میتسوری، با وجودِ آن اضطرابِ خفیفی که از برخورد با آن دخترها داشت، وقتی جلوی کلاس ایستاد، نفسی عمیق کشید. او میدانست که این فقط یک تکلیف مدرسهای نیست؛ این فرصتی بود تا حقیقتی را که در خون و رگهایشان جریان داشت، بازگو کنند.
میتسوری شروع کرد. صدایش در ابتدا کمی لرزید، اما با پیشروی در صحبتها، هر چه بیشتر با موضوع درگیر میشد، صدایش محکمتر و پراحساستر میشد. او با دقت دربارهی دوران تاریکِ دویست سال پیش صحبت کرد، اما بلافاصله از چارچوبِ خشکِ کتاب درسی فراتر رفت.
«کتاب به ما میگه که در آن دوران، مردم در ترس زندگی میکردند...» میتسوری مکثی کرد و نگاهش را به تمام دانشآموزان دوخت. «اما کتاب به ما نمیگه که در برابر این تاریکی، چه کسانی ایستادند. کتاب از آنها نام نمیبرد، اما تاریخِ واقعی، از آنها نوشته شده است: **هاشیراها**.»
با شنیدن کلمهی "هاشیرا"، پچپچ در کلاس قطع شد. اوبانای که با آرامشی نافذ در کنار او ایستاده بود، ادامه داد. او با صدایی که انگار از اعماقِ تاریخ بیرون میآمد، شروع به توضیح دادنِ سلسلهمراتب و قدرتِ این مبارزان کرد.
آنها وارد جزئیات شدند؛ جزئیاتی که در هیچ کتاب درسی یافت نمیشد. آنها با دقتی که انگار خودشان شاهدِ آن لحظات بودهاند، شروع کردند به روایتِ داستانِ مرگِ تکتکِ آنها.
میتسوری با صدایی که از بغض و احترام لرزید، از اولین هاشیرایی گفت که در نبرد با شیاطین جان خود را فدا کردند. او با جزئیات توضیح داد که چگونه هر کدام از آنها، در اوجِ درگیری، با تمامِ وجود ایستادگی کردند و چگونه هر یک از آنها، در لحظهای که فکر میکردند همه چیز تمام شده است، راهی برای شکست دادنِ دشمن پیدا کردند.
اوبانای، با لحنی جدی و سنگین، به شرحِ آخرین لحظاتِ مرگِ آنها پرداخت. او از فداکاریهایی گفت که فراتر از تصورِ یک انسان عادی بود. او توضیح داد که چگونه هر هاشیرایی، با وجودِ زخمهای مرگبار، توانست تا آخرین نفس، تکنیکهای خود را به کار بگیرد تا دشمن را از پای درآورد. او از این گفت که چگونه هر یک از آنها، با شکستی که در ظاهر به نظر میرسید، در واقع پیروزیِ بزرگی برای بشریت رقم زدند.
توضیحات آنها آنقدر دقیق، آنقدر زنده و آنقدر پر از جزئیاتِ احساسی بود که دانشآموزان دیگر، حتی آن چهار دخترِ حسود، با دهانی باز و چشمانی گرد شده به آنها خیره شده بودند. آنها دیگر نمیدیدند که دو دانشآموز معمولی در حال ارائه هستند؛ آنها احساس میکردند در میانهی یک روایتِ حماسی و خونین ایستادهاند.
بعضی از دانشآموزان حتی فراموش کرده بودند که نفس بکشند. معلم، که با دقت گوش میداد، خودش هم تحت تأثیر قرار گرفته بود. او میدانست که این دو، فراتر از حافظهی خوب، چیزی به نام "تجربه" یا "یادآوریِ روح" را به کلاس آوردهاند.
میتسوری وقتی به صحبتهای خود پایان داد، چشمهایش از اشکِ ناشی از هیجانِ روایت میدرخشید. او به اوبانای نگاه کرد که با نگاهی ثابت و محکم، حضورِ او را در آن لحظهی باشکوه تایید میکرد.
سکوتِ طولانی و سنگینی کلاس را شکست، نه با تشویق، بلکه با نگاههای پرسشگر و حیرتزدهی بچهها. آنها انگار تازه فهمیده بودند که تاریخ، فقط مجموعهای از سالها و اعداد نیست؛ تاریخ، خون، اشک و ارادهی کسانی است که نامشان در کتابها گم شده است.
--
- ۹
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط