جوان ثروتمندي نزد استاد بزرگي رفت و از او اندرزي براي زند

جوان ثروتمندي نزد استاد بزرگي رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست. استاد او را به کنار پنجره برد و پرسيد: چه مي بيني؟
جوان گفت: آدم هايي که مي آيند و ميروند و شخصي که در خيابان صدقه مي گيرد...!!
بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
در آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني؟ گفت: خودم را مي بينم!
استاد گفت: ديگر ديگران را نمي بيني! آينه و پنجره هر دو از يک ماده اوليه ساخته شده اند: شيشه!
اما در آينه لايه نازکي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته است و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني اين دو شيء شيشه اي را با هم مقايسه کن: وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي کند.... اما وقتي از جيوه يعني ثروت پوشيده مي شود،
تنها خودش را مي بيند...
تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش جيوه اي را از جلوي چشم هايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري.....!!
دیدگاه ها (۵)

اگه يه وقتايي زندگي زیبا نيست اشکال نداره! ....سعي کن به چيز...

لبخند تو را چند صباحيست نديدم!...يکبار دگر خانه ات آباد بگو ...

ملت براشون پیام میاد : عزیزم آب پرتغالتو قبل از خواب یادت نر...

روزی شخصی بی تاب نزد شیخ رفت ؛......و شیخ برای او یک تاب خری...

وارث شرکت LS

مادرش تند از دستش بیرون کشید و با لحن خنده ای گفت : ای چیکار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط