MY BOXER BABY 4
part4. my Boxer baby
_________________________________________
فردا ساعت ۶
(ویو نوا)
اصلا روز خوبی رو شروع نکرده بودم...دیشب یادم رفت قرص بخورم و دوباره کابوس دیدم حالا سرگیجه دارم و دارم پاره میشم ..چرا قبول کردم باهاش برم پارتی؟اون گانگسترها...قطعا مهمونی در از خلافکاره...خدا بخیر بگذرونه
(ویو جونگکوک)
رفتم دوش بگیرم..توی پوست خودم نمیگنجیدم....قراره اونو با خودم ببرم مهمونی...قراره به همه بفهمونم اون مال کنه...بدون اینکه خودش بفهمه...سریعا آماده شدن و رفتن دنبالش...
(ویو نوا)
یک لباس قرمز دکلته خوشگل پوشیدن که کمرش از پشت باز بود و خط سینه ام هم نمایان بود...کفش های لوبوتبن ام رو پوشیدم و یک آرایش ملایم ولی خوشگل کردم و رفتم پایین...گوشیم زنگ خورد..دوباره اون مزاحم لال
ایندفعه جواب دادم
نوا:الو؟..چی از جونم میخوای؟!
چرا ولی من نیستی تو مرتیکه؟! (عصبی)
یکبار دیگه زنگ بزنی شر*تت رو پرچم میکنند!
ناشناس: لباست قشنگه...مراقب خودش باش زیبای خفته
(تلفن قطع شد)
نوا:(ودف؟این دیگه چه کوفتی بود...دارم کم کم میترسم..ولی جای نگرانی نیست..اون نمیتونه کاری بکنه..امیدوارم)
(ویو جونگکوک)
خیلی وقت بود اونجا وایساده بودم...رگ گردنم کم کم داشت از شدت فشار داره میشد...اون مزاحم تلفنی لعنتی چطور جرئت کرده درباره چیزی که مال کنه نظر بده؟ اگه بفهمم میشه...پارش میکنم
.......
نوا از خونه بیرون رفت و سوار ماشین شد
جونگکوک بنظر عصبی میومد،خیلی عصبی..توی چشماش یک سیاهی ترسناکی بود
نوا:س.سلام
جونگکوک:کی بود؟...هوم؟
نوا:کی کی بود؟ کسی نبود...
جونگکوک:چند وقته بهت زنگ میرنه؟(عصبی تر)
نوا:تغریبا چند هفته ای میشه...میشه درباره اش صحبت نکنیم؟ فکر کنم موضوع شخصی زندگیم ربطی به شما نداشته باشه....
بعد از گفتن این جمله جونگکوک داشت یشتر به فروپاشی عصبی نزدیک میشد..ولی دیگه نزدیک محل برگزاری مهمونی بودیم...
از ماشین پیاده شدم و جونگکوک دستم رو گرفت و همراه خودش کشید
_________________________________________
اسلاید دوم لباس نوا
اسلاید سوم لباس جونگکوک
_________________________________________
فردا ساعت ۶
(ویو نوا)
اصلا روز خوبی رو شروع نکرده بودم...دیشب یادم رفت قرص بخورم و دوباره کابوس دیدم حالا سرگیجه دارم و دارم پاره میشم ..چرا قبول کردم باهاش برم پارتی؟اون گانگسترها...قطعا مهمونی در از خلافکاره...خدا بخیر بگذرونه
(ویو جونگکوک)
رفتم دوش بگیرم..توی پوست خودم نمیگنجیدم....قراره اونو با خودم ببرم مهمونی...قراره به همه بفهمونم اون مال کنه...بدون اینکه خودش بفهمه...سریعا آماده شدن و رفتن دنبالش...
(ویو نوا)
یک لباس قرمز دکلته خوشگل پوشیدن که کمرش از پشت باز بود و خط سینه ام هم نمایان بود...کفش های لوبوتبن ام رو پوشیدم و یک آرایش ملایم ولی خوشگل کردم و رفتم پایین...گوشیم زنگ خورد..دوباره اون مزاحم لال
ایندفعه جواب دادم
نوا:الو؟..چی از جونم میخوای؟!
چرا ولی من نیستی تو مرتیکه؟! (عصبی)
یکبار دیگه زنگ بزنی شر*تت رو پرچم میکنند!
ناشناس: لباست قشنگه...مراقب خودش باش زیبای خفته
(تلفن قطع شد)
نوا:(ودف؟این دیگه چه کوفتی بود...دارم کم کم میترسم..ولی جای نگرانی نیست..اون نمیتونه کاری بکنه..امیدوارم)
(ویو جونگکوک)
خیلی وقت بود اونجا وایساده بودم...رگ گردنم کم کم داشت از شدت فشار داره میشد...اون مزاحم تلفنی لعنتی چطور جرئت کرده درباره چیزی که مال کنه نظر بده؟ اگه بفهمم میشه...پارش میکنم
.......
نوا از خونه بیرون رفت و سوار ماشین شد
جونگکوک بنظر عصبی میومد،خیلی عصبی..توی چشماش یک سیاهی ترسناکی بود
نوا:س.سلام
جونگکوک:کی بود؟...هوم؟
نوا:کی کی بود؟ کسی نبود...
جونگکوک:چند وقته بهت زنگ میرنه؟(عصبی تر)
نوا:تغریبا چند هفته ای میشه...میشه درباره اش صحبت نکنیم؟ فکر کنم موضوع شخصی زندگیم ربطی به شما نداشته باشه....
بعد از گفتن این جمله جونگکوک داشت یشتر به فروپاشی عصبی نزدیک میشد..ولی دیگه نزدیک محل برگزاری مهمونی بودیم...
از ماشین پیاده شدم و جونگکوک دستم رو گرفت و همراه خودش کشید
_________________________________________
اسلاید دوم لباس نوا
اسلاید سوم لباس جونگکوک
- ۷۴۲
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط